از هر دري سخني

 

پيشگفتار چاپ اوّل "كتاب حكيم"

پيشگفتار چاپ دوّم "كتاب حكيم"

پيشگفتار كتاب "باراني در كوير سوخته"

كاوشى در مبانى علمى، اجتماعى ،روانى و عرفانى آفرينش

مقدمه‌ای بر توحید

دستهاى جبروتى را عاشقانه‏تر بفشاريد

پلكانى در آشنائى با خدا

لا اله الّا اللّه

عدل ‏شناسى

مبعث، بعثت حيات بشر است

فاطمه

آئينه فضايل

در پس پرده هر چه بود آمد

به على شناختم من به خدا قسم خدا را

عيد غدير خم، هويّت شيعه اصيل

تجزيه علمى غدير و تحليل ادبى فرهنگ عينى آن

كوكب نور فشان از ره فيض آمده است

رنجنامه‏اى از درياى اشك و كوير درد

منقبتى بر تربت جنّة المأوى

مُحرّم نامه

سَفر در صَفر با سفينه عرفان عيني

از كاظمين به بقيع

يادواره شهادت امام صادق

نوشتارى در معرفت امام خدائى (امام رضا)

پيشنهادهايى در ارائه خدمات ضرورى براى زيارتگاه هشتمين كوكب فروزان كهكشان امامت

به مناسبت   ميلاد امام رضا

از دروازه خراسان به سلطان سرير ارتضاء

سلام بر سلطان شرق ، همزمان با تحويل سال

از رضا المرتضى به رضاالرّبّ العزيز

از كاظمين ايران به كاظمين عراق

وظايف فرهنگي و ديني

پيام عمومي

شفاف سازي قداست تشرف به محضر امام عصر

ساختمان دنيا در انتظار معمارى جديد

اكنون كه در پايانه غيبت، زندگى مى‏كنيم

انتظار

چگونگي انتظار

يك انتظار قديمى

مقدّمه‏اى بر كتابچه معرفت امام غايب

مُصلح موعود و مدّعيان اصلاحات!

مدعيان مهدويّت

اكثريت و اقليت

حكمت تقرير دو ادعيه فرجيّه در دعاى افتتاح ماه رمضان

پنجاه‏ونه باب در عرفان امام بر حق، ولىّ منتخب آسمان

تاخير در وعده‌هاي الهي ،‌ تنبيه النّفوس

عرض ارادتي به ساحت مقدّس قطب عالَم امكان، به مناسبت نيمه شعبان

مسافر من كِى مى‏آيد!

وَجه تمايز مكتب عرفان عيني و ساير فِرق

جايگاه عرفان عيني

تقويت اراده عرفانى

بحثى در كم كردن معاصى

طهارت روح و روان، نقطه عطف خيزشهاى عرفاني در وصال مجارى غيبى

آداب چلّه نشينى

آياخداوند از ما راضى مى‏باشد؟

نسخه‏اى در اصلاح اعتقادات

كيفيت نماز

تدبير در معناي شكيبائى

حج، به روايت عرفان عيني

قربان ، سكوئى در تقرّب

امانت

بررسى حقوق و عقوق متقابل در جامعه بشرى

غيبت كردن

قطار پيوند را در ريل فداكارى استقرار دهيد

فلسفه حجاب

بخشى از حديث قُدسى

جايگاه منّت

تدريس در كلاس شريعت

وابستگى‏هاى غير ارادى

توصيه به دستياران

حكمت بالغه تقويم

بيلان محاسبات يك‏سال و كاوشى در 365 روز و شب

آمادگي معنوي در آستانه‌ي سال جديد

به مناسبت سال نو

نوشتاري در مجله جوانان

عرض ادب و احترام به ساحت مقدس سفراي عرشي

دو هزار و یک سلام بر عیسی مسيح

خُلق و خوى عيسوى را تضمين‏بخش اعتدال جهان بدانيد

روزه در مفاهيم فكرى و عملىِ برگزيدگان جبروت

سلام بر راهيان شهر رمضان

توصيه‏هاى عرفانى در برگزارى ليالى قدر و اقامه نماز عيد فطر

گشت و گذارى در سفره‏هاى رنگارنگ رمضان

اعمال نيك براى اقدامات درون رمضانى

رمضان، فرهنگ مبارك در جهان‏بينى عرفان عيني

اندر آداب نيّت كردن، براى ماه مبارك رمضان

شكوفايى رمضان در نيمه آن است ، براى تشنگان قرب حق

سرگذشت روزه‌هاي من

دانشگاه رمضان، فراورده‏هاى خود را اعلام مى‏دارد

تعريف و تفسير دنيا از لسان‏اللّه على

پاسخى به ابراز محبّت‏هاى شاگردان ودستياران

پایداری در آخرین لحظات

ارسال مجموعه‌اي از مقالات و اشعار به حوزه‌هاي علميه

هشدار به مؤمنانی كه در محافل مذهبی آلوده به سیاست شركت می‌كنند

اوصاف منافقين واقعي از دانشگاه اميرالمؤمنين

ويژگيهاى متّقين حقيقي از منظر علىّ‏ابن‏ابيطالب

برگى از جهان‏بينى اميرالمؤمنين از كتاب غررالحكم

اخلاق در فرهنگ اهل البيت

توصيفي از اثر تاريخى ونگوگ، مردي كه زير سايه درختي، به آن تكيه داده

اعلاميّه‌هائي ازجلسات تدريس و نيايش

مبعث پيامبر اكرم

ميلاد اميرالمؤمنين 1

ميلاد اميرالمؤمنين 2

ميلاد اميرالمؤمنين 3

شهادت حضرت زهرا

ماه محرم

عاشوراي حسيني

نيمه شعبان

ميلاد ثاراللّه

شهادت امام جواد

اربعين

چهلم امام حسين

شهادت امام صادق

شهادت امام رضا

احياء شبهاي قدر

شبهاي قدر ماه رمضان

عيد فطر 1

عيد فطر 2

عيد قربان

 

پيشگفتار  چاپ  اوّل  "كتاب حكيم"

چگونه مى‏توان بر اوراقى مقدّمه نوشت كه مجموعه اسنادِ مباحثى است كه از سوى مقامات آسمانى براى ساختن اجتماع بشرى ارسال شده كه خود بهترين تعريف براى صفحات موجود است و حقير به تكليف شيعه بودن عمل نموده و آنها را از مصادر و منابع مختلف جمع‏آورى و طبقه‏بندى نموده و مطابق با نياز جامعه در جلسات چند ساله مطرح كرده‏ام. چون محافل ما داراى ويژگيهاى خاصّ معنوى و اخلاقى است فرآورده‏هايش براى تمامى ايّام و ليالى عمر به كار مى‏آيد و منحصر به يك زمان محدود نمى‏باشد، بنابراين آنها را بصورت كتابى مستقل درآورديم تا براى همه كسانى كه در فوران تمدّن و اوج خودنمايى دنيا، به يك خطّ آرام بخش و حقيقى تمايل دارند تا در سايه آن، مسير طولانى و خطير دنيا و برزخ و آخرت را سپرى كنند مورد استفاده قرار گيرد.

براى همه آنهايى كه با مشرب فكرى و اعتقادى اين حقير آشنايى دارند روشن و عيان است كه در هر محفلى كه كلاسى تشكيل مى‏دهيم عناوين گوناگونى از نسخ مقدّس و منوّر آموزگار الهي را بررسى كرده و به قدر درك و فهم خويش، از آن در اصلاح نفْس استفاده مى‏كنيم و هرگز براى درمان دردهاى عقيدتى و علاج خواسته‏هاى درونى، به غير برگزيدگان حق، رو نمى‏آوريم چراكه بر ما مسلّم شده است كه براى رسيدن به خدا، بايد از خلفاى منصوب او بهره گيريم و به ابواب نجات سر بزنيم و از امدادگران عرشي سوژه‏هاى روحى و قلبى بگيريم و در مدّتى كه به اين امر اشتغال داشته‏ايم همواره از بركات خفيّه و عنايات جليّه واسطه‏گان لاهوت برخوردار بوده‏ايم و اين معجزه، مصداق آيه كريمه "وَالَّذينَ جاهَدوا فينالَنَهدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا" است كه هركس نيّت ارادت به حضرات معصومين كند، كفايت حوائجش كنند و هرگز او را تنها نگذارند.

از اين رو به كسانى كه اين سطور را مى‏خوانند، عرض مى‏كنم: اگر به ماهيّت دنيا واقف شويد و هويّت خود را بشناسيد، قضاوت خواهيد كرد كه پايگاه خودسازى با نسخه‏هاى آسماني، انصافاً بهترين كانون براى اِسكان است، به آن دليل كه پرچم بانيان تمدّن جبروتى، هرگز سقوط نمى‏كند و به هر جا كه رَوى، مصداق سوره عصر خواهى بود كه حق‏تعالى در آن قسم ياد نموده كه بنى‏آدم، همواره در زيانكارى به سر مى‏برند مگر آنان كه با معيارهاى اصيل ديني ايمان آوردند.

ايمان خالص در پيروى از وارثان ولايت تكوينى و تقديرى است كه بر مواضعشان آيات بسيار و اخبار بى‏شمار و احاديث متواتر و روايات مستند وارد شده و هر بيننده عاقل و آزادى را بسوى كوثر حياتبخش خود، جذب مى‏كند. پس تو اى مسافر ديار فنا! چنانچه لحظه‏اى از خواب غفلت بيدار شوى و تسليم نفْس لوّامه‏ات گردى، مى‏فهمى كه جز دژ تسخير ناپذير اصيل واليان واصل، هيچ مكتبى از تعرّضات شيطانى در امان نخواهد بود و معتقدان به فرهنگ اين و آن، در خسارت دو جهان قرار خواهند گرفت.

لذا به نسل جوان عرض مى‏كنم كه فريب ظاهرسازيهاى گذرا و پوشالى دنيا و اصحاب آن را نخوريد و به دامن پرمهر معماران تمدّن برتر، رو آوريد و فضاى زندگى را با نسخه‏هاى شفابخش و زيباى رهبران دنيا و آخرت، عطرآگين سازيد و اين چند صباح را غنيمت دانيد كه همانا شمع سرنوشت بسرعت خاموش مى‏شود.

اگر نگاهى به گورستانها كنيد، مى‏بينيد كه اكثر ساكنان آن را زير چهل ساله‏ها تشكيل داده‏اند. نبايد گول سنّ و سال خود را بخوريم كه جوان هستيم و هنوز وقت عيش است، چراكه عيش و عشرت به ضربه‏اى زايل خواهند شد و عالَم، پر از ضربه‏هاى مهلك و غير منتظره است.

بهوش! كه دوران غيبت عدالت به انتها رسيده است و هر گونه غفلت و خودسرىِ ما نيز عذاب ابدى به دنبال خواهد داشت كه توبه، قبل از بلا مؤثّر مى‏باشد و استغفارِ جوانان زيبنده‏تر است.

وجه تسميه اين مجموعه :

بايد گفت، قرار نبود كه براى كتاب، عنوانى انتخاب شود زيرا مراجع آسمانى ما، خود گوياى عناوين رسا و روشنِ صفحات حاضر هستند. ولى به گفته مسؤول چاپ كتاب : "انشاى بدون نام، به دور از ضوابط فنّى آن به شمار مى‏آيد". لذا اجباراً دست به دامن كتاب رهگشا و گلِ هميشه بهارِ دشتِ حقايق زدم و با سر انگشت‏هاى لرزان خود، به كوه برافراشته علوم اوّلين و آخرين، تفأل نمودم كه سوره يونس باز شد و آيات زيبا و گُهربارِ الهى، چنين فرمود :

الرتلك آيات‏الكتاب‏الحكيم

وه! چه كلماتى، با كدامين تركيبى، در چه مقياسى، بر چگونه مخاطبه‏اى. شما را دعوت به مرورى هر چند گذرا بر آن آيات مقدّسه مى‏نمايم كه لطايف ذيل از تراوشات آن است.

چگونه بودن و به چه شيوه رفتن را به سالكان رستگارى آموخته‏ايم. آيا جاى تعجّب است كه گردانندگان علوم آسماني و غيبيّه، نوازشگران روح و جسم انسانها باشند؟

يكى از اسرار اين بازگشايىِ صحيفه كريمه، يونس نبى است كه در شرايطى بس دشوار به آزمايشات جبروتى تن داد و خداوند قهّار، بدون هيچ گونه اغماضى به تنبيه او فرمان داد. پس ما را چنين تبصره آمده كه تبعيّت از مقام منيع ايزدى، قهرى و ضروريست كه او هر گونه سرپيچى را با عذاب اَليم، پاسخ مى‏دهد و داستان رسولان گوشمالى شده، همواره زنگ خطريست براى جامعه بشرى كه آفريدگار بى‏همتا، نافرمانى هيچ كسى را ناديده نمى‏گيرد.

در پايان، براى تمامى انسانهاى بيداردل و تيزبين كه در انتخاب دنيا و آخرت به سياستِ كار براى دوران نقاهت، معتقدند، آرزوى تزكيه و تهذيب نفْس را مى‏نمايم و از ايزد منّان مسألت دارم كه همه مشتاقان ارزشهاى والاى انسانى را توفيق درك محضرِ صاحبِ كتاب و قلم، عنايت كند و نامشان در جريده اصحاب نور ثبت گردد.

زمستان 1376  

 

پيشگفتار  چاپ  دوّم "كتاب حكيم"

سخنى در باب انتشار اين كتاب

راهى را كه مطالعه‏كننده، در صفحات كتاب حكيم تعقيب مى‏كند، جويبار ايده‏آل و دست‏نخورده و پاينده‏اى است كه از جهات ايدئولوژيكى و اجرائى، مبرّاى از هر خطا و انحراف مى‏باشد، زيرا با پشتوانه‏هاى قديم، به طرح مسائل جديد پرداخته و سر و سامان معقول و مقبول به نيازهاى مشروع و مفروض مى‏دهد و ما در اين چندسطر كه مى‏تواند نقش واژه‏شناسى كتاب را ايفا كند، از منظر خواننده آن، يك رشته موضوعات كلامى و توحيدى را مى‏گذرانيم تا به تفاوتها و تمايزات موجود، پى برده و آگاهانه بين آن و ساير كتب در تخصّصهاى جامعه‏شناسى و انسان‏شناسى قضاوت نمايد.

مأخذ براهين ما، صحيفه آسمانى بوده كه زبان وحى مى‏باشد و از ناحيه ايزدى صادر گرديده و به وساطت فرشته‏اى امين به پيام‏آور منتخب و منصوب منتقل شده و لذا مجموعه مدارك ما بسته‏بندى ملكوت و طبقه‏بندى شده ماوراء مى‏باشد كه جائى براى دست‏اندازى و دستكارى و عيب‏يابى ندارد و داراى مُهر و موم اوّليّه مى‏باشد: انّا نحن نزّلنا الذّكر و انّا له لحافظون، صاحب مَرسولات جبروتى با قواى قهرى و ولائى خويش از ودايع سماوى نگهبانى و نگهدارى مى‏نمايد.

ناگفته مبرهن است كه بافتهاى علمى موجود، يافته‏هاى مغزهاى محدود بشرى بوده كه در كاوشهاى مختلف، تحت عناوين اختراعات و اكتشافات، به دست آمده كه به مرور زمان مورد نقد و تكامل دانشمندان بعدى قرار گرفته و گاهى مشاهده گرديده كه محقّقى، تمامى فرمولهاى ديگرى را نفى نموده و فرضيه‏هاى جديدى را عرضه داشته و اين بخاطر وجود اشتباهات و شبهات و تشبيهات ذهنى و بالينى در منويّات فنّى و حرفه‏اى مى‏باشد كه در سيستم مخاطبت عرش، اين فقرات ملاحظه نمى‏گردد، زيرا سازنده خلايق، بر تمام فنون كار خويش وارد و حاذق است، همچنين هيچ‏گونه انحراف و انسداد و اعوجاجى، ملموس نخواهد گرديد، چرا كه تحت مديريت واحد و پرورش فردى و قانونگذارى صمدى صورت گرفته كه به قول خودش در سوره توحيد: تك‏رو و بى‏غرض و بى‏نياز و بدون نسبت با ديگران و خالى از گرايشات ناعادلانه است و چنين منبعى، دور از رقيب و خالى از حريف و كاملا استثنائى و خاص مى‏باشد.

عنوان "حكيم" به اوراقى منتسب است كه خوشه‏چين مكتب فكرى و اعتقادى آسماني بوده و خواننده را به عوالمى غير از آنچه كه در ذهنيّات اسيران فرهنگ قرن بيستم قرار دارد مى‏برد. اگر به مجموعه روش و منش اهالى قرن حاضر بنگريد، خواهيد ديد كه بناى منعقده در سيستم زندگى ايشان، در يك كلام، دنياپرستى و همنوع‌پرستي بوده كه زيرمجموعه آن، تمامى قساوتها و شرارتهاى به نمايش در آمده در حوادث و وقايع جارى در بستر ايالات و ولايات مى‏باشد كه از سراسر گيتى، اخبار بحرانى و اعلانات تكان‏دهنده را بروز مى‏دهد كه همگى ناشى از اُفت اميال معنوى و سقوط ارزشهاى عرفانى بوده و زنگ خطر را در تمامى نقاط دنيا به صدا در آورده كه كاروان بشريّت با چنين افسار گسيختگى به كجا مى‏رود و سرانجام كارش به چه وخامتى منتهى مى‏گردد!؟

اگر به تبليغات خالص الهيّون بنگريد، متوجّه مى‏شويد كه كفّه نابرابرى را حكايت كرده كه هيچ نوع توازنى را در مسير حركت اين ميهمان تازه به دوران رسيده كه فرصتى براى طرح خواسته‏هاى خود ندارد اعلام نداشته و حقير با احساس مسؤوليتى كه در مجارى تربيتى وحى مى‏نمودم و با برداشتى كه از جامعه بى‏خيال و گرفتار كنونى، طىّ سالهاى اخير داشتم، بر آن شدم كه مباحثى را براى تشنگان معنويت تنظيم نمايم و در طول چند سال در مجالس وعظ، عرضه دارم.

البته ناگفته پيداست كه پيشوايان خير، در عصر خودشان نيز همواره امامت اقلّيّتى را بر عهده داشته‏اند و هميشه خيل اكثريّت اجتماع، در جهت ديگرى قرار داشته و غربت ستارگان حقيقت، گوياى فزونى تحرّكات نااهلان و اشرار زمان بوده و بى‏لياقتى انسان‏نماها براى نيل به مقاصد ملكوتى، موجبات انزواى نمايندگان پروردگار را در طول تاريخ فراهم آورده و بلندگوى ارشاد را از آنها گرفته و رسانه‏هاى مبتذل و منكر را بر سكّوى تمدّن كاذب، استقرار داده تا جايى كه اَبَرمرد هستى، براى بيان اسرار خلقت، به گورستان مى‏رفته و با اهل قبور راز مى‏گفته و با فرياد، عجايب را در دهانه چاه مى‏سروده و كمتر آدمى، در كوير جهالت، به جستجوى آب حيات رفته و غصّه‏هاى مكرّر زمان، حاكى از اشتغال نامناسبِ افراد عامّى در سرابها و خيالات بي‌حاصل بوده كه غريوِ اِنّ‏الْاِنْسانَ لَفى خُسر را در فضاى موجوداتِ خاكى طنين داده و ناله‏هاى انفعالى متقابل كوته‏بينان و سيه‏دلان را برانگيخته كه يا لَيتَنى قَدَّمْتُ لِحَياتى، يعنى وقتى فرصت تمام مى‏شود و دستها از انجام هر عملى كوتاه مى‏گردد، تازه آقاى زرنگ از خواب جهالت مى‏پرد كه اى واى! كاش از ثانيه‏هاى گذشته، بهره مى‏گرفتم و به اين راحتى دچار ضرر و زيان نمى‏شدم.

آرى، هدف اين جانب از ارائه خدمات اخلاقى و اعتقادى، همين است كه مسافرين ناآگاهِ اين گذرگاه مخاطره‏آميز را قبل از جا ماندن از قطار صداقت و سلامت، مطّلع گردانم كه همه ما آفتابِ لبِ باميم، نه آن كه مختصّ به كهنسالان باشد كه از وقتى پا به عرصه پل ارتباطى پَست و بى‏مقدار دنيا نهاديم (همان طور كه از نامش استنباط مى‏شود) نواى اِرْجِعى، بدنهاى هوشياران را لرزانده و جفت هر نوزادى، حامل اين پرچم است كه اِنّالِلّه و اِنّااِلَيهِ راجِعُونَ، يعنى از هر جا آمده‏اى به همان مكان باز مى‏گردى و كتاب مقدّسمان در هر بخشى، پرانتزى تحت عنوان "اِنَّكَ مَيِّتٌ" باز كرده. از اين رو، با اين كوه‏هاى سر به فلك كشيده كه تكيه‏گاههاى هدايتى و هشدارى ماست، در برابر هر طوفان تصنّعى و قلّابى كه معلول مكتبهاى ذليل مادّى است مى‏ايستيم و خم به ابرو نمى‏آوريم كه انتساب ما به وارثان عرش بوده و هرگز تعهّد ديروزمان را كه در عالَم ذَر بسته‏ايم در پيمان نامه اَلَسْتُ بِرَبِّكُم فراموش نمى‏كنيم و اين سربلندى را كه به قيمتِ جان پيامبر و جوانى فاطمه و فرقِ على و خون حسن و جسم حسين و اسارت زين‏العابدين و اشك باقر و ناله صادق و سياه‏چال كاظم و غربت رضا و شكنجه جواد و تبعيد هادى و زندان عسگرى و غيبتِ مهدى، تمام شده از دست نمى‏دهيم و حاضر به معامله و معاوضه با تمامى سفره‏هاى رنگارنگِ زر و زور و تزوير اين جهان نخواهيم بود.

براين اساس است كه كتاب مذكور، ساختارى غير معمولى دارد و با هيچ يك از نشريّات عصر حاضر، همسويى ندارد و عبارت كتاب، به مفهوم وسيع كلمه قرآنى، مبيّن قلم تقدير بوده، حكيم، نمودار تخصيص مشروعيّت مديريّت فردى سرنوشت بوده كه جمعاً اشاره به حضرت حق‏تعالى مى‏باشد.

به هر حال، چند روز بعد از اوّلين انتشار، ناياب گرديد و هم‏اكنون به لطف خداوند، با فراهم آمدن امكانات آن، با اصلاحات لازم و الحاقات جامع، تجديد چاپ گرديد.

و لا يُمْكِنُ الْفِرارُ مِنْ حُكومَتِك

تابستان 1378  

 

پيشگفتار كتاب "باراني در كوير سوخته"

اين مجموعه، تفكّراتى است توحيدى كه به سياق آيات الهى مى‏نگرد، اقلام غيبى را رايزنى مى‏نمايد، مباحث قرآنى را به عينك عرفانى مى‏سپرد، مسائل ماوراء را از آنتن جامعه‏شناسى مى‏گيرد، تشنگان عصر خشكسالى را آرامش مى‏دهد، زنگار از وجدان عموم بر مى‏دارد، نگاهى نوين به الواح عتيق مى‏كند، مواعظ قديم را به ترازوى تجدّد مى‏آورد، دريچه واقع‏بينى را به ناظران اجتماعى عرضه مى‏دارد و دروس فرقانى را به اصلاح‏طلبان، تقديم مى‏نمايد.

هدف ما، زدودن غبار از افكار عمومى بوده تا با بينشى فراتر از احوال زمان به مندرجات سمائى نگريسته و از مفادّ كلمات ربوبى، بهره گرفته و در ايّام خطير كنوني، از سقوط در پرتگاه‏هاى هولناك تقويم، رهايى يافته و اوقات شريف را صرف اباطيل نكرده و اثاث معيشت را براى فرداهاى خود ذخيره نماييم.

آري، بِسان برادرى كريم، خيل جوانان سرگردان و نگران را مى‏ديدم كه هويّت خويش را فراموش كرده‏اند و به كرانه‏هاى كاذب مكاتب اين و آن سرازير گشته و دست‏هاى ملتمس و متكدّى را بسوى سردمداران الحاد، اغوا، انحراف و رقباي خدا در زمين بلند نموده و زبان عطشان را از دهان جوشان به ستايش درآورده كه اشباع كننده‏اى جز نامحرمان ديار ناكسى و نامردان كوى نادرستى نمى‏باشد و در اين مقال، قلبم به تپيدن، مضاعف گرديده و اندرونم را امواج توبيخى احاطه نموده كه واى بر دانايى كه پرده بر ناپختگان ندرَد و وَيْل بر نويسنده‏اى كه با قايق قلم، به نجات غرق‏شدگان طوفان مُدپرستى و نوع‌پرستي نشتابد و نهيب بر سخنرانى كه با شهاب موعظه، به دفاع از ناموس معنويت و وحدانيت برنخيزد و آنگاه به اقيانوس فرهنگ هدايت، پا نهادم و به غريو وحشتناك تاريخ، اعتنا نكردم و از تهاجم كوسه‏ها و نهنگان نهراسيدم و به صيد مرواريدهاى صحيفه نور پرداختم و به مقدار توان و ظرفم، غوّاصى كردم و به كوچه‏هاى شهرم، متاع دل‏انگيز و بياد ماندنى را آوردم و در بازار شلوغ و پر كالاى عصر، انبانم را خالى نموده و فريادكنان، نهيب بر مستان دنيا و مسخ‏شدگان واليان كاذب زدم، تا در سايه سكوت و عزلت، عاشقان را سنگر دهم و عارفان را حَبلُ‏المَتين داده و پيوندى گسست‏ناپذير را بين خالق مهربان و مخلوق حيران، پُل زنم و يارانى را براى فرماندار هستى، گِرد آورم.

مجموعه مشاغل حقير، در اين دوران سنگين و سخت، در مثلّث مقدّسى دور مى‏زند كه باعث روسفيدى اين كَلب آستان اهل‏البيت خواهد گرديد:

1- جلب توجّه مردم به مبانى عادلانه دين حنيف كه ميراث واقعه عظيمِ بعثت محمّدى مى‏باشد.

2- تطهير مذهب از شائبه‏ها و شبهه‏هايى كه تبصره‏هاى نارواى دنياطلبان و بدعتگذاران، بر آن آويخته و موجب لوث شدن زحمات بانيان گرام سنّت و سيره شده‏اند.

3- عيان نمودن معجزات مكتومه كه در قصص انبياء و مَشى اولياء متجلّى شده و اِشراف به آن در بسط علائق معنوى، مؤثّر خواهد بود.

كلام ما، توجيه بيان سرمدى است كه مى‏گويد: تِبْيانًا لِكُلِّ شَىْ‏ءٍ  و نيز: لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ اِلَّا فى كِتابٍ مُبين، يعنى اين كتاب، اُمّ‏الكُتب است و مرجع بشريّت در هرچه مى‏جويند و مى‏طلبند و مى‏خواهند. پس فقراتش، دارو، درمان، مسكّن، مُصلح، مكمّل، مقوّى و هادي است، به شرط آنكه با تمام وجود در اختيارش قرار گيرى و تلفّظ و تكلّم، همراه با تقبّل و تعهّد باشد و در اين‏صورت، اجتماع مسلمين، بى‏نياز به پليس، قضاء، محكمه، زندان و قفل و بَست مى‏باشد و البتّه اين مسئوليّت به عهده جانشين منصوص خداوندى است كه در عهد او، ظلم و ستم، تجاوز و تعدّى، تهديد و زورگويى، بى‏عدالتى و حق‏كشى و تزوير و رياكارى، رخت بربسته و مدينه فاضله‏اى كه هر نبى در آرزويش گفت: وَ انْتَظِرُوا اِنَّا مُنْتَظِرُون، شكل مى‏گيرد و دولت حقّه كريمه مطلقه، به اهتزاز در مى‏آيد و اهل آسمان و زمين، خرسند مى‏گردند و فعلاً، فعّاليّت ما آنست كه گرفتاران نقاهت‏هاى روحى، جسمى، اخلاقى و اعتقادى را به منبع لايزال فرقانى، سوق داده و تمدّن خداساخته جاودانه را اعتلاء دهيم و با معالِم ملكوتى آن، اذهان عامّه را تنوير داده و از گرمى تنور شياطين بكاهيم.

به اميد آنكه دفتر كائنات، از انزوا درآيد و بر كرسى اجرائيّات قرار گيرد كه وظيفه هر گرويده، ايجاب مى‏كند تا مدافع حريم وحى بوده و با همه توان به تبليغ مضامين ربّانى بپردازد.

بخش ديگر كتاب "بارانى در كوير سوخته" اختصاص به اشعارى دارد كه سروده تنهايى و گوشه‏نشينى بوده و زمزمه‏هاى ناخواسته‏اى در دل تاريكى‏ها و خلوت‏هاى من مى‏باشد كه شايد با معادلات ادبى رايج، تطبيق نكند و به جداول هنرى، وفق ندهد! امّا، گوياى دردهاى كهنه و آشناى رنج‏كشيدگان بوده و نتيجه تابش فيوضات متبرّكه مى‏باشد كه بى‏اختيار، مرا به قلم و كاغذ رسانده و جوش و خروش نهانى را به جملات منقوشه، مبدّل ساخته و همين نازيبايىِ مصرع، اشك‏هاى بسيارى را جارى كرده و ناهمخوانى ابيات، مانع پرواز مرغ دل، به چمن‏زار ياران نگشته، تا آنجا كه در محافل گذشته، سيم‏ها را متّصل كرده و حجاب‏هاى جهالت را كنار زده و اسباب اجابت را فراهم كرده و معرفت لازمه را به حضّار داده تا از حصار مادّيّات، خارج گشته و در عرصه اِرْجِعى، گشت و گذارى داشته باشند. به هر ترتيب اگر در تركيبات شعرى آن، به موانع و يا نارسايى‏هايى برخورد نمودند، مى‏توانند با هماهنگى نوارهاى جلسات عمومى، از سوز و گداز آن رشحاتِ قلوب مجروح، كام گيرند و جگرهاى سوخته را حال دهند.

لازم به تذكّر است كه متون كتاب مذكور، طىّ ماه‏هاى ماضى، بصورت مقالات هفتگى در اختيار شاگردان و علاقمندان نهضت علمى و قلمى تشيّع، قرار گرفته و مورد استفاده مؤمنين و مؤمنات، واقع گشته و در فتنه‏هاى عقيدتى، موجب بقاء و دوام بيعت واصلين با مكتب منوّر ائمّةُ الهُداة المَهديّين گشته و ناگفته هويداست كه تبليغات قرآنى ما، تأثيرات بسزايى در جذب نسل نو به فرمول‏ها، فرضيّه‏ها و توصيه‏هاى عرفانى و اخروى داشته، بطورى كه در عريضه‏ها و نامه‏هاى اين قشر وسيع جامعه، مشهود بوده و باعث خوشحالى و تشويق اين ذرّه از يك سو و خجلت و شرمسارى اين گنهكار از سوى ديگر شده و خداى را به مقرّبان درگاهش سوگند مى‏دهم! تا از اين‏گونه توفيقات كم‏نظير به اين فقير دربار احدى مرحمت كرده تا آمر عملى به معروف باشم.

 

به اميد خدمتگزارى فراتر در آستان بى‏كران حضرت حق، جلّ جلاله 

خرداد 1379

 

كاوشى در مبانى علمى، اجتماعى ،روانى و عرفانى آفرينش

1) اِنَّا لِلَّه )بقره 156(

ما همه از خداوند خط مى‏گيريم و با اشارات او، حركت مى‏كنيم.

 

2) اِنِ الْحُكْمُ اِلّا لِلَّه )يوسف 40(

فقط احكام صادره از ناحيه ربوبى، مجزى و مستند است.

 

3) عَلَّمَ الْاِنْسانَ مالَمْ يَعْلَمْ )علق5(

از پشت پرده مادّيّت، جز صاحب منصب فرمانروايى، مطّلع نمى‏باشد.

 

4) وَ مآ اُوتيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ اِلاَّ قَليلاً )اسراء 85(

از كلمات علمى، جز اندك به شما نداده‏ايم.

 

5) اِنّى اَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ )بقره 30(

عالِم به رموز فرامحيطى، تمامى خزائن سمائى را در حصر خويش دارد.

 

6) وَ ما تَوْفيقى اِلاَّ بِاللَّهِ )هود88(

توفيق ورود به مصادر كلّى را از حق‏تعالى مطالبه نماييد.

 

7) وَ مَا النَّصْرُ اِلاَّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ )آل‏عمران126(

با كمك آن پادشاه مشارق و مغارب مى‏توانيد از زمينه‏هاى ابداعى و اصلاحى و اِشراقى عالَم، برخوردار شويد.

 

8) هُوَ الْاَوَّلُ وَ الْاخِرُ )حديد3(

تمامى مرزها در تركيب حكومت يزدان، صورت مى‏گيرد.

 

9) وَ هُوَ بِالْاُفُقِ الْاَعْلى ) نجم 7(

مديريّت اساسى و اصولى آسمان و زمين در قبضه صانع بى‏مثال است.

 

10) لا عِلْمَ لَنآ )مائده 109(

همه مغزهاى متفكّر، در گذرگاه‏هاى حسّاس تاريخ، اعتراف كردند كه چيزى نمى‏دانند.

 

11) اَلْعِزَّةَ لِلَّهِ )نساء 139(

استقلال را در توليت او بجوييد.

 

12) وَ لَهُ المُلْكُ )انعام 73(

مالكيّت او مافوق محاسبات و معادلات ذهنى بشرست.

 

 

1) گفت بنويس!

گفتم چه بنويسم؟ كه نوشتن را تو شكل دهى، مركّب را تو رنگ زنى، قلم را تو چرخانى، كتاب را تو صفحه آرايى، انگشت‏ها را تو در حركت آرى و مغز را تو كارآيى بخشيدى، پس املاء را تو بگو و انشاء را خودت منشور فرما.

 

2) گفت بخوان!

گفتم چه بخوانم؟ كه خواندن را تو رسم كردى، ديدن را تو جارى ساختى، يافتن را تو تقرير داشتى، فهميدن را تو ترسيم نمودى و حافظه را تو قدرت دادى، پس خودت نيز بخوان.

 

3) گفت بگو!

گفتم چه بگويم؟ كه زبان را، تو متكلّم كردى، دهان را، تو مخرج كلام نمودى، دندان‏ها را، تو به امداد جملات رساندى، ادراك را، تو ناظم بيان داشتى و اراده به الفاظ را، تو به يارى گوينده رساندى، پس خودت نيز بگو!

 

4) گفت برو!

گفتم چگونه رَوَم؟ كه رفتن را تو تقدير كُنى، راه را تو مشخّص نمايى، پاها را تو قوّت دهى، انگيزه را تو خلق نمودى، استخوان را تو استحكام دادى و مسير را تو هموار گردانى، پس خودت، تردّد را به تكامل بِبَر!

 

5) گفت بِمان!

گفتم چگونه بمانم! كه ماندن را تو قانون كردى، استقامت را تو فرمان دادى، شجاعت را تو تكوين نمودى، هيبت را تو جارى ساختى و حرارت را تو بنا كردى، پس خودت نيز ايستادگى را تزريق فرما!

 

6) گفت بخواب!

گفتم چگونه بخوابم؟ كه خفتن را تو تنعّم دادى، آسودگى را تو گستراندى، تمايز از مرگ را تو حكم راندى، پرواز را تو بر آن حمايل نمودى، ديدنى‏ها را تو به آن ملحق داشتى و روان را تو كنترل كردى، پس خودت نيز خوابيدن را بر من، جارى فرما.

 

7) گفت بخور!

گفتم چگونه بخورم؟ كه خوردن را تو لذّت دادى و وسايلش را تو فراهم كردى، ذائقه‏اش را تو معيار دادى، تنوّع را تو آفريدى، ابزارش را تو اجماع كردى و دستورالعمل را تو عيان ساختى، بلعيدن را تو انشاد نمودى و جهاز هاضمه را تو ترتيب دادى، پس خودت نيز، نحوه و نوع و نمود آن را تبيين فرما.

 

8) گفت بجنگ!

گفتم چِسان بخروشم؟ كه، تير تو را، صيدِ بلا ديده تو را، رامى و رَم كرده تو را، درد تو را، آه تو را، آهنِ تفتيده تو را، ضربه جانكاه تو را، عقلِ برآشفته تو را، عزمِ زبان‏بسته تو را، پيش تو را، حلقه‏پيروز، تو را، حمله تو را، حكمتِ‏كشتار، تو را.

 

9) گفت ناله كن!

گفتم چگونه نالم؟ كه ناليدن را نغمه تو دادى، نوا را آهنگ تو ساختى، طمع را آبيارى تو كردى، به خاك غلطيدن را نقش تو نمودى، لرزيدن را كيفيّت، تو دادى، تضرّع را قاعده، تو بخشيدى، قطره اشك را بر گونه‏ها، سَيَلان، تو كردى، عاطفه را خمير مايه، تو دادى، دل را به آهنگِ لا تَقْنَطُوا، تو بشكستى و عريضه نوشتن را تو آموختى، پس اينك، خودت زار زدن را بر من، تعليم فرما.

 

10) گفت بشمار!

گفتم با چه توانى بشمارم؟ بر ضربان قلب‏ها، تو آگاهى، بر وحدت پلك‏ها، تو آشنايى، بر ذرّات شعاع آفتاب، تو واقفى، بر مناجات شبانه مهتاب، تو دانائى، بر اعداد ستارگان، تو حاسبى، بر قطرات باران، تو ناظرى، بر امواج دريا، تو شاهدى، بر آمار معاصى بندگان، تو حاضرى، بر سلّول‏هاى موجود جهان، تو عالِمى، پس اين بار هم، خودت آقايى كن و حساب و كتاب مرا به اغماض كشان و پرده از اسرارم نگشاى كه نيم‏جو آبروى مكرمت‏كرده‏ات نيز بريزد.

 

11) گفت هجرت كن!

گفتم به كجا روم! سِير را  تو روان كردى و سفر را عيش بخشيدى، مسافران را عشرت دادى و بهاران را در گشت و گذار، لطافت دادى و مسافرت را در كوه و دشت تزئين نمودى، گردشگرى را وسيله تمدّد اعصاب كردى، جابه‏جايى‏ها را ممكن نمودى و اسكان را در مواطن ديگر، سهل نمودى، پس اين بار هم بيا و با فضايل و مكارمت، كار پرواز را بر من آسان گردان و درهاى فوقانى را بگشاى و سفينه رحمتت را در سرسراى قلبم، نازل كن و اين عنصر ناچيز را به ميهمانسراى جبروتيان، صعود دِه و موجبات سرشارى روح و سرافرازى جسم و سيادت نفْسم را فراهم آور.

 

12) گفت انديشه نما!

گفتم به چه انگيزه‏اى تفكّر نمايم؟ من كه از ميدان فكر به دورم و مشاعرم در پيمايش مراتب عينى، ياريم نمى‏كند، پس تو كه سازنده شعورى و بانى ادراكى، مرا در هوشمندى‏هاى پنهانى، يارى نما و استعدادهاى فطرى را بازگشا، تا فراگيرتر از قبل به ستايش تو بپردازم و رساتر از گذشته به تحميدت اشتغال يابم. روزى كه به دنيا ديده گشودم، هيچ‏گونه يافته‏اى نداشتم و به تدريج در جريان حاكميّت عقل، قرار گرفتم و خود را يافتم و اكنون نيز تا دسترسى به شعائر هستى، راه درازى در پيش دارم و به سختى، دخيل در امداد و ارشاد تواَم، تو كه حبوبات را نيروى بازدهى دادى، چگونه اين خاكستر پراكنده در كوى عرفانت را به خود وا مى‏نهى و از اعتبارات ازلى، محروم مى‏گردانى.

 

در خاتمه، استمرار تلاوت را در متن و شرح مسائل توحيدى و خودشناسى، توصيه مى‏نمايم و آرزوى استيلاء بر خطوط فكرى و عملى عصر را از معبود لايزال، مسألت مى‏نمايم.

 

يادواره ميلاد امام حسن مجتبى، پيام‏آور كلام ربوبىِ اَحْسِنْ كما اَحْسَنَ اللّه: خوبى كن كه شعار نيكانست، زيبايى پيشه نما كه سرود پاكانست، قدر محاسنت را بدان كه قشنگ‏ترين ارمغانست، حُسن خُلق را فراموش نكن كه امتياز اعتباراتست، خوى احسان را پيشه گردان كه تضمين جنّاتست، اخلاق مسالمت را پيش رويت قرار ده تا دنيا برايت تنگ و تيره نشود، روزه‏ات را نماد مهرورزى نما تا از جهان‏شمولى آن برخوردار شوى.

 

 

مقدمه‌ای بر توحید

بدان که توحید را پایه‌ها و اساسی است که آدمی را به منزل معرفت می‌رساند و در آن ابوابی از حکمت می‌باشد و باید سالک سبیل حق در مجاری فکری و عملی آن غور کند و به مرتبه ارجعی برسد و آن، مرتبه‌ای از فنای فی الله می‌باشد که مخلوق را دمی فراغت از خالق نباشد و برای نیل به این اهداف باید از مواضع خردورزی و تعقل، یاری جست و ضعفهای دید و شنود را در اقامه صلات برطرف ساخت.
توحید خبر از وحدانیت می‌دهد و خدای واحد در تمامی اجرام سماوی و اجسام ارضی اشاعه قدرت کرده و با ابعاد جاذبی ماورائی به حل مسائل درونی می‌پردازد و کافیست که از روی عبرت به جهان نگریست و دنیای مادی را فارغ از رنگ و لعاب حیوانی آن ارزیابی کرد تا حقایق درك شود.
توحید را وحدت وجود بدان که در برابر یزدان پاک، سر تعظیم فرود می‌آوری.
در تای توحید، توجه به مبدا خلقت و توسل به حق‌تعالی و توکل به قوای سماوی را مد نظر قرار بده.
در واو آن، وصل به ملکوت را و جلای وجدان و اطاعت وریدی را منظور نما و در حای آن، حواس پنجگانه را به خدمت معبود درآور و در دال آن، له دعوﺓ الحق را جستجو کن و در دفع دجال زمان بکوش و دعوای نهائی فطرت را طلب گردان و دلالت از رفیق اعلی گیر.

 

 

دستهاى جبروتى را عاشقانه‏تر بفشاريد

خدايتان، بهترين دوست شماست كه در هر لحظه، مونستان در غمها و شاديهاست.

دنيا با همه وسعتش زندانى بيش نبوده كه وسايل سرگرمى براى انسانها در آن فراهم شده تا اين چند روز بگذرد و ميهمان سرگردان، گذرگاه پر پيچ و خم را سپرى كرده و به سراى ماندگار منتقل شود.

تمام اديان آسمانى، فرمان به عدالت داده‏اند و هيچ مذهبى پيروانش را اجازه به ستمكارى و خودكامگى نمى‏دهد.

دين، خطّ ارتباط مخلوق با آفريدگار جهان است.

آن كسى كه بى‏دينى را پيشه خود مى‏كند، مديريّت رسمى و حقيقى گيتى را نفى كرده و از فرصت تقرّب به بنيانگذار عالَم محروم مى‏ماند.

نوع ديدتان به محيط زيست، كيفيّت زندگى را ترسيم مى‏كند، اگر فقط با ديد مادّى به عمرتان بنگريد، هر آينه خودپسند خواهيد شد و همنوعانتان را از ياد خواهيد برد و حقوقشان را ناديده مى‏گيريد، ولى چنانچه به اصل ماوراء معتقد باشيد و يقين به حساب و كتاب آخرت در تمامى سلّولهاى زنده شما نفوذ كرده باشد، البتّه كه صاحب وجدان بيدار و روح مهربان خواهيد شد.

فقر، همانند يك غدّه سرطانى بوده كه جامعه بشرى را آزرده‏خاطر مى‏سازد. اگر دارائى‏هاى موجود در كره خاكى را برادرانه تقسيم كنيد، اين ناراحتى را از جهان مى‏زدائيد.

بيمارى، يك فشار بر جان آدمى بوده كه اگر با تنگدستى در معالجاتِ مربوطه بياميزد، هرآينه سختى‏ها را چند برابر كرده و حيات را در معرض خطر قرار مى‏دهد.

آيا شما كه بسترى نرم و گرم داريد، مى‏دانيد كه در بسيارى از نقاط دنيا، انسانهائى هستند كه از اين نعمت محرومند و زيراندازشان سنگ و خاك است و پوشش روئى ايشان فضاى باز است؟

اكنون كه در اوج قدرت‏نمائى تمدّن بشرى قرار داريم و هزاره سوّم را طى مى‏كنيم، صاحبان علم و بانيان صنعت و ارائه دهندگان تكنيك، نتايج تلاش‏هاى خويش را به منظر عموم گذاشته‏اند و نقص‏ها و معايب هر يك رو شده و دانشمندان معاصر تئوريهاى گذشتگان را نقد كرده و در برخى موارد، نقض نموده‏اند و در يك محاسبه سراسرى و كلّى دريافتيم كه آنچه كه از دانش به دست آدمى آمده، قطره‏اى از اقيانوس امكانات و نيروهاى خدائى بوده كه اجازه كشف و ضبط آن را به بشريّت داده است. پس همه با هم به اقتدار آفريدگارمان تعظيم كنيم و از صميم دل او را احترام نمائيم كه در هر شرايطى، احتياج به هدايت و عنايت او داريم و فرزندان آدم و حوّا، منهاى حمايت او، اسير تهاجمات ايذائىِ حوادث غير مترقّبه و وقايع ناخواسته زمينى و هوائى خواهند بود.

پس به ياد او و نام مقدّسش صبح را آغاز كنيم و شب را سلام دهيم.

     

 

پلكانى در آشنائى با خدا

براى هر چيزى قاعده‏اى هست كه با اِشراف بر آن، مى‏توان از فراز و نشيب تربيتى و پرورشى مربوطه، عبور نمود. براى تقرّب به حق‏تعالى نيز، چارچوبى بوده كه منهاى آن، نمى‏توان به منطقه اِرجِعى نزديك شد و اهمّ آنها، تخليه از هر چه غير اوست و معناى لا اِلهَ، همين بوده كه دل را از تمامى مُلحقات خالى كن تا بِسانِ فرودگاهى آماده در پذيرش سفينه‏ها باشد. لاجَرم بايد به غير خدا فكر نكنى تا از دريچه توجّه به اعتبارات ظاهرى، به دورى از يار صديق مبتلا نگردى.

هر بار كه به آينه نگريستى، بگو: پروردگارم از آفرينش اين هيكل، خليفگى را اراده فرمود، ولى ذرّات تنم، مجذوب اين و آن گشته و بارى از خجلت را نصيبم كرد.

پس اى دل غافل، بر فلسفه وضو تفكّر نما كه قصد از شستن دست و صورت و مسح سر و مسّ پا، ترك جلد حيوانى بوده و وصول نعمات الهى مى‏باشد كه در هر طلوعى از آفتاب، اين دعوت يزدانى جلوه‏گرى دارد كه: خُلِقْتُم لِلْبَقاء لا لِلْفَناء، تو براى هميشه زيستن آمده‏اى نه براى دو روز ماندن و سرافكنده رفتن.

اى ميهمان آب و خاك، بر حقايق اين گردونه واقف شو كه عبرتگاه‌هاي بسياري براى تو موجود است.



لا اله الّا اللّه  

كليد ورود به خداشناسى است. آن را به حقيقت حال درك نمى‌كنند انسانها، مگر راسخون فى العلم، و براى بهره‌مند شدن از ابواب دانش، بايد از فرازهاى فكرى و عملى سفراي عرشي استفاده كرد و در تحكيم بيعت اوليه كوشيد و هرگونه مزاحمتى را در فكر و عمل برطرف نمود. توضيح بيشتر از شاگردان آيت الله بروجردي: مزاحمت در فكر و عمل، يعني پارازيتهاي عقيدتي كه از سوي مدعيان نيابت خداوند و وكالت انبياء، در زمان غيبت معصوم، از سوي طاغوتيان عصر به اذهان مردم ارسال مي‌شود و آنها را مردّد كرده و يا سياهي لشگر يزيديان مي‌كند.  



عدل‏شناسى  

عدل را خوراك جامعه بدان كه با آن زنده‏اند. عدالت را داروئى بخوان كه بوسيله آن، امراض سخت از ميان برود. عادل، مُصلح امورات است كه به صلاح مُلك و ملّت قدم بر مى‏دارد. دادخواهى، عين خداجوئى است. قسط، سفارش انبياء مى‏باشد. مساوات، مدينه فاضله دنياست. برابرى، زندگى را شيرين مى‏سازد. اينك به نسخه‏هاى تربيتى و پرورشى وحى در اين باب بپردازيم: اِعْدِلُوا هُوَ اَقْرَبُ لِلتَّقوى: دروازه ورود به تقوى را عدالت‏خواهى مى‏خواند. اَلعَدلُ خَيْرٌ مِنَ المَطَر: دادگسترى از بارش باران، مهمتر است. ناگفته نماند كه وجود عدل در شاخه‏هاى پنجگانه اصول دين، بيانگر اهميّت اين مسأله است كه پيوندى ناگسستنى با چهار قسمت ديگر دارد و نبايد موقعيّت آنرا فراموش نمود.  



مبعث، بعثت حيات بشر است

 براى خيلى‏ها چنين تصوّرى پيش مى‏آيد كه ما چه احتياجى به انبياء داريم؟ و اگر پيامبران نبودند چه مى‏شد؟

پاسخ اين توهّمات را آيات مربوطه و احاديث موضوعه و روايات مندرجه داده‏اند، پروردگار متعال در مباحث مختلف فرقانى، به اهمّيت اين مسأله، سخن گفته و بياناتى كم‏نظير آشكار نموده است.

ايزد منّان مى‏فرمايد: من بر شما قاطبه بشريّت، منّت گذاشتم كه نماينده‏اى را از جانب خودم به سويتان فرستادم.

فراموش نشود كه از خصائص ناپسند در فرهنگ دينى، منّت‏گذارى بوده امّا آنقدر مسأله رسالت سفيران حق، پرمحتوا و باشُكوه و ضرورى مى‏باشد و متأسّفانه مورد بى‏مِهرى اكثريّت جامعه در هر زمان و مكان قرار مى‏گرفته كه حضرت دادار، به عنوان زنگ خطر و ابلاغ نعمت، تحت عنوان منّت، به رخ تاريخ مى‏كشد و اين درحاليست كه سفره‏هاى پى‏درپى و رنگارنگ طبيعت را هرگز به روى ما نمى‏آورد كه انبوهى از فراورده‏هاى عنايتى، هدايتى و شرافتى را برايمان چيده و كريمانه بفرمايمان زده و بى‏حساب و كتاب، مهرورزى داشته، امّا در اين يك مورد، چون كه پاى تماميّت ارزش‏ها و قداست‏ها در بين است مطرح مى‏كند و نهيب مى‏زند و بر عاميان ناسپاسگر مى‏خروشد كه واى بر شما، نمى‏بينيد اقيانوس موّاج نبوّت را كه چنان امواجى را در آگاهى و آزادگى و آمادگى، ايجاد كرده كه نسل‏ها را از كام شيطان مى‏رهاند و فصل‏ها را در نوآورى‏هاى فطرى، ايجاد مى‏نمايد و نمودهاى اخلاقى و احساسى را مى‏شكفد.

اكنون به فرازهاى تربيتى و پرورشى آيه مورد نظر، توجّه نماييد تا به سرچشمه‏هاى حقيقت نزديك شويد:

خدايتان براى شما مريدان ابديّت، كارى كرده كه از آب و نانتان، فورى‏تر و حياتى‏ترست، او به لطف فرامحيطى خود، پيام‏آورانى را گسيل داشته كه تابلوهاى هشدارى و اعتبارى را در بستر زندگى عموم، منقوش نموده تا راه را از چاه، تميز دهند و با اين عمل، مانع سركشى‏هاى فرزندان آدم و حوّا شده تا مماشات متقابل، مسالمت‏آميز و مطبوع گردد و تعليم را به دست ايشان، اشاعه داد و الفباى ادراك را با نُسَخ جميله كتب عتيق، برافراشت تا از گمراهى‏ها بكاهد و لغزش‏ها را مهار نمايد و تفاوت بين انسان و حيوان كه در بسيارى از امور، داراى مشتركاتند، مشخّص گردد و فرش‏نشينان خاك خورده، به عرش اعلى پرواز نمايند و در مسابقات فرشتگان، مدال‏ها را جذب نمايند.

در مخاطبه ديگر آمده، اوست كه مناديش، كلام درست را آشكار مى‏سازد و بر تمامى مكاتب، غلبه مى‏نمايد.

و در بخشى ديگر از مصحف شريف، اين‏گونه از خطّ پيامبرى، پرده گشايى مى‏نمايد: ما مبشّرانى به ديارتان ارسال داشتيم كه قوى‏ترين منطق علمى را عرضه مى‏كردند و در كنارشان، اوراق مقدّسى، جلوه‏گرى مى‏كرد كه در آن، مجموعه نيازمندى‏هايتان قرار داشته و جايى براى عطش روحى و جسمى، باقى نگذاشته و ظرف درونتان را از انوار حكيمانه، پُر مى‏كردند تا سربلندى اشرف مخلوق، حفظ شود و از ندامت بلندمدّت شما، ممانعت گردد.

و چنانچه به تعاريف ويژه رسول خاتم در آئينه وحى بنگريد، ملاحظه مى‏نماييد كه با چه اقيانوسى از محامد شخصى و محاسن فردى و مكارم درونى، روبرو هستيد آنجا كه خدايش وى را به خُلق نيكو ستوده است و اخلاق را مدار نگاهش مى‏خواند و خوش‏خُلقى را شبنم تبسّمش مى‏داند كه بيگانه با مذهب را آنچنان با خوشرويى مى‏نوازد كه او از فرط خجلت، سر به زير انداخته و روى ديدنش را ندارد و در بخشى از تصوير ماوراء، وى را مكرمتى عظيم مى‏داند كه بر هر كوير تشنه‏اى، ابر باران‏زاست و در قسمتى از لوح كبير، از او به عنوان يك تمدّن برتر و پرطراوت، ياد مى‏شود كه هر جوينده‏اى را بال و پر مى‏دهد تا افلاك را سِير نمايد.

در صفحه ديگرى از مجلّد منوّر يزدانى، حركات و سَكَناتش را به اين وجه، تفسير نموده‏اند كه او منتخب معتبرى است كه خادم تسليم شدگان به پادشاه زمين و آسمان است و در ميدان نبرد با مخالفين حىّ قدير، بى‏باكانه به ستيز مى‏رود و پشت معاندين شريعت را بر خاك پَستى مى‏نهد.

پروردگارتان به واسطه او ما را از هر مدلى، استغناء بخشيده و وساطت جهان‏شمولى را بر دوشش نهاده كه بندگان را از هر باب، مستغنى مى‏نمايد و دايره كارپردازيش را عميق و فراخ كرده تا هر نوع موجودى و موقعيّتى را در شبكه‏هايش تعبيه نمايد و يك نسخه همگانى را بر دروازه معرفتش، الصاق كرده، ما اتيكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهيكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا، و گذرنامه بهشت را از آن مدخل، منتشر نموده كه امر و نهى او، ضامن سعادت دو ديار مى‏باشد.

براستى كه در اين عيد، مراتبى از محاسبات لازمست، تا بدانيم كه از اين چشمه جوشان ازلى، چه مقدار نوشيده‏ايم و با سفينه محمّدى، به كدامين مرز نيكبختى، سفر كرده‏ايم و علّت عقب‏ماندگى مسلمين در قرون پيشين، جدايى ايشان از سيره نبوى بوده و بنا را بر اختلاط گذاشته بودند، يعنى از هر مذهبى، روشى را اقتباس مى‏نمودند و در نهايت، تضادهاى برگرفته، تنفّس تشريعى را ناممكن ساخت و تكوين قوانين سرمدى را مختل نمود و تراژدى غم‏انگيز شكست‏هاى پى‏درپى به وقوع پيوست و امّت واحده را به هفتاد جزء، تبديل نمود تا جايى‏كه كشورهاي مسلمين يا در توليت استعمارگران ديني رفت و يا قدرت‏هاى سلطه‏گر و طمّاع به آن تجاوز نمودند و فتنه‏ها بپا كردند و انتقام شيطانى خود را از بانى شريعت حقّه گرفتند.

چگونه فراموش مى‏شود پيشرفت اسلام‏گرايان در علوم و فنون و صنايع كه آثار و اخبار آن در اوراق تاريخ، مشهودست و تنديس مخترعين و مكتشفين مسلمان در دانشگاه‏هاى معروف دنيا، يادآور شكوفايى عظمت اين آئين حنيف مى‏باشد.

آيا تأسّف‏آور نيست كه بخوانيم، روزگارى، كرانه‏هاى اسلام، تا مُنتها اِليه سرزمين‏هاى هند - چين - آلمان و ايتاليا بوده ولي استبداد ديني حكام مدعي اسلام باعث دلزدگي ملتها از دين شد و از طرفي امروز، در بلاد مسلمين، اختلاف، درگيرى، ناامنى، بى‏دينى و ناباورى، موج مى‏زند، آيا مسئول اين حقارت‏ها، جسارت‏ها و خسارت‏ها، خودمان نمى‏باشيم كه امانت بعثت را كنار انداخته و به دنبال دجالها مى‏رويم و يا مُد را بر قالَ رَسولُ اللّه، ترجيح مى‏دهيم و باورداشت‏هايمان را ناكافى مى‏پنداريم و دست تكدّى به شرق و غرب، دراز كرده‏ايم و فكر و فرهنگ را از دشمنانمان، مسألت مى‏كنيم، آيا اين نفرين پيامبر عاليقدر نيست كه ده‏ها كشور اسلامى، از فقر و جهل و ستم، رنج مى‏برند و با انبوهى از جمعيّت، قادر به دفاع از منافع خويش نمى‏باشند و با اين‏همه مناطق حاصلخيز، از گرسنگى و سوء تغذيه، شكايت مى‏كنند و با سرمايه‏هاى كم‏نظير درون‏زمينى و معادن، بدهكارترين ممالك، محسوب مى‏شوند و ثروت‏هاى خداداده را مفت و مجّانى از چنگ مى‏دهند.

تمام اين فجايع و رسوايى‏ها، بخاطر يك موضوع است و آن، فاصله گرفتن پيروان قرآن از اجرائيات نورانى آن در قالب تن دادن به واليان كذاب دين و همچنين قهر نمودن آنها از مبدأ وحى مى‏باشد.

در خاتمه، افكار عمومى را به سنّت رسول معظّم، معطوف مى‏دارم كه داراى قاموس تمام‏عيارى از نيكى‏ها، خوبى‏ها، زيبايى‏ها، روشنايى‏ها، راحتى‏ها و كاميابى‏هاست و مخصوصاً نسل جوان غيور و انديشمند را توصيه به ره‏گيرى اقوال و مواعظ و نصايح آن رهبر منصوص رحمانى مى‏نمايم تا از دام‏هاى پوشيده شياطين انسى و جنّى، بِرَهَند و اقتدار و سرافرازى را به ميهن اسلامى دهند.

 

فاطمه

فطرت را قبضه كرده.

 

فاطر را مرضيّه نموده.

فكر را طراوت بخشيده.

 

فقدان عدالت را نمايش داده.

فساد را اصلاح كرده.

 

فقر را برازنده خود كرده.

 

فعل الخيرات را تجلّى داده.

 

فناء فى اللّه را درس داده.

 

فرار از شياطين را فرياد زده.

 

فُزتُ و رَبّ الكَعبه را باعث شده.

 

فَصلُ الخطاب به انديشمندان داده.

 

فجر را روشنايى خواسته.

 

فقه را روانى آورده.

 

فصاحت به كلام داده.

 

فردوس را ارزانى نموده.

 

فَرَوحٌ و رَيْحانٌ را معنا كرده.

 

فواصل بندگى را كوتاه نموده.

 

فيض را كامل كرده.

 

فارَالتَّنُّور را دعا كرده.

 

فَلَهُ الْمَثَلُ الْاَعْلى را تصوير داده.

 

فَذَكّر را مرثيه نموده.

 

فَلا اَنْسابَ بَيْنَهُم را روضه كرده.

 

فضيلت را استوانه داده.

 

فَنادى فِى الظُّلمات را اخطار كرده.

 

فالِقُ الْاَصْباح را سجده نموده.

 

فَانْظُر اِلى آثارِ رَحمَةاللّه را رنگاميزى كرده.

 

پس براى چنين عناوين منصوصى است كه ما از روحش امداد مى‏گيريم و بر دامن پر مهرش اعتصام كرده‏ايم و اعتقاد به شجره طيّبه‏اش داريم و ايمان به صحيفه‏اش برده‏ايم و اسلام را در تفسيرش يافته‏ايم و اكرام را در بيتش يافته‏ايم و اعظم ملائك را بر گِرد خانه‏اش ديده‏ايم و اشرف انبيا را مديحه خوانش يافته‏ايم و اكمال دين را در شرح حالش جسته‏ايم و درين مقوله سخن، طمع بر مقامش برديم و دست نياز بر آستانش برديم تا ماه اقبال بر فضاى تقديراتمان بتابد و از منويّات امامان آسمانى، بهره‏مند گرديم و ما و مِنى به دور اندازيم و مستى غفلت از وجودمان خالى سازيم و هوشيارانه به انتظار موعود فاطمى، قائم شده و هوس به غير يار نكنيم.

 

 

آئينه فضايل

 

به مناسبت سالروز ميلاد فرخنده فخر زنان عالَم، حضرت صدّيقه كبرى، فاطمه زهراء سلام‏اللّه عليها.

 

جمله ملائك شادمان آمده

زهره زهراى بتول آمده

 

 

ميلاد شهربانوى اسلام، خورشيد فروزان بانوانِ جهان، محبوبه حق و مكنونه انوار ايزدى بر مخلصين مكتبش مبارك باد.

 

نورى ز خديجه چون قمر پيدا شد

زهرا چو طليعه سحر پيدا شد

در بستر ماه جمادى الثّانى

  زاينده يازده گهر پيدا شد


يكى از چهره‏هاى سرشناس بشريّت كه در قاموس كلمات خداوندى، دُردانه تابناك است دخت گرانمايه حضرت ختمى مرتبت، زهراى مرضيّه است.

او را كه آئينه تمام‏نماى فضايل الهى مى‏باشد هرگز نمى‏توان از يك بعد مورد شناخت قرار داد كه آن انسيّه حوران در همه جوانبِ ديد، خيره‏كننده است.

گرچه تاريخ گذشته از سوء نگارش قلم‏زنان مغرض در امان نبوده و همواره غبار كذب و خيانت را بر منظر ملكوتى آن يگانه دوران، افروخته و در فريب افكار عمومى، تلاش نموده‏اند، ولى باز هم زهره درخشان هستى، روح‏نواز عارفان بوده و به مصداق آيه كريمه  يُريدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَاللّهِ بِاَفْواهِهِمْ واللّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ، هرگز نتوانستند آن آفتاب پرنور را از تابش محو نمايند.

در همان عصر آغازين، گروه ظلَمه و سرَقه، بنا را بر آن نهادند كه با فرستادن عوامل نفوذى به بيت نبىّ مكرّم، جلوى رشد علايق آن حضرت را به دختر والايش بگيرند امّا رسول برگزيده در مقابلشان به سختى ايستاد و فرمود: خيال مى‏كنيد من به زهرا به چشم دخترم نگاه مى‏كنم؟ خير، محبّت من به او، بخاطر جايگاهش در بارگاه كبريايى حضرت احديّت است، او را اين چنين احترام مى‏كنم چون خالق جليل اين گونه تكريم كرده است و زمانى كه كوشيدند تا در برابر موقعيّت معنوى فاطمه، بت‏سازى كنند و آدمكهاى خود را در جامعه جا بيندازند باز اين رهبر منادى وحى بود كه فرياد افشاگرانه سر داد و اسرار فاطمه را به مردم نشان داد كه اين دختر جوان به منزله مادر است براى من! و در جايى فرمود: پدر به قربانش باد.

در جمع انصار و مهاجر فرمود: فاطمه، پاره تن من است، هركه او را دوست بدارد مرا دوست داشته و هركه مرا محبّت نمايد، خداى را علاقه كرده و هر كه خداى را عاشق شود، بهشت، منزل او خواهد بود و آنگاه در حالى كه بر اريكه منبر ايستاده بود ادامه داد كه هركس فاطمه را اذيّت كند مرا آزرده و آن كه مرا دشمنى كند خداى را به غضب آورده و هركه مورد غضب خدا قرار گيرد مأوايش دوزخ است و سپس به اهل مسجد فرمود دستهايتان را به دعا برداريد و آمين كلمات من گوييد كه: خدايا، خلود در نفرينت كن، آن كس را كه حريم فاطمه‏ام را مى‏درد.

و در پاسخ سؤالات آنها كه علّت نامگذارى فاطمه را به اين اسم پرسيدند، فرمود: او نزديكترين كس است به من و به جهت آن كه خداوند او و فرزندان او و پيروان حقيقي او را از آتش جهيم بريده به اين نام مسمّى گشته است.

براى صدّيقه كبرى، نامها و اسامى مختلفى است كه علّت وضع آنها را از سوى پدر تاجدارش كه كلامش ممهور به مهرِ  مايَنْطِقُ عَنِ الْهَوى اِنْ هُوَ اِلّا وَحْىٌ يُوحى مى‏باشد مى‏توان در فلسفه وجودى اين پاكيزه‏ترين انسان، جستجو نمود.

چنانچه پيامبرِ رحمت فرمود: او محبوبه خداست، از آن به بعد اين نام بر او استوار گرديد.

و باز فرمود: او منصوره است كه فرزندش مهدي، به امر قادر يكتا به هنگام ظهور، مشرب و مقصد او را، ظاهر مى‏سازد.

راضيّه است چون از تقديرات الهى خوشنود مى‏باشد.

مرضيّه است به دليل رضايت مطلق حضرت حق جلّ و على از آن نفس زكيّه.

محدّثه است به دليل مكالمه با فرشتگان كه در زمان وداع با پدر در دم آخر، از آن مخبرِ عرشِ برين شنيد كه در باقيمانده عمرش، از مصاحبت جبرئيل برخوردار خواهد بود.

مباركه است زيرا حياتش در دو ديار دنيوى و اخروى باعث بركت اهل آن خواهد بود.

محيا است چون در زندگانى جاودانه فناناپذير، مكتوم مى‏باشد.

و عناوين بسيار ديگر كه در اين مقوله محدود، نمى‏گنجد و در كرامت خلقتش، اخبار بسياري آمده كه بررسى آنها نياز به فرصتهاى بى‏شمار دارد و در سرلوحه آنها سوره كوثر است كه خداوند به خليفه‏اش فرمود: ما اراده كرده‏ايم كه اين دختر، وسيله بقا و دوام نسل تو بر زمين باشد، پس در قبال اين نعمت عظمى، ذاكر باش، فَصَلِّ لِرَبِّكَ، به اين خاطر بود كه رسول خاتم، هرگاه فرزندش فاطمه را مى‏ديد برايش قيام مى‏كرد و بر او بوسه مى‏زد و مى‏فرمود: وَ اَمّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ كه حديثِ شكر، تعزيز و تعريف براى اوست و در آيه مباهله، به نصّ مورّخين فريقين، حرم رسول گشته و در آيه تطهير، عصمتش تثبيت گرديده و در حديث قدسى كساء در معرّفى آل عبا، نقطه مركزى پرگار شناخت اهل‏البيت است.

اين مهين بانوى بى‏مثال، گرچه عمرى كوتاه داشت لكن هر ثانيه زندگيش، موجى بود از درياى هدايت و سعادت، بسان حجّت بالغه لاهوتى بر همه ناسوتيان در تمام زمانها و زمينها تلالؤ دارد و آيا اين مجد و فروزش فضايل را با دستهاى ناتوان و افليج مرده دلانِ تهى از درك، مى‏توان خنثى كرد؟ در حالي كه در تفسيرى از امام هادى در ذيل آيه شريفه: وَ اَشْرَقَتِ الْاَرضُ بِنُورِ رَبِّها، به ايشان اشاره شده كه خداوند نور فاطمه را در پهنه گيتى مى‏گستراند و مُصلح آخرين را از سلاله او قرار مى‏دهد.

 

برگى از دفتر معرفت فاطمي:

اَلْجار ثُمّ الدّار

دواى كشتن هواى نفْس آن است كه هرچه دوست دارى براى ديگرى بخواه.

 

اَللّهمّ لا تَجعَلِ الدّنيا اَكبر همّى

خدايا، مرا در چراگاه ماديات رها مكن چراكه دچار نكبت خواهم شد.

 

برگزيده از روزنامه اطلاعات ، شماره 19511.

به قلم روحاني پايتخت، سيد حسين كاظميني بروجردي.

پنج شنبه، 5 دى ماه 1370 ، جمادى الثّانى  1412 دسامبر 1991.

 

 

در پس پرده هر چه بود آمد

ميلاد روح‏بخش و نسيم‏آفرين يداللّه، اسداللّه، لسان‏اللّه و سيف‏اللّه، ابوالحسن علىّ بن ابيطالب بر همه مسلمانان جهان مبارك باد.

 

بِسمِهِ الْعَلِىِّ الْعالِىِ الْمُتَعالِ الْاَعْلى

 

قومى به طلب در پى ديدار يگانه

كردند طواف حرم آن روز بهانه

اندر طلب يار سرودند ترانه

ناگاه على رخ بنمود از در خانه

يعنى كه مرا غير على نيست نشانه            

چون اهل نظر جلوه دلدار بديدند   

اسرار ولايت ز لب يار شنيدند

سلطان نجف صاحب مفتاح جنان شد

آن را كه نبُد راه بدين در، نگران شد

در حصن ولايت همه در امن و امانند

جز نام على هيچ نجويند و نخوانند

 

در جنگ اُحد، زمانى كه مسلمين، گرفتار حملات مشركين شدند، ميدان نبرد خالى شد و پيامبر در محاصره كفّار قرار گرفت و تنها شير خدا از شمع وجود نبوى دفاع مى‏نمود، فضاى ميدان جنگ، هولناك گرديده و نوميدى قلوب مؤمنين را فرا گرفته بود، در اين حال، پيك وحى از سوى خالق قادر بر نبىّ مرسل نازل گشت كه اى فرستاده من، تو على را دارى و هركه على دارد چه غم دارد؟ آنگاه آهنگ زيباى ملكوتى در آن حربگاه خونين، طنين داد كه:

نادِ عَلِيّاً مَظْهَرَ الْعَجائِب تَجِدهُ عَوْناً لَكَ فِى‏النَّوائِب كُلُّ هَمٍّ وَ غَمٍّ سَيَنْجَلى بِوِلايَتِكَ يا عَلى.

معناى تقريبى آن چنين مى‏شود:

اسداللّه گر آيد به هوادارى دل - زَهره شير شود آب زپا دارى دل

 

در كتاب مناقب خوارزمى حنفى از قول عمر بن خطاب مى‏نگارد كه وى از پيامبر نقل مى‏كند كه خداوند ملائكه را از نور صورت على آفريده است.

امروز طواف قبله گاهم هوس است - ميلاد على شهنشه دادرس است

از كعبه فروغ علوى پيدا شد در خانه - اگر كسى است يك حرف بس است

 

خداى بارى‏تعالى در حديث قدسى به نبىّ مكرّمش فرمود: ولايت على، دژى است محكم در دنيا و آخرت كه در آن، مؤمنين از عذاب، مصون خواهند بود.

 گرچه سخندان به سخن غالب است - گوش بده بر سخنم جالب است

اذن دخول تو به باغ بهشت - حُبّ علىّ بن ابيطالب است

 

علي تجلّي مراحم الهي بر گرفتاران است:

فرزند بزرگ روزگارست على - با مردم رنج ديده يارست على

بر دفتر روزگار گر خيره شوى - مفهوم نمود كردگارست على

 

يا رب به دلم مِهر على افزون كن - جز حرف على ز لوح دل بيرون كن

ما را به علىّ و آل بخشاى زِ لطف- هر دل كه نه جاى او بُود پرخون كن

 

يكى از مهمّين صحابه پيامبر، اباذر غفّارى است كه نشان صداقت از رسول دارد و در جمع كتب شيعه و سنّى مُهر تأييد راستگويى او را از نبىّ مكرّم درج نموده‏اند، ناقل حديث نبوى است كه آن حضرت فرمود: اى اباذر، اگر پرده اسرار على برداشته شود، مردم بر خدا كافر شده و به يك باره بر او سجده مى‏كنند! پس آنچه كه از او مى‏دانى و مى‏بينى، كتمان كن و تنها بر خواصّ از ياران بگو، روى اين جهت، مولوى در مثنوى مى‏سرايد :

تو به تاريكى على را ديده‏اى - لاجرم غيرى بر او بگزيده‏اى

يعنى آن كس كه جمال دلاراى على را در پس ابرهاى جهل و عصبيّت ديده به راهبرى غير او توسّل مى‏جويد.

 

معاويه، دشمن ديرينه اميرالمؤمنين، وقتى خبر شهادت على را شنيد، گفت: دنيا از وجود عدالت خالى گشت و سپس در تمجيد و تحميد او اين گونه سرود:

خَيْرُ الْبرَيِّةِ بَعْدُ اَحْمَد حِيدَرفَالنّاسُ اَرْضُ وَالْوَصِىُّ سَماء

او اعترافنامه خود را به اوراق جاودانه تاريخ سپرده و گفت:

خوبِ خوبان بعد از پيامبر على است، پس در دايره خلقت، مردم همچون زمين و جانشين رسول همانند آسمان است! و پسرش فِى‏الْمجلس، اين اقرارنامه را كامل كرده و اضافه نمود:

وَالْفَضلُ ما شَهِدَتْ بِهِ الْاَعْداءُ! يعنى امتياز او آن است كه دشمنانش به آن اعتراف مى‏كنند!

 

خوش قريحه‏اى، به اين امتيازات اشاره كرده و مى‏گويد:

ميسّر نگردد به كس اين سعادت - به كعبه ولادت به مسجد شهادت

 

فقيهى چنين ستوده:

در مرحله على نه چونست و نه چند - در خانه حق زاده به جانش سوگند

بى‏ فرزندى كه خانه زادى دارد - شك نيست كه باشدش به جاى فرزند

 

يكى از ادباى عرب در رثاى ابرمرد تاريخ بشريّت، اين گونه سروده است:

جُمِعَتْ فى صِفاتِكَ الْاَضْداد- فَلِهذا عَزَّتْ لَكَ الْاَنْداد

زاهِد حاكِم حَليم شجاع - فَاِنَّكَ ناسِكٌ فَقيرٌ جَوادٌ

ظَهَرَتْ مِنْكَ لِلْوَرى مُكرّمات - فَاَقَرَّتْ بِفَضْلِكَ الْحُسّاد

لَوْ رَأى مِثْلُكَ النَّبِىُّ لِاَخاه - وَ اِلّا فَاخْطاءَ الْاِنْتِقاد

جَلَّ مَعْناكَ اَنْ يُحيطَ بِهِ الشِّعْر - وَ يحْصى صِفاتكَ النّقاد

يعنى در وجود تو، صفات متضاد جمع شده كه در هيچ كس اين ويژگيها ديده نمى‏شود، زاهدى و حاكمى، بردبارى و شجاعى ، خداجويى و فقيرى و بخشنده‌اى، اين خصايص بى‏نظير تو باعث شده كه حسودان تو نيز اقرار به آن نمايند.

شعر گفتن براى تو، كسر است چراكه سخندانان و كلام‏شناسان در شمارش مقامات تو ناتوانند و سرايِش حكيم سنايى بر همين اساس است:

اسداللّه در وجود آمد - در پس پرده هر چه بود آمد

 

 

برگزيده از روزنامه اطلاعات، شماره 19530.

به قلم روحاني پايتخت، سيد حسين كاظميني بروجردي.

شنبه، 28 دى 12 ، 1370 رجب 18 ، 1412 ژانويه 1992.

 

 

به على شناختم من به خدا قسم خدا را

خدايش آنچنان مكرمتى به او داده كه به هيچ امّتى نداده:

ميسّر نگردد به كس اين سعادت - به‏ كعبه ولادت به مسجد شهادت

 

خداوند به فاطمه بنت‏اسد در حريم كعبه ندا داد:

اُدخلى، داخل شو، و اين مادر دردمند كه هاج و واج اين غريو رعدگونه شده بود به درب بيت آمد و آنرا قفل شده يافت و كليد را در دستان اربابان جاهلى ديد كه رابطه دوستانه‏اى با ابوطالب ندارند و لذا از اين تعارض به شگفت آمد، ناگهان ديوار كعبه شكافت و صاحبخانه فرزند خود را به درون برد و دوباره اين شكاف برهم شد، و اين واقعه براى سران قريش كه در آنجا حضور داشتند بسى سنگين و عظيم آمد و خدا مى‏خواست كه دشمنانش بر اين دعوت جبروتى شاهد باشند كه: والفضل ما شهدت به الاعداء: برترى آن است كه معاندين به آن اعتراف كنند.

سه روز اين مادر و نوزاد خارق‏العاده‏اش ميهمان ربّ‏المشارق و المغارب بودند و از غذاهاى لاهوتى مى‏خوردند و سپس خدايشان بفرمود كه يك بار ديگر اعلام رسوائى بت و بت‏پرستى و بت‏سازى كنند و از ديوار عبور كنند و چشم‏ها را بر اين احتجاج ثقيل توحيدى خيره سازند و چون از مدخل كعبه بيرون آمدند، اقوام و عشيره را يافتند كه دلواپس اين امر بى‏نظيرند.

در اين ميان ابوطالب پيش آمد و نو رسيده مسعود را در آغوش كشيد و رو به فضاى ملكوتى مكّه نمود و خدا را اين‏چنين خواند: اى خالق معجزه‏ها كه با اراده‏ات تاريخ را تغيير مى‏دهى و تقويم را به توليت جاودانگى مى‏بخشى، بنما به ما كه نام اين مولودت چيست؟ فى‏الفور اعلاميه صمدانى در باب حيدرى به او ابلاغ شد كه: علىٌّ اشتقَّ مِنَ العلىّ.

از آنجا كه نبىّ مكرّم در تجليل از خليفه بلافصلش فرمود: اَنَا مدينةُ العلم و علىٌّ بابُها، مى‏بايد معرفةالنّبى را از دروازه مرتضوى جستجو كرد، و به خاطر آنكه رسول اكرم فرستاده حق‏تعالى است و لزوما از كانال نبوّت به شناخت توحيدى مى‏رسيم پس در يك كلام بايد گفت: كليد اصول دين در كلاس على‏شناسى است. مقاله حاضر بحث مجملى را در تعريف مقامات خداداده علوى ارائه مى‏دهد.

زمانى كه در ركوع زكوة داد خدايش وى را ولىّ امر مؤمنين منصوب كرد (مائده 55) و داستان حاتم‏بخشى مولاى متّقيان بسى دلنشين است:

زمانى كه پهلوان نامى جاهلى را بر خاك زد انگشترش را به روال معمول پيروزى در جبهه به محضر پيامبر آورد و ايشان آنرا به برنده جنگ دادند كه قبلاً اين مدال متعلّق به يكى از پادشاهان شكست‏خورده بود و به عمربن‏عبدود رسيده بود و بسيار گرانبها و معادل مخارج مملكت وى بوده.

بخشش در حين عبادت نكته‏هاى ريشه‏اى در معرفةالنّفْس دارد كه راكع تا قطع پيوندهاى زمينى نكند عروج ننمايد و نمازگزار تا زمانى كه در اسارت تجمّلات است نمى‏تواند به معراج برود.

رسالت‏پناه فرمود: علّت نامگذارى على به ابوتراب آنست كه وى صاحب زمين و حجّت خداوند بر اهل آنست و موجب آرامش اين كره خاكى مى‏باشد. (بحار ج 35 ص 51)

ابن عبّاس، محدّث موثّق و راوى معتمد اهل سنّت مى‏گويد: از جمله اسامى على در قرآن، ايمان است كه در سوره مائده مى‏فرمايد: هر كه به او پشت كند بى‏دين خواهد بود. (بحار ج 35 ص 248)

در كتاب مستدرك صحيحين كه از مآخذ دينى اهل سنّت است آمده: على در ركاب پيامبر هفت سال اشتغال معنوى و عبادى داشت، در حالى كه تمامى اصحاب و انصار و مهاجر، به تعبّدات نفسانى و غير الهى مشغول بودند. (كنزل العمّال ج 6 ص 394)

عمر بن خطّاب مى‏گويد: گواهى مى‏دهم كه پيامبر فرمود: ايمان على و ارزش آن از ثقل و وزن هفت طبقه آسمان بيشتر است. (رياض النّضره ج 2 ص 226).

پدر عمربن سعد كه از قتله امام حسين بود، در بازار مدينه با شخصى كه عليه اميرالمؤمنين سخنرانى مى‏كرد و به آن حضرت اهانت مى‏نمود و مردم را به ضديّت با وصىّ قانونى رسول خدا فرا مى‏خواند مباهله كرد و او در دَم به وسيله مَركب خود كشته شد. (مستدرك صحيحين ج3 ص499)

تنها مفسّر واقعى قرآن، امام‏البرره است كه فرمود: فقط در شرح و تحليل سوره حمد، بار هفتاد شتر را مى‏توانم تجهيز كنم. (مناقب ابن شهر آشوب ج 2 ص 43)

مخبر وحى فرمود: آفريدگار علم، دانش را به پنج قسمت، تقسيم كرد و چهار بخش آن را به على داد و يك پنجم را به تمامى انسانها، على را در آن يك جز معالم نيز شريك گرداند. (تاريخ‏دمشق ابن‏عساكر ج3 ص58)

ابوسعيد خدرى، از راويان اهل سنّت مى‏گويد: پيامبر فرمود: خداوند عزّوجلّ، آيه تطهير (انّما يريد الله ليذهب عنكم الرّجس اهل‏البيت و يطهّركم تطهيرا) را در منقبت و مرتبت على و خانواده‏اش نازل كرده. (تفسير ابن جرير طبرى ج 22 ص 5)

ابن عبّاس از بزرگان اهل سنّت مى‏گويد: در توصيف و تكريم على، سيصد آيه در مُصحف مبارك فرقانى آمده است. (صواعق محرقه ص 76)

عايشه از مراجع روائى اهل سنّت مى‏گويد: على بهترين انسان روى زمين است و ناباور او، كافر است. (امالى صدوق ص 76)

فخر رازى كه  از اعاظم اهل سنّت است در تفسير خود كه معروف به كبير مى‏باشد، در بررسى بسم اللّه الرّحمن الرّحيم كه در نماز شيعه و سنّى به خلاف يكديگر در آهسته گفتن و بلند خواندن، فقه هر يك نظريّه‏اى دارند، مى‏گويد: و امّا على آنرا به آواى رسا مى‏گفت و نمى‏توان از كردار او سرپيچيد، زيرا كه به نصّ كلام پيامبر، حق با علىّ بن ابى‏طالب است، در هر زمان و مكان. (مستدرك صحيحين ج 3 ص 124)

ابن عبّاس، از معتمدين اهل سنّت، از پيامبر نقل مى‏كند كه فرمود: عشق به على، گناهان را مى‏ريزد و پاكى به پرونده اعمال مى‏بخشد. (تاريخ دمشق ابن عساكر ج 2 ص 103)

امام صادق فرمود: براى زائرين حرم اميرالمؤمنين، درهاى آسمان، جهت پرواز به عرش باز مى‏شود. (بحار ج 27 ص 262)

رسول اسلام فرمود: قسم به حقيقت رسالتم اگر كسى بى‏ولاى على هزار بار حج كند سودى از مناسكش نبرَد و دوزخ را از خود دور نسازد. (مستدرك الوسائل ج 1 ص 24)

براء از مورّخين اهل سنّت از پيامبر خدا نقل مى‏كند كه ايشان فرمودند: من و على به منزله يك سر و پيكر هستيم. (فضائل‏الخمسه ج1 ص297)

در هنگامى كه رهبريّت ظاهرى جامعه را به عهده داشت به استاندارانش در اهواز و شيراز و كرمان نوشت: اگر به مردم ستم كنيد و بيت‏المال را به حق و عدل تقسيم نكنيد، آنچنان بر شما سختگيرى كنم كه موهايتان بريزد و كمرهايتان خم شود و در بين اجتماع بى‏آبرو و حيثيّت شويد. (ولاية الفقيه ج 2 ص 673)

در معرّفى خود به تاريخ هر عصرى و تقويم هر نسلى فرمود: راستگوى بزرگم، ميزان حقّ و باطلم، در محتوايم، به هر چيزى عالمم، چشم خدايم، نزد خدايم، امين خدا بر خلايقم، قسمت كننده بهشت و دوزخم، شاخص عابدين در عبادتم. (مناقب ابن شهرآشوب(

اَنِس ابن مالك، از مراجع اهل سنّت، از پيامبر نقل مى‏كند: على بر امّت اسلامى، حقّ پدرى دارد. (فرائد السّمطين ج 1 ص 297)

در آيه 67 سوره مائده، پروردگار عالميان، ولايت علوى را در كنار رسالت مصطفوى قرار داده و اين دو را هم‏وزن يكديگر خوانده و مى‏فرمايد: اگر توليت على را ابلاغ نكنى، پيام يك عمر نبوّت را نرساندى.

در آيه 3 سوره مائده، مرتبه خلافت حيدرى را اين‏گونه توصيف مى‏فرمايد: با جانشينى على، دينتان را كامل كردم و با رهبرى او، نعمت‏هايم را جامعيّت بخشيدم و با سرپرستى او، از شما راضى گشتم.

امام صادق فرمود: بزرگترين و شريف‏ترين اعياد مسلمين، روز غدير خم است كه واجب مى‏آيد شكر و سپاس در آن زمان. (الغدير ج 1 ص 286)

از جمله كتب معتبره اهل سنّت كتاب البداية و النّهاية تأليف ابن‏كثير است، كه از قول براء كه او نيز از موثّقين سنّى مى‏باشد مى‏نويسد: رسول‏اللّه در روز غدير، انواع ولايات را شمارش نمود و اعلام كرد كه ولايت مورد بحث براى علىّ بن ابى‏طالب مهمتر از قرابتى است كه والدين بر ما دارند و نيز دخالتى كه خودمان بر خويشتن داريم، و سپس بر اين هويّت و موجوديّت از همگان بيعت گرفت و عمر بن الخطّاب نيز صحّه گذاشت و تبريك گفت. (الغدير علّامه امينى ج 1 ص 11)

رسول اكرم فرمود: مبارزه على در جنگ خندق و نابود كردن پهلوان نامى عرب در آن مجاهدت از همه افعال خير و اعمال عبادى مردم تا ابدالدّهر برتر و بالاتر و مهمتر است. (مستدرك صحيحين ج 3 ص 32)

از وصاياى مولى‏الموحّدين به پسران معصومش مى‏باشد: در قبال ترور من، دست به خونريزى نزنيد و به قصاص شهادتم، فقط يك ضربه شمشير به قاتلم بزنيد و او را تكّه تكّه نكنيد و فضاى وحشت‏آلود را بر شهر حاكم نسازيد. (بحار ج 42 ص 256)

اين بود خوشه‏چينى‏هائى از بوستان علمى و فرهنگى شهيد مسجد نور، فرزند بيست و ششم امام سجّاد كه در كتابهاى جواهرالولايه، امام‏شناسى، شيعه‏شناسى و اعجازشناسى، از خود به يادگار گذاشت و مسلمانان را از ميراث فكرى و تحقيقى خويش غيرت بخشيد. پس تحيّت پيروان مرجع زاهد، آيت اللّه العظمى آقا سيّد محمّد على كاظمينى بروجردى، بر جدّش اميرالمؤمنين كه چنين وديعه‏اى را در مسجد نور نهاد و نام علي را با قلمش احياء نمود.

 

عيد غدير خم،  هويّت شيعه اصيل

غدير، برگ برنده شيعه در تاريخ و شمع جاودانه شناخت در دايره توحيد است.

بدون غدير، دين، ناقص بوده و در غدير، مدال  اَكْمَلتُ لَكُمْ دينَكُمْ  را حق‏تعالى بر زمين عبوديّت زده و شاخص بندگى را در آن خلاصه كرده و نشان  وَ رَضيتُ لَكُمُ‏الْاِسْلامَ ديناً داده.

كيست همچون اميرالمؤمنين كه اهريمنان را از پهنه گيتى رانده و تقدير الهى در ثنايش اَلْيَوم يَأِسَ‏الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ دينِكُمْ آمده و فقدان ولايتش را نقص رسالت خوانده و فَاِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ را در فرقان اعظم، دليل آن آورده و بدخواهان هرجايى را محكوم به شكست كرده و بيمه نامه وَاللّه يَعصِمُكَ مِنَ‏النّاسِ داده و مكارم اخلاقى و محاسن درونى را وجه اتّصال به بيعت مولا نموده و اَتْمَمْتُ عَلَيكُمْ نِعْمَتى را در فضاى آدميّت طنين افكنده و اكنون ماييم و دو راهى‏هاى سرنوشت‏ساز بر بستر زندگى كه كدامين مواضع را در رشته‏هاى ارتباطى خود برمى‏گزينيم و شامل چه بخشى از دعاى رسول اكرم مى‏شويم كه عرضه داشته: اَللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ، آيا در اين آشفتگى احوال و ظلمتِ زمان كه مرز بين حقّ و باطل از ميان رفته، سرمايه‏ات ولايت خالص عليست كه در وجود يازده امام ديگر، تبلور يافته؟

امروز در عصر خاتم‏الاوصياء هستيم و آن يادگار خلافت الهى را يارى مى‏كنيم تا مرهون الطاف نبوى شويم كه وَانْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ و در تفسيرش پيامِ كانَ حقّاً عَلَينا نَصْرُ الْمُؤمِنينِ ريشه‏هاى ايمان به خدا را قوّت مى‏دهد و ايمان آورندگان و دين باوران را نَويد حشمت مى‏دهد.

در يادواره اين يوم‏اللّه اكبر نبايد نفرين پدر امّت اسلامى را ناديده گرفت كه  وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ عذاب بزرگ را هشدار مى‏دهد و آنهايى كه از گروه منتظرينِ حقيقى جدا مى‏شوند و به گرد امامان خودساخته مي‌روند به آلام بسيار دچار مى‏گردند كه هم اكنون در تمام زواياىِ جامعه، فرآورده آن مشهود است.

 

تجزيه علمى  غدير  و تحليل ادبى فرهنگ عينى آن

مسأله جايگزينى خلافت الهى، آنقدر مهم و خطير است كه بايد مفادّ آن در دانشگاههاى دينى، به بحث و تحصيل رود تا آن كه راز و رمز جعل قانون سرپرستى از ناحيه ربوبى، مكشوف گردد.

استقرار معاونت ايزدى در زمين را نبايد با ديد ظاهرى و محدود نگريست، بلكه چنين امر خاص و حياتى در افق جهان شمولى قرار دارد كه منظرش از كران تا بى‏كران است و لذا حقّ مطلب، آن‏موقع ادا مى‏شود كه گستردگى صاحب‏منصبى عرش در فصول و عقود آن به نقد و استنباط آيد و روى همين قاعده در مقاله مورد نظر، استدراك تفسيرى از آيات نازله در واقعه غدير گرديده تا برداشت خوانندگان از اين پايه و ستون شريعت، رساتر و شفّاف‏تر و فنّى‏تر باشد و نيز تعريف پيامبر از وصايت منصوصه و دعاى آن حضرت كه تضمين‏بخش جريان بعدى است به تقطيع و تبصره رفته و طبق گنجايش ورقه، به محاجّه و مباحثه گرفته شده است:

 

1-(اَلْيَوم): تخصيص زمان به يك كار ضرورى و ترميمى و تداركاتى مى‏باشد.

2-(يَئِس): عنوانى براى يأس تاريخى و نااميدى هميشگى معارضين.

3-(دينِكُم): آئينى ازلى كه با آهنگ وحى، شكل يافته و از مقاطع ابدى، نشأت گرفته و نيازمنديهاى آدمى را در هر سرايى، سر و سامان مى‏دهد.

4- (فَلاتَخْشَوْهُم): از جار و جنجالهاى سياست‏بازان مكّار و حيله‏گر نترسيد و هرگز مفتون هياهوى پوشالى آنها نگرديد.

5-(وَاخْشَون): تقوا را پيشه كنيد كه حريم ملكوتى، در مجموع هستى ريشه دارد و با چنين پشتوانه‏اى مى‏توان گردنه‏هاى صعب‏العبور زندگى را درنورديد و به قلل رستگارى رسيد.

6-(اَكْمَلْتُ): خودكفايى و بلوغ فرامين كاملترين دين و جامعترين آئين را مي‌رساند، كه سرشار از رشحات هدايتى و قداستى است، تمدّن اشباع شده از حكمتها و فرهنگ سرريز گشته از براهين كه يكى از مستندّات آن، كتابش بوده.

7-(اَتْمَمْتُ): پايان گرفتن و رفع نياز نمودن و اعلام ايستگاه كردن.

8-(نِعْمَتى): هداياى جبروت، به گُل نشستن آرزوها، انعام ويژه خالق هر چيز، شكوفه خاطرات، دست نوازشگر معبودى رفيق.

9-(رَضيتُ): اوج اقبال، تعالى بخش تفاهمات، اسباب سپاسگزارى، آسودگى خيالات، اطمينان به فرجام.

10-(اسلام): سالم، سلامت، تسليم، بى‏ادّعا، روش بندگى، مسير بى‏دردسر، تسلّى خواطر از شدائد محاضر.

11-(اَيُّهَاالرَّسول): تشديد مخاطبت با پيك رسالت پناه، مأمور ابلاغ، امينى براى مراسلات عظيم، نزديك‏ترين فرد به منبع سماوات.

12-(بَلِّغ): بلاغت، تبليغات، برسان، همگانى كن، از خاص به عام، بر معلومات عمومى بيفزاى.

13-(مآ اُنزِلَ اِلَيك): آنچه را كه تحويل گرفتى، محموله منظوره، از عرش به فرش، تو چون دريايى بر تشنگان.

14-(مِنْ رَبِّك): از خدايى، مبدأ خلقت، منقوش استرجاع، مسئول تربيت خلايق، پرورش دهنده موجودات.

15-(وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ): اگر تأخير بيندازى يا چنانچه در وظايفت تعلّل ورزى، مغلوب رژه ابالِسه شوى.

16-(فَما بَلَّغْتَ): كارت ناتمام خواهد بود، راه به انتها نبردى، بار به مقصد نرساندى، كِشتى به ساحل ندادى.

17-(يَعْصِمُكَ مِنَ النّاس): تحت پوشش هستى، زير چتر حفاظتى، از زيادتى بدخواهان نترس، قلب مردم در دست ماست.

18-(لايَهدِىالْقَومَ الْكافِرين): هادى منم، دروازه‏هاى فهم و شعور به حكم منست، دريچه‏هاى سمعى و بصرى را من تنظيم مى‏نمايم، ناگرويده به امام آسمانى كافرست، متخاصم با  ولىّ منصوص مطرودست، ملاك كفر و دين عليست، گرايش به مهبط ولايت، توفيق مى‏خواهد.

19-(مولا): آقا، سرور، صاحب اختيار، اولى به تصرّف، دوست، ياور.

20- (علىّ): عالى، برتر، والا مقام، مسلّط، فوقانى، بهتر، بالاتر.

21- (وال): همسنگر، يكدست، حامى، ارباب، هوادار.

22-(عاد): عدو، عدوان، اعداء، عداوت، دشمنى، منصوب به قوم عاد، بدحال، شوم سرشت.

23- (نصر): انصار، نصرت، نصير، ناصر، كمك حال، امدادگر، تأمين دهنده.

24- (خذل): فرومايگى، پستى، توسرى خور، بى‏وزن، ساقط شده، نوعى نفرين.

معجم آيات 3 و 67  از سوره مائده و ابلاغيّه پيامبر در غدير و خطبه آن حضرت در آن روز.

 

كوكب نور فشان  از ره فيض آمده است

زاد روز ولادت دخت امامت، يار ولايت، چكيده عصمت، زيور خلقت و طلوع خورشيدِ صبر و مقاومت،

حضرت زينب كبرى، مبارك باد

 

از كاخ على ستاره‏اى پيدا شد - بشكفته گلى ز گلشن زهرا شد

سرتاسر كائنات پرنور و سرور - از يمن قدوم زينب كبرى شد

 

در سحرگاه پنجمين روز از ماه جمادى‏الْاوّل سال پنجم هجرت، اخترى پرگهر در بيت‏النّور اهل‏البيت عصمت، تابيدن گرفت كه نام ناميش را حضرت دادار، زينب نهاد، سوّمين فرزند اميرالمؤمنين و صدّيقه طاهره و اوّلين دخت گرانقدر آنها بود.

او نه‏تنها زِين پدر بود كه الگوى درخشان زنان شد و بل اسوه تمام نماى بردبارى و مجاهدت مردان گرديد، وى عالمه غيرمعلّمه است كه در حوزه درسش، خيل انديشمندان از كوثر معالمش اشباع مى‏شدند، نقشى كه عليا حضرت، زينب، در پاسدارى از نهضت خونبار حسينى ايفا مى‏كند بسيار حسّاس و سنگين است.

در يك مقطع حادّ سياسى و تاريخى، عهده‏دار وصايت و نيابت امام زمان خويش گرديد! روزى كه در كربلا همه چيز به هم ريخته و به ظاهر تمام شده بود و جانشين بر حقّ رسول به اشدّ مصائب شهيد گشته و عزيزانش در محاصره و تهديد اهريمنانِ سياه‏دل قرار داشتند و امام زين‏العابدين در بستر بيمارى بود و توطئه ننگين حكومت يزيد بر مبناى محو كامل حركت ستم ستيزى ابى‏عبداللّه قرار داشت و آن گونه كه تاريخ‏نويسان مى‏نگارند در آن مرحله انتقالى كه فناى ظاهرى مناديان حق، به استحكام استبداد باطلشان منجر مى‏گشت، اين شهربانوى عدالت بود كه با اشك ديده و شمشير زبان و استوارى قدم و بينش فراگير، نقشه‏هاى شوم شيطان صفتان را بر آب نمود و صداى ملكوتى على را بعد از گذشت زمانى در كوفه و شام طنين داد و ابلاغ رسالت برادر كرد و مستان قدرت را تپانچه زد و ساده دلان خفته بر بستر جهل را نهيب هدايت داد، تا آن جا كه مجلس خطابت او تبديل به عزا خانه مى‏شد و حضّار، گريه‏كنان به آشوب مى‏شدند و اساس انقلابات آتى پى‏ريزى مى‏گشت.

شجاعت و جسارت او در قصر حاكم سفّاك، قدرت و عظمت على  را در ميدانهاى نبرد تداعى مى‏نمود كه هان! اى قتله اميرالمؤمنين! اسداللّه دگر باره به حربگاه آمده و تكبير گويان، به هدم بت‏سازان و بت‏پرستان تجلّى نموده است!

آرى زينب در همه ابعاد وجودى زينب بود و آنچه خوبان همه دارند وى به تنهايى دارد.

در تهجّد و عرفان، يادگار زهراى مرضيّه است، از امام سجّاد پرسيدند: شما كه به اين مقام تعبّد رسيده‏ايد، آيا كسى را در اين اوج ديده‏ايد؟ فرمود: آرى، عمّه‏ام زينب در سخت‏ترين لحظات، غرق در ارتباط با خدا بود و آن زمان كه باب مظلومم در گودال قتلگاه با معبود خويش راز مى‏گفت، خواهرش نيز در كنار بستر من با او همنوا بود مثل آن كه يك صدا از دو حلقوم برمى‏خاست.

به هر تقدير در همه مراحل زندگى، تكنواز خوبيها و نيكيهاست و از بدو تولّد مورد تمجيد خالق عظيم‏الشّأن و جبرئيل امين و پيامبر رحمت و امام‏الكونين و سيّدةالنّساء العالمين و حضرت مجتبى و سيّدالشّهدا و زين‏العابدين و ائمّه معصومين خلف، قرار داشت و در اين زمينه كتابها تأليف شده و آثار تاريخى و كلامى گسترده بر جاى مانده كه ضمن تبريك ميلاد اين مولود عزيز و آرزوى همنشينى با مكتب سازنده اين بانوى درخشان عالم انسانيّت، پيگيرى شخصيّت ايشان را در مجارى معرّفه پيشنهاد مى‏نمايم.

 

برگزيده از روزنامه اطلاعات، شماره 19474.

به قلم روحاني پايتخت، سيد حسين كاظميني بروجردي.

چهارشنبه، 22 آبان  1370، 5 جمادى‏الاوّل 1412، 13 نوامبر 1991.

 

 

رنجنامه‏اى از درياى اشك و كوير درد

در آغاز سوره مريم، در لفّافه حروف مقطّعه قرآنى، موجوديّت گوهر تابناك لاهوتى حسين به تحليل آمده و خدايش به تجليل وى پرداخته و علّت مبادى بودنش در مبحث مريم مقدّس و عيسى مسيح، اعجب بودن او در خلقت است كه وى را در خصائص انسانى و فضائل معنوى ممتاز كرده و سرآغازى بر تمامى قصّه‏هاى مهم و بى‏نظير باستانى نموده كه اگر اين مادرِ بزرگ و فرزند گرامش از غرائب آفرينشند، و داستان ثقيل و سهمگين حسينى نيز، منحصر به فرد است.

مفسّران فرقانى، كلّيّات اسرارى كه در ابتداء سوره مريم آمده را اين‏چنين ترسيم نموده‏اند:

ك: كربلاء است و مهبط زجرى كه بنى‏آدم در همه عمرش مى‏تواند ببيند.

ه: هلاكتى است قهرمانانه، مردانه، عاشقانه، عارفانه، آزادانه و آگاهانه كه براى رضاى خداوند به جان خريد و به آن افتخار كرد.

ى: يزيديان را نمودار ساخته كه در هر عصر و نسلى، به جنگ خوبى‏ها و زيبائى‏ها و نيكى‏ها مى‏روند. آري،‌ ديروز حسين را ‌كشتند و امروز،‌ به بهانه‌ي انتقام از خون حسين، استبداد يزدي را احيا مي‌كنند.

ع: عطشى است كه فضاى زندگى را مى‏آزارد و ناله‏هاى اهل حرمى را يادآور مى‏شود كه ريز و درشت، پير و جوان، زن و مرد و نشسته و ايستاده را به فغان آورده و در عين توانمندى‏هاى ماورائى براى سيرابى از چشمه قدسى، گدازه‏هاى درونى را بر آن ترجيح دادند و همه با هم فرياد عَشَقْتُهُ را سر دادند.

ص:  صبرِ صابرِ اعظم را تداعى مى‏كند كه شكيبائى ايّوب نبى را پشت سر گذاشته و باب‏الصّابرين بهشت را قبضه كرده و باعث تعجّب فرشتگان مأمور بردبارى گشته و آموزگارى در كلاس خويشتن‏دارى به رضامندى الهى شده است.

اين اعجوبه هستى، در بطن فاطمه اطهر، به معرّفى خويش پرداخته و خود را ستون اشراقات سماوى خوانده و لواى اكرام بشريّت را نشان داده و روضه مظلوميّت هميشگى را طنين داده.

اين روضه‏خوانى را جبرائيل امين براى همه انبياء سَلف تلاوت كرده و آنها را به فجايعى كه حيوانات درنده با ظاهر انسانى مرتكب مى‏شوند آگاه نموده، كه همگى با گريه‏كردن به نهضت خونين ثاراللّه، التزام داده‏اند.

تأثيرگذارى اين مدافع شجره طيّبه توحيدى، بر مجموع تاريخ ماسَبَق و حال و آينده، آنگونه است كه مى‏تواند خون‏هاى منجمد را در عروق مرده محرومين، به جوش آورده و كانال‏هاى متروك فضائل و مناقب را بازگشائى نمايد.

هرجا كه ظلمى پديد آيد، نواى ملكوتى قتيل طف، طنين مى‏دهد كه: مرگ سرخ بهْ از زندگى ننگين است، و هر كجا كه ناله مرغ بال و پر كنده‏اى از ميان قفسى مى‏رسد، ضجّه واحسيناى اُسراى دربند، تازه مى‏شود.

امام مجاهدان، در پاسخ استاندار مدينه كه پيشنهاد سازش با يزيد را مى‏دهد مى‏فرمايد: مثل منى، با مانند او، بيعت نمى‏كند، و با اين كلام، خطّ مشى آزاديخواهان و حق‏طلبان را مشخّص مى‏نمايد كه هرگز جبهه حق، با سنگر باطل دوستى و تفاهم ندارد و ابلاغيّه رسمى او: هيهات منّا الذّله است، و در اين مقال، اشعار زيبايش را مى‏سرايد: مردن براى مردان خدا، از سوارى بر مركب زشتى و تباهى بهتر است، خوارى و زارى اجبارى نيز از درافتادگى در دوزخ اليم، سزاوارتر خواهد بود.

در تعريف مقام اين پرچمدار عزّت و آقائى، جدّش رسول اكرم فرمود: تماميّت وجودم از اوست و او عصاره شرافت و شجاعت من است و ايضاً در معرفةالحسين، آن مُخبر صديق وحى بفرمود: اين اسطوره فداكارى و ازخودگذشتگى، چراغ هدايت است از همه ظلمت‏ها و سفينه رهائى‏بخش مى‏باشد براى گريز از غرق شدن در امواج نفسانيّات و آنكه بر اين اقيانوس‏پيما نشست، بيمه شد و هرآنكه به ابلاغاتش، بى‏اعتنائى كرد، اسير تاريكى‏هاى تقدير شد.

پيشواى رياضت‏كشيدگان، در باب‏الهُدى مى‏گويد: كلّ سنّ و سال بشر، عقايد اوست و جهش و كوشش وى در مسير يافته‏هايش، و در يك جمله آنكه: از تو نامى مى‏ماند و خاطره‏اى كه ياد و تذكره اموات در چگونه زيستن و به چه حالى رفتن است. پس تو، حافظ يافته‏هاى خود هستى، بدانكه چه مى‏يابى و از كدامين سو به فردايت مى‏نگرى و عمرت را سرمايه چه ايده‏اى مى‏نمائى؟

مولاى ما كه در عرصه پايدارى در خداخواهى، علامتى راسخ و پاينده بود در توضيح خواسته‏اش فرمود: سفر پر خطرى را آغاز مى‏كنم و به همه شدائد آن واقفم و مى‏دانم كه اين قيام، كار هر كسى نبوده و بيرق نصرت دين حنيف، ويژه آبروى اولياء است، مى‏روم تا مفاسدى را كه به نام ديانت، در امّت اسلامى جا گرفته بزدايم و درخت امر به معروف و نهى از منكر را با خونم آبيارى نمايم و سنّت نبوى و سيره علوى را از يوغ خلفاء جور و حكّام غاصب، برَهانم.

در قتلگاه كه تراژدى اوج توحّش حيوانى بر ترحّم وجدانى بود، صميمانه بر صفوف منكرين حقيقت نهيب زد: اگر بقاء مذهب شريف بر هدم من قرار گرفته، اى شمشيرها، مرا دربر گيريد و پيكرم را بفشاريد و ننگ تجاوز را به رنگ عبوديّت بگسترانيد، ولى بدانيد كه هرگز ننگ با رنگ پاك نشود.

 

اينك، اذكار و ادعيه ماه محرّم را با معانى آن مرور مى‏كنيم:

چلّه‏گيرى در آنها را بسيار مؤثّر مى‏دانيم كه شروع سال جديد قمرى است و چهل روز نخست آن، حاوى رموزى در تشكّل بهينه سرنوشت عمومى و خصوصى خواهد بود :

 

الهى يا قديمَ‏الْاِحسان بِحَقِّ الحسين عَجّل لِفَرَجِ الحسين:

آفريدگارا، به قِدمت احسانت به شفاعت امام حسين، ما را ريزه‏خوار مكارمت قرار بده.

 

اِنَّ الحُسَين مِصباحُ الهُدى و سَفينَةُ النَّجاة مَنْ رَكِبَها نَجى و مَنْ تَرَكَها غَرَق:

حسين بن على، نورافكن عرش است كه مردم را از سرگردانى‏ها نجات مى‏دهد و همو، كِشتى خَلق در تضمين از هلاكت است، هر كس پيامش را شنيد و همراهش شد رستگار مى‏شود و آنكه به آواى زيبايش پشت كرد، محروم از نيكبختى و خوشبختى مى‏گردد.

 

حُسينٌ مِنّى وَ اَنَا مِنْ حسَين:

سيّد بهشتيان، خميرمايه‏اش از رسول خاتم بوده و پاسدار اصالت نبوّت خواهد بود.

 

مَنْ بَكى اَوْ اَبْكى اَوْ تَباكى وَجَبَتْ لَهُ الْجَنَّة:

هركه بر غربت و مغموميّت عطشان بى‏كفن بگريد و يا با ترتيب دادن مجالس سوگوارى عزيز فاطمه، دلها را به سمت كربلاء بكشاند و يا حتّى احساسش در معاينه مكروبات عاشورائيان جريحه‏دار شود، مستوجب رحمت و مغفرت ايزدى مى‏گردد.

 

اَللّهُمَّ بِحَقِّ كهيعص، سَهِّلْ مَخْرَجَ الْحُجَّه بِدَمِ الحسين:

خداوندا، به واحدهاى اسم اعظم كه در مبدأ سوره مريم قرار دارد، آسان نما خروج منتقم موعود را تا وِتْرَ المَوْتُور را به عينيّت حرث بكشاند.

 

كُلُّ يَومٍ عاشُوراء و كُلُّ اَرْضٍ كَربَلاء وَ كُلُّ شَهرٍ مُحَرَّم:

آفتاب افشاگر خامس آل عبا، همه‏روزه بر جگرهاى تفتيده رنجوران عالَم، مى‏تابد و ذرّات خاك سرخ نينوا را به اقصى نقاط گيتى مى‏پراكند و تقويم را شفق قرمزى مى‏دهد كه هر حادثه‏اى، تحت‏الشّعاع اين واقعه عظيم قرار گيرد.

 

لَقَد عَجَبَتْ مِنْ صَبْرِكَ مَلائِكَه السَّموات:

از كثرت توان و تحمّل تو، نگهبانان زمين و خازنين كرسى، انقلاب كردند و جنب و جوش نمودند.

 

اِنّمَا الْحَيوة الدُّنيا عَقيدَةٌ و جَهاد:

واقعيّت ثانيه‏شمار حيات ما، رشحات ذهنى مشروع است و كارپردازى‏هاى مربوطه، در راستاى تبليغ و تفهيم و تشريح آن مى‏باشد.

 

اِنّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْاِصْلاح فى اُمَّةِ جَدّى اُريدُ اَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوف وَ اَنْهى عَنِ الْمُنْكَر وَ اَسيرَ بِسيرَةِ جَدّى وَ اَبى:

اساسنامه ادبى و هنرى و فرهنگى شاه شهيدان چنين است: وضوى اخلاص گرفتم تا نماز اِرجِعى بخوانم و در محراب فناء ايستادم تا زنگار عصيان از چهره جامعه برگيرم، فرات را ماهيان مهاجر دادم تا در تور رفيق ازلى درآيند و صحنه تمدّن ناسوتى را لعاب برتر زنم و سفره تعبّد را بركت دهم.

 

اَلْمَوتُ خَيرٌ مِنْ رُكُوبِ الْعارِ وَ الْعارُ اَولى مِنْ دُخُولِ النّار:

رفتن به نزد صاحب‏خانه، از استقرار بر سكّوى خودخواهى والاتر است و در سِير اِلَى اللّه، هر گونه لطمه و عارضه‏اى را با لبخند و سُرور مى‏پذيريم.

 

اِنْ كانَ دينُ مُحَمّدٍ لَمْ يَسْتَقمْ اِلّا بِقَتلى فَياسُيُوفُ خُذينى:

اگر تهاجمات فرقه ضالّه مُضلّه به يك مشت زن و بچّه بى‏گناه، با نابودى من كامل مى‏شود، بيائيد و اين بدن معصوم را در زير پاى اسبان خود، له و خورد و كوبيده كنيد.

 

اِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ دينٌ فَكُونُوا اَحْراراً فى دُنياكُم:

اگر بى‏دين هستيد و متعهّد به هيچ آئينى نمى‏باشيد، لااقل جوانمردى كنيد و كودكان بى‏پناه را تازيانه نزنيد و خيمه ايتام را به آتش نكشانيد.

 

مِثْلى لا يُبايِعُ مِثْلَه:

آنكس كه از حسين شهيد تقليد مى‏كند، هرگز پيروى از ديكتاتورى و خودكامگى نمى‏كند.

 

هَيْهات مِنَّا الذِّلّة:

هرگز حسينيان، با يزيديان زمان، همنشينى و همسوئى نمى‏كنند.

 

و مَنْ قُتِلَ مَظْلوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِولِيّه سُلْطانا:

اين اخطاريه آسمانى، وجه ارتباط بين ثاراللّه با بقيّة اللّه است. خامس آل‏عبا را مظلومانه، غريبانه، وحشيانه، خودسرانه و بى‏رحمانه كُشتند و تمام تجربه آدمكشى را در طول نسل آدم و حواء بر اين ولىّ صادق و منصوص الهى، جارى ساختند.

اينك بى‏وقفه از رگهاى بريده سر مباركِ از پيكرِ مطهّرْ جدايش تا لحظه قيام قائم آل‏محمّد به گوش جهانيان مى‏رسد كه سلطنت مقدّس پيشوايان آسمانى، فرا مى‏رسد و زمامدار جبروتى براى كالبد شكافى بدنه خلقت، ظاهر مى‏شود تا لكّه ننگ ديكتاتورى را از صفحه زندگى موجودات بركَند و پاسخ رسا و همه‏جانبه‏اى بر داعىِ اِلَى اللّه دهد كه در همه حال و هر زمانى، طنين دارد: هَلْ مِنْ ناصرٍ يَنْصُرُنى وَ هَلْ مِنْ مُعينٍ يُعينَنى.

آيا مى‏دانيد چرا در چهل شهر و ديار كه مجموعه دوران چلّه‏نشينى اُسراء حسينى بود از لبهاى خشكيده‌ي نور ديدگان محمّد و على، اين آيه به گوش مى‏رسيد؟ اَمْ حَسِبْتَ اَنَّ اَصْحابِ الْكَهْفِ وَ الرَّقيم كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَبا، زيرا كه اصحاب كهف براى اجتناب از تبعيّت حكّام ظلم، از شهر خود هجرت كردند و در غارى متروك، بيتوته نمودند و شهيد هميشه خروشان عرش نيز براى گريز از همسوئى با مستبدّ غاصب، رو به دشت و بيابان كرد و با زنان و كودكان و يارانش، ذلّت در به درى را بر لذّت در خانه و كاشانه بودن ترجيح داد و رقم نوين و پايدارى را بر جبين خلافت و امامت زد و عجيب‏ترين واقعه قبل از ظهور را به تذكره‏نويسان تاريخ، تحويل داد.

 

نقش انگشترى امام حسين:

اِنَّ اللّهَ بالِغُ اَمْرِه ، عُدَّةٌ لِلِقاءِ اللّه ، يا اَمانَ الْخائِفين.

 

امام صادق فرمود: سجده بر تربت جدّمان حسين، حجاب‏هاى هفتگانه بين انسان و خدايش را كنار مى‏زند و او را به ناديدنى‏ها و ناپيداها مى‏رساند.

 

امام كاظم فرمود: هر كس با معرفت كامل، به زيارت جدّمان برود، خداوند، گناهان گذشته و حال و آينده‏اش را مى‏بخشد. (البته شفاعت، مربوط به حق الناس نيست).

 

 

منقبتى بر تربت جنّة المأوى

تهاجمى را كه مدعيان دينداري بر عليه پرچمدار عدالت و آزادگي، اباعبداللّه الحسين در روز عاشورا به اوج خباثت و خيانت رساندند و زائران آن شهيد حقيقت و فضيلت را كشتند تا زمان ظهور در اقصى نقاط گيتى تجلّى دارد و دنيا در شرارت و شهوت گمراهان و ظالمان مى‏سوزد تا پروردگار بزرگ، فرمان به خروج آخرين سفير سماوى دهد و هستى را به نورانيّت مهدى موعود از هر سياهى و تباهى خلاص نمايد.

اين لكه ننگ بر تارك تروريست‌ها باقي خواهد ماند و كساني كه با راه انداختن جنگهاي سياسي و فرقه‌اي، زمينه‌هاي آنرا فراهم مي‌كنند و بازار اين درگيريها را پر رونق مي‌نمايند عقوبتي هولناكتر در روز برپائي عدالت خواهند داشت.

 

 

مُحرّم نامه

حريم محرّم را توده ابرهاى خونين احاطه كرده و همواره فرياد مظلوميّت مظلومين عالم را بر اهل هر زمان، طنين داده و هرگز منحصر به واقعه كربلا نبوده و كُلُّ شَهْرٍ مُحَرَّم، گوياى اين حقيقت است كه همه ماهها افشاگر ماهيّت يزيديان است.

وجه امتياز اين ماه از بقيّه ماهها چيست؟ جز آن كه در روز دهم آن درگيرى بين حقّ و باطل، علنى شد و مظاهر خير و شر، تلاقى كردند و خون پاكان بر زمين ريخت و بناى كاخ ستمگران محكم گرديد؟

محرّم را بايد دانشگاهى فرض نمود كه در آن مى‏بايد چگونه زيستن و با چه انگيزه بودن و در كدامين مسير رفتن را آموخت.

محرّم را نبايد تنها يك ماه عزا دانست بلكه شايسته است زمان عزيمت به حق، تلقّى نمود كه انسان وارسته پيوسته به نور، تن به يك سفر بزرگ مى‏دهد كه در آن از خود جدا مى‏شود و به حق‏تعالى وصل مى‏گردد و سِيْرِ مِنَ الْخَلْقِ اِلَى‏الْحَق، پديدار مى‏شود، همانند الگوى جاودانه اين ماه، آموزگار عدالت و راستى كه شعار شريفش اين بود: اِنَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْاِصْلاحِ فى اُمَّتِ جَدّى، يعنى اين ماه، ماه اصلاحات عمومى است، ارادتمندان به ساحت منزّه حسينى مى‏بايد بر پاكسازى افعال و اخلاق خود قيام كنند و آنگاه جامعه را به مكتب انسانساز عاشورا دعوت نمايند كه عاشورا يك روز نيست كه دچار مرور زمان شود بلكه يك حركت است، مشى خداجويى در ظلمت ايّام و فرياد عدالت‏خواهى در تقويم تاريك زمان، از اين‏رو بر دروازه عاشورا اين جملات پرمحتوا نقش بسته كه كُلُّ يَوْمٍ عاشُوراء، درسى كه اين روز به شما مى‏دهد دائمى و هميشگى است، يعنى هر روز نظاره‏گر برخورد حقّ و باطل، خير و شر، عدل و ظلم، سياهى و سفيدى و عزّت و ذلّت هستيد و بر سر اين دو راهى‏ها ايمانتان آزمايش مى‏شود و سرنوشتتان رقم مى‏خورد كه اهل كدامين طريق مى‏باشيد.

كربلا كه قبله زجرديدگان و دلسوختگان است، منحصر به يك شهر نبوده و كُلُّ اَرْضٍ كَرْبَلاء تجلّى‏گر اين كلام مى‏باشد كه در هر زمينى كه خون بى‏گناهى ريخته شود كربلايى شكل مى‏گيرد و در هر مكانى كه زورگويى پيدا گردد، روضه غربت بخوانيد كه بندبند مقاتل كربلا، مبيّن تازيانه جلّادانيست كه بخاطر چند روز زندگانى دنيا، هفتاد و دو عزيز فانى فِى اللَّه را جنايتكارانه بر زمين شقاوت كوبيدند و رقص پيروزى كردند.

شيطان رجيم، نويد گندم رى را به همه مى‏دهد، ديروز به عمربن‏سعد داد و او را به آن جنايت هولناك كشيد و امروز به ديگران، و تنها راه مصونيّت از آن اين است كه در اين ايّام حسّاس، پيمان خويش را با مولاى كون و مكان، محكم كنيم و خود را از غير او تخليه نماييم و از بيعت با مدّعيان فاصله بگيريم و چنين است معناى يا لَيْتَنى كُنْتُ مَعَكَ فَاَفوزَ فَوزاً عَظيماً .

 

سَفر در صَفر با سفينه عرفان عيني

بر مسافرين خاك‏نشين پوشيده نيست كه هر يك از ماههاى هجرى قمرى را پيام ويژه‏ايست در مسير هدايت انسانها و هوشيارى درونى كه با دريافتهاى قلبى و روانى، نورانيّتى را به زندگى مادّى مى‏دهد و روشنايى‏هايى را به عمر گذرا مى‏بخشد و برگهاى تقويم صفرالمظفّر، گوياى همين مراتب اعتبارى و اخلاقى بوده و اين پيام ادبى را طنين مى‏دهد كه:

 

صبر و ظفر هر دو دوستان قديمند، بر اثر صبر نوبت ظفر آيد

 

بردبارى را در تمام ايّام اين ماه، اعتلا دهيد كه براى نيل به اهداف عالىِ الهى حوصله لازم است و براى دفع وسوسه‏هاى نفسانى، شكيبايى، تجويز گرديده و در مقابله با طرحهاى شيطانى، استقامت را گوشزد نموده‏اند و همچنان كه در فقرات دعاى مخصوص صَفر، قيد شده، به قواى مضاعفى در مقابله با توطئه‏هاى اهريمنى، نيازمنديد و استقلال اعتقادات را بها دهيد و روابط اجتماعى خود را در حصار تقيّدات عرفانى بگيريد و شرارتهاى جارى در بستر اجتماع را شناسايى نماييد و كمربندهاى توكّل را به خالق عالميان، محكم كنيد و متذكّر به ذكر يونسيّه باشيد، اَسْتَغْفِرُكَ يا لا اِلهَ اِلَّا اَنْتَ سُبْحانَكَ اِنّى كُنْتُ مِنَ‏الظّالِمين فَاسْتَجَبْنالَهُ و نَجَّيْناهُ مِنَ‏الْغَمِّ و كَذالِكَ نُنْجِى الْمُؤْمِنين كه سرنوشت ما هم اكنون همانند آن پيامبر گرفتار است كه در مقابله با سختيها، صبر خويش را از دست داد و ترك وظايف محوّله كرد و تعهّدات گذشته را فراموش نمود و حق‏تعالى او را در شكم نهنگ، زندانى نمود و عقوبتى كم نظير كرد و آن زمان كه اقرار به تقصير خود كرد، نَصر الهى را يافت.

چقدر شبيه است داستان زندگى يونسِ بن مَتى با سرگذشت اسَفبار ما كه در اثر فشارهاى روزگار و بداقبالى زمان، اصول دين را فرو گذاشتيم و اساس معيشت را در كانالهاى انحرافى، دنبال نموديم و از تعقيب واجبات، خسته گشتيم و در پى محرّمات، شتافتيم و قبايح را نيكو نگاشتيم و محاسن را ترك نموديم و تهديدهاى آسمانى را شوخى پنداشتيم و هشدارهاى غيبى را ملاحظه نكرديم و اكنون ماييم با يك دنيا پريشانى و يك جهان پشيمانى و انبوهى از نگرانى و تنها چاره اين معضلات، بازگشت به سوي خداست كه خمير مايه ما اِنّا لِلّه و اِنّا اِلَيهِ راجِعُون بوده و طبق نسخه اوّليه كُلُّ شَىْ‏ءٍ يَرْجِعُ اِلى اَصْلِهِ، بايد دوباره به پروردگار بزرگ، رو كنيم و مطامع مادّى را كم كنيم و به نداى فطرت خويش گوش دهيم و به وعده‌هاي فريبنده اين و آن دلخوش نكنيم.

از حوادث اين ماه، جنگ صفّين است كه يادآور غربت اسلام عزيز و مظلوميّت قرآن شريف بوده و نگرشهاى تاريخى، هشدار به نظّار آن مى‏دهد كه بهوش باشيد، سياستهاى شياطين، رنگارنگ مى‏باشد و در هر زماني عليه تماميّت اسلام و موجوديّت مسلمين، برنامه‏ريزى مى‏كنند و يك لحظه غفلت، يك عمر پشيمانى را در پى خواهد داشت و حضور بيگانگان فكري را در اطراف خويش جدّى بگيريد و در حراست از عقايد حقّه خود، كوشا باشيد.

 

 

از كاظمين به بقيع

 

و صادق آمد تا به موجوديّت كاذب، خاتمه دهد.

در نظام صادقى، امامت در حوزه استحفاظى ربوبى قرار دارد و پيشواى كاذب را راه بر آن نباشد، آنگاه كه جامعه را دروغگوئى فراگيرد بايد به ايستگاه صادقه رفت و از محضر صداقت، كسب تكليف كرد.

در علائم ظهور آمده كه در قرب قيام مهدى، همه چيز تغيير حالت دهد و هر نامى بى‏مسمّى شود و هر كارى بى‏محتوى گردد و هر دعائى بى‏خاصيّت شود و هر غذائى بدون بركت گردد و هر ديدارى بى‏حاصل باشد و هر آرزوئى نافرجام شود و هر اميدى بر باد رود و اعتقادات به سستى گرايد و هر تصوّرى فاقد تصديق شود و در اين حال بايد به اصدقاء توحيد توسّل كرد كه جعفر صادق، مكتب مميّزى حق است و فقه پايدار و فرهنگ اصيل و تمدن يادگار ازل مي‌باشد.

هان اى كسانى كه در هزار راه گيج و مبهوت مانده‏ايد، اين شما و اين پيام رساى صادقى، اى وامانده در درياى اضطرار، اين تو و اين كشتى نجات‏بخش جعفرى، آن هنگام كه رسول خاتم، خلفاء خويش را معرّفى مى‏كرد در برابر سئوال سائل كه پرسيد: مگر نه آنكه همه شما خاندان عصمت و طهارت، صادقيد، پس تخصيص آن در تسميه نام امام ششم چيست؟ فرمود: او وجه‏الضّمان صداقت است، در او راستى و درستى تعيّن گرفته و سيره‏اش مبيّن اصالت و كرامت مى‏باشد.

و اين اشارت به تعويض قدرت از بنى‏اميّه به بنى‏عبّاس است كه هر دو خاندان، مدّعى خلافت نبوى بودند و دمار از روزگار مسلمين درآورده و دمى از ملكوك كردن اسلام مظلوم، آسوده نمى‏گشتند و تا توانستند صاحبان شريعت را به زندان و شكنجه و قتل محكوم كردند و اجتماع را از موهبت غدير، محروم كردند و خلق بيچاره را به اينسو و آنسو سوق دادند و بانى اختلافات خونبار در ملّت‏هاى مسلم گرديدند و اتّحاد مذهبى را به تعصّبات قبيله‏اى و منطقه‏اى فروختند و به نام قرآن، كتاب آسمانى را خوار كردند و نهايت اين شد كه مى‏بينيد، همان تفكرات به اشكال مختلف امتداد يافت و واليان خودكامه با عنوان خلافت نبوي و يا ولايت فقه جعفري، امر فقاهت را مشتبه نموده و در لفّافه‌ي سنّت، محبّت مصطفوى را از دلها ستنانده و حرّيّت را به بندهاى استبداد كشانده و كاخها بنا كرده و به عيش و نوش در قدرت مشغولند كه مسبّب خلع استقلال واقعي مسلمين شده‏اند و در عين حاكميّت بر چاه‏هاى نفت و گاز، جامعه بزرگى از گرسنگان و دردمندان را در جهان تشكيل داده‏اند.

پس اى مقلّد جعفر صادق، بدان كه مستقيماً از خداى صادق مصدّق، پيروى مى‏كنى و در امر خداشناسى، از هرگونه انحراف و اعوجاجى در امانى و در روز: يوم ينفع الصّادقين عن صدقهم، توشه ابدى را بى‏كم و كاست به همراه خواهى داشت.

انگار همين ديروز بود كه فرزند بيست و ششم امام سجّاد، آْيت الله العظمي سيد محمد علي كاظميني بروجردي، در ميدان خراسان تهران، سكوى تدريس معالم صادقى را بنا نموده بود و از منبع جبروتى امام به حق ناطق، جعفر بن محمّد الصّادق، خلايق را اشباع مى‏كرد. زمانى كه ديگران در غفلت نفْس به اسارت متولّيان دروغين امام صادق درآمده بودند، اين مبشّر آزادگي و مُنذر عدالت، با سلاح قلم و بيان در برابر مهاجمين اعتقادي ايستاد و محصول مجاهداتش، منشورات مقدّس نور است كه هم‏اكنون، از فضاى روحانى مسجد نور، قابل استشمام مى‏باشد و تك‏تك آجرهاى اين مسجد مقدّس، فريادگر جهاد اكبر و اصغر آن اسوه زاهدين و الگوى رافضين و اسطوره متّقين مى‏باشد.

اين شاگرد ممتاز دانشگاه امام صادق، آنقدر با جوهره فاطمى خويش، به ارائه براهين ائمّةالهداةالمهديّين مى‏پرداخت و در اين راستا، همه هستى خود را سرمايه كرد و جان عزيزش را ضميمه نمود كه حجّت باهره را بر اهل زمان، كامل نمود و جائى براى اعتذار معاصرين، باقى نگذاشت.

 

 

يادواره شهادت امام صادق

بِسمِ الّلهِ الصّادِقِ المُصدّق وَ لَه اَصدَق المَصاديق فى الصّدقات

نشر صدّيق اصاديق به صداق صدوق

صادقان را صداقتى مى‏بايد تا بر مصاديق وحى، آگاه شوند. اين صداقت در تصديق نسخ صادقى است كه اتقياء امّت، آنها را بر جاى نهادند و خلايق، ملزم به فراگيرى آن مى‏باشند.

رشد معنوى و تكامل عرفانى ما، در گرو صادق‏نامه‏اى است كه راستى را به حياتمان دهد و درستى را منظرمان آورد و صحّت به اعمالمان داده و سلامت بر كردارمان باشد.

پس تو اى گريزان از نادرستى، برخيز و در خيمه‏گاه جعفر صادق، مَسكن گزين و مسير پيشوايان حقيقى بشر را بپيماى تا از فراز و نشيب عمر، به آسانى بگريزى و در عوارضى برزخ، معطّل توبيخ‏ها نگردى و در محاكم پر حجم نهايى، افول شخصيّت نداشته باشى.

از امام رضا سؤال نموده‏اند كه مگر جمله رهبران الهى، صادق نيستند كه در مقطع ششمين ولىّ عرشى، تخصيص آمده!؟ سلطان سرير ارتضا فرمود: بلى منصب صداقت در كلّيه منصوبين جبروتى، تجلّى دارد امّا در جعفربن محمّد، آئينه فضايل و رذايل حاكم بر اعصار، تبلور داشته و فوران كشمكش حقّ و باطل را نمودار گشته است.

اميرالمؤمنين در كلمات قصارش مى‏گويد: ظَلَم الْحَقَّ مَنْ نَصَر الْباطِل: تعدّى آشكار به حقايق آفرينش است زمانى كه عامّه مردم براى سردمداران باطل، هورا مى‏كشند و سينه مى‏زنند.

نيز از گُلهاى بوستان نهج‏البلاغه است كه مى‏طراود: اَلصِّدْقُ لِباسُ الْحَق: اونيفرم زيبا و جذّاب كه بر قامت ميهمانان كره خاكى مى‏درخشد، لباس صادقان خواهد بود.

در مقوله‏اى ديگر مى‏فرمايد: اَلصِّدقُ لِسانُ الْحَق: زبان مكالمه مشترك و مفهوم امّتهاى پاك‏سرشت، صداقت يعني تخليه از فضولات هوى و هوس است.

و به مصداقِ هر دم از اين باغ، گُلى مى‏رسد، صحيفه حيدريّه مى‏نگارد: اَفْضَلُ الْمُتَعالِ ما طابَقَ الصِّدق: چه وعظى مفيد خواهد بود اگر گوينده‏اش از چارچوب صلاح و صداق، خارج نشود.

و در نهايت، ابَرمرد ميدان بلاغت و فصاحت، مسير صدق و صفا را اين چنين مى‏فهماند كه: اَصْدَقُ الْقَولِ ما طابَقَ الْحَق.

حال كه وجه امتياز مخلوق برتر، سخن گفتن اوست، پس چه بهتر كه جز حقيقت نگويد و به غير واقعيّت نچرخد، و قطب‏نماى مبحث صدق و كذب، امام به حق ناطق، جعفربن محمّد الصّادق است كه بر كرسى لسان‏الحق، تكيه زده و چشم و چراغ حقجويان گشته و به وجدانهاى خداجوى سليم و كريم، تغذيه اخلاقى و اعتقادى مى‏رساند.

 

 

نوشتارى در معرفت امام خدائى (امام رضا)

وقتى‏كه نمى‏شود خداوند را زيارت كرد و كبريائى او، قابل رؤيت نمى‏باشد، بايد به سراغ خلفاء او رفت و آنها را ديدار نمود و چون غير از امام رضا در كشور ما، امامِ خداساخته‏اى وجود ندارد، تشرّف به جايگاه او، نه تنها مستحب نبوده بلكه براى عرضه ايمان خود به آن نماينده لاهوت، مى‏بايد لااقل سالى يك‏مرتبه مشرّف شد.

پس اين سَفر به لحاظ تكميل اعتقادات و تصفيه اخلاق و اَخذ تأييد ايمان، از اهمّ واجبات شرعيّه مى‏باشد و نظر بسوى او، بالاترين اصل توحيدى خواهد بود كه تمام واجباتِ شريعت، يك‏طرف و اين منصوص جبروت، در يك كفّه قرار دارد و مهمترين مسأله در زيارت اين سروَر، نگرش داخلى به انبار اخروى است كه از سنّ تكليف چه كرده‏ايم و چه به همراه آورده‏ايم.

پايانه زندگى، گورستان مى‏باشد و در آن لحظه ناكامى، فرصتى براى بازسازى پرونده نمى‏باشد و اينجا نيز نوعى پايانه است، پايانى براى بدى‏ها، زشتى‏ها، ناخالصى‏ها، ناروايى‏ها و نادانى‏ها.

اگر مى‏خواهيد به كلّ روح و جسمتان، تطهيرى وارد آيد، به اين مخزن اسرار يزدانى توسّل كنيد و روى همين حساب است كه ابليس مدلّس، بيكار ننشسته و در همين منطقه حسّاس و خطير، سنگرها ساخته و ابزار جنگى فراهم كرده! تيرهاى شيطان را شناسايى كنيد تا از شرّ آنها در امان بمانيد كه اصولى‏ترين اقدام در اين ارض اقدس، رديابى سپاه شياطين است تا در پيچ و خم زمان، از تهاجمات آنها در امان بمانيد:

 

1) آقايى كه خويش را از آداب و رسوم فريبنده تخليه نموده، چگونه راضى به تزئين قبر خود مى‏باشد!؟

اين تزئينات، حربه ابالسه براى خُرد كردن فرهنگ اهل‏البيت است و مى‏خواهند القاء كنند به زائران كه اهل بيت مايل به طلا و نقره بوده‌اند و دنياطلبى خويش را پشت آن پنهان مى‏نمايند و نيز وسيله‏اى براى بلعيدن نذورات باشد.

 

2) در تمامى ديوارها و سقف‏ها، آينه قرار دارد كه في‌نفْسه، كراهت نفْسانى دارد و در آداب حج از جمله ممنوعات مى‏باشد. آئينه، خودگرايى، خودپسندى و خودمحورى را رواج مى‏دهد و متضاد با خدابينى، خداگرايى و خداخواهى است و لذا كاخ‏هاى ستمگران، از آن پوشيده مى‏باشد زيرا كه ظالم بايد به هر جا كه مى‏نگرد خود را ببيند و روزنه‏اى براى اشراف بر خَلقُ‏اللّه نداشته باشد و قصر عزيز مصر نيز داراى اين خصائص بود كه يوسف به هرجا نگاه مى‏كرد زليخاى لُخت را مى‏ديد و اثرش آن بود كه به لحاظ جنسى، تحريك شد و قرآن مى‏گويد اگر حمايت و هدايت ما نبود اين پيامبر با او همكارى مى‏كرد.

 

3) فرهنگ زائرين، در خور شخصيّت امام حىّ و هادى و حافظ نمى‏باشد، بايد حساب اين آقا را از امامزاده داود، عبدالعظيم، قم و شاه‏چراغ، جدا كرد، آنها وصل به امام اصل هستند در حالى كه اينجا خودِ آن حضرت تشعشع دارد. مجموع احساس، اعصاب، افكار، اخلاق و عناصر درونى را مطابق با عظمت بى‏كران اين معاون عرش نماييد تا متقابلاً از اقيانوس موّاج و فروزنده غدير بهره‏گيرى كنيد.

براستى اگر اين امام را با دو چشم مادّى ببينيد چه مى‏كنيد؟ چگونه با او حرف مى‏زنيد از او چه مى‏طلبيد و حالا كه با چشم دل مى‏بينيد بى‏تفاوت از كنارش مى‏گذريد؟ فقط زيارت‏نامه مى‏خوانيد و در و ديوار را مى‏بوسيد يا به رفع نواقص اعتقادات مى‏پردازيد و نادانى‏ها را مرتفع مى‏سازيد و از كوهِ وقارش نيرو مى‏گيريد؟ كِى بايد در روابط خود با امام هميشه زنده، تجديد نظر كنيد؟

 

4) از هر چيزى كه حواس را از منبع ماوراء، پرت مى‏كند، فاصله بگيريد، هر موردى كه رقيب عرفان ايشان است بايد كنار روَد به گونه‏اى كه در زيارت آن امام اِنس و جن آمده: عارفاً بِحَقِّه، مدّ نظر آيد كه در اين محل، بدون جاذبه‏هاى كاذب و پوشالى، نزول كرده و با مخاطب مطهّر، سخن بگوييد.

 

اگر ملاك در پذيرش زوّار، همين قاعده باشد و غير از عرفان را مردود دانند چه‏كنيم؟ عارف به حقوق حضرت، هرگز قلب را به دو نفر كرايه نمى‏دهد، هرگز در برابر گُزيده‏هاى جبروت، خَلقِ پيشوا نمى‏نمايد و سياهي‌لشگر امامِ مردم ساخته نمي‌شود و به بدعت‏گذاران در دين نمى‏پيوندد.

بهترين نذر آن است كه دلت را به آن مقبول اولياء هديه كنى.

خيالت را با يك مشت اسكناس رنگارنگ، راحت مى‏كنى و آن را بى‏ادبانه بر سر و روى آن رأس‏العارفين مى‏ريزى!

و اصل زندگى كه اميال، انفُس و بيعت است را به كوى غاصبان منبر و محرابش مى‏سپارى!

حاشا كه اين روشِ جوانمردان نيست!

تازه آيا اطمينان داري نذوراتي كه به آستانش مي‌دهي، در راه اعتلاي اهدافش خرج مي‌شَود؟

اينجا را دانشگاه بدان، دانش توحيدى را بيفزاى هرچند كه وسايلش را فراهم نكرده‏اند و همه دست در دست هم دادند تا تو را بدوشند و براي خود راي و اعتبار جمع كنند ولى از صاحب روضه رضوى، طلب نما كه از معالم غيبيّه، اشباعت كند و فقهُ‏الرضّا را بر اعضايت بتاباند تا مجبور نشوي به فتواي مكّاران عصر تن دهي و مقلد دجاليان شوي.

اين مساجد به‏هم پيوسته را ايستگاه پروازت قرار بده تا به لامكان عروج نمايى.

اين درهاى باز را آيه اِرجِعى بدان كه از قيد و بندهاى اهريمنى، بگريزى.

اين گنبد را با عينك طلايى ننگر بلكه از نگرش حكيمانه، ارزيابى نما كه سكوى ارتقاء به ملكوت است.

پرچم‏هاى سبز را لواى اِرجِعى اِلى رَبِّك، تلقّى نما و مناره‏ها را دالان اِلَيهِ راجِعون، قلمداد كن و در و ديوارهايش را حدّ بين حقّ و باطل بنگر و هزاران حرف ديگر كه اگر حصر تقيّه، رهايم مى‏كرد البتّه حقّ معرفت كوكب دُرّى را ادا مى‏كردم!

 

 

پيشنهادهايى در ارائه خدمات ضرورى براى گسترش فرهنگ رضوى و بهينه سازى زيارتگاه هشتمين كوكب فروزان كهكشان امامت

1) تعيين وسائط نقليّه عمومى رايگان از كلّيه مراكز استان‏ها و شهرستان‏ها در تمامى ايّام سال، با تضمين عودت به مبدأ براى فقرا.

 

2) تخصيص مسافرخانه‏هاى بسيار، در اطراف حرم مطهّر با تمامى امكانات رفاهى، بهداشتى، سِرو غذا، نوشيدنى و ميوه‏جاتِ فصل، بطور مجّانى براى زوّار بى‏بضاعت امام.

 

3) ترتيب دانشگاه بزرگ و فراگيرى در قرابت حرم و ايجاد دانشكده‏هاى متعدّد در رشته‏هاى مختلف علوم و همچنين ترويج معالمي كه آثار فرهنگى و علمى امام هشتم را بسط و گسترش دهد.

 

4) تشكيل كنفرانس‏هاى تخصّصى سالانه و ماهانه در حول مسائل خداشناسى و دعوت از صاحب‏نظران داخلى و خارجى و ايجاد جلسات گفتگوى مستقيم در محور دين سنتي.

 

5) دور كردن آن آستان آسماني از تبليغات شخصي و سياسي و حزبي.

 

6) ترجمه، نشر و پخش كتب منتصب به امام رضا و شاگردان آن حضرت و تقسيم رايگان آنها در بين طالبين ناتوان از خريد.

 

7) تأسيس صندوق‏هاى قرض‏الحسنه در تمامى شهرهاى ايران به نام نامى ثامِنُ‏الأئمّه كه با بالاترين سقف امدادى گام‏هايى در رفع مهمّات شيعيان برداشته شود.

 

8) ساختن كانون‏هايى كه از آن به مشاهد مشرّفه، عزيمت شوند و در تورهاى زيارتى آن، عاشقان اهل‏البيت و خانه خدا كه فاقد ثروت و قدرت مالى هستند اعزام گردند و به نيابت از آن بزرگوار، عبادت نمايند.

 

9)  تعيين يتيم‏خانه‏هاى حضرت در همه شهرهاى ميهن اسلامى و پرورش كودكان بى‏سرپرست با تعاليم عاليه و اموال متبرّكه سلطان خراسان.

 

10) قراردادن خانه‏هاى كوچك در تمامى شهرها در اختيار زوج‏هاى بى‏پول به عنوان مستأجران علىّ‏بن‏موسى‏الرّضا تا اسباب ازدواج فراهم گردد و در كشور امام رضا آمار معصيت پايين آيد.

 

11) مقرّر نمودن ستادهاى تأمين جهاز براى دختر و پسرهايى كه مشكل اثاث زندگى دارند تا به نام نامى آن شفيع دو عالَم، طلسم تزويج صدها هزار شيعه، شكسته شود و آلودگى كم گردد.

 

12) اداء ديون ورشكستگانى كه آبرومندانه، كار كرده ولى در نوسانات بازار، زمين خورده و گرفتار زندان شده‏اند به عنوان اَحْرارُالرِّضا.

 

13) ساخت بيمارستان‏ها و درمانگاه‏ها در شهرها و مناطق فقيرنشين، فى‏سبيل‏اللّه.

 

14) تعيين هيأت اُمنائى به تعداد سنّ مبارك آن حضرت (55)، جهت اداره امور و نظارت بر كارها و جريانات تابعه، به گونه‌اي كه از دزدي و سوء‌ استفاده از نذورات مربوطه جلوگيري شود.

 

15)  ايجاد مدارس در سطوح مختلف و دانشگاه‏هاى غير انتفاعى واقعى براى استعدادهاى درخشان در طبقات ضعيف و بى‏بنيه كه شور تحصيل در وجودشان موج مى‏زند.

 

16) اعزام مبلّغين ديني در ماه‏هاى تبليغى به نقاط دوردست و محروم كشور با تأمين تمامى مخارج آنها در تعريف مقامات آن حضرت و تفسير مَشى مظلومانه‏اش.

 

17) جنگلى كردن استان خراسان و خرّمى دادن به ارض مقدّس و طراوت بخشيدن به خاك پاك مدفن آن امام غريب.

 

18) مامون، امام رضا را به ولايتعهدي خود مجبور نمود تا مقبوليت عامه را در سرزمينهاي اسلامي كسب نمايد و مشروعيت به خودكامگي و دنياطلبي خويش دهد. متاسفانه امام رضا در عصر خود مظلوم بود، ولي جاي صدافسوس است كه در اين دوران نيز تاجران حرم و بارگاهش، تاريخ را به تكرار منحوس گذشته مي‌نگارند و در مقابل ديدگان آن حضرت، از يك سو به تاراج اعتبارات و مقامات ايشان و از سوي ديگر به غارت اموال و نذورات آن امام مظلوم مشغولند.

 

جوار ضريح منوّر، به تاريخ جمعه بيستم ربيع الاوّل 1421   

مطابق با 3-4-1379 ،  يك ساعت به ظهر                     

 

به مناسبت  ميلاد  امام  رضا

رضا را رضايش بخواندند چونكه راضى به رضاى حق شد و رضايت ايزدى را بر گزيده‏هاى ديگر مقدّم داشت، زيرا كه رضايتمندى پروردگار عالميان، شرط نخست در اقبال توحيدى بوده و هر نفْسى در كيفيّت گزينه آن به صراط مى‏رود و موازين اخروى را مى‏نگرد.

بارى خليفه هشتم ربوبى، در ايّام پربار زندگى فانى، در توليت حق‏تعالى بود و بر بيعت قديم، روزگار را سپرى مى‏كرد و اكنون در ولادت آن خورشيد مشارق و مغارب، پيام ولائى رضوى را با تمام سلولهاى وجودمان مى‏شنويم كه مى‏گويد: كلمه طيّبه تهليليه، دژ نفوذناپذير سرمدى بوده كه هر سُكنى گزيده‏اى در آن، از عوارض سوء زمانه در امان خواهد بود، ولى شرايط مشخّص و معيّنى دارد كه در اوّلين مرحله، قبول زعامت جانشينان رسمى يزدانى و به كار بستن دروس اعتقادى و اخلاقى ايشان و طرد مدعيان كاذب نيابت ايشان  است.

 

 

از دروازه خراسان به سلطان سرير ارتضاء

سلام ما بر امامى كه به تضمين پيامبر خاتم: اثر زيارت او بهشت است (براي كسي كه حق‌الناسي به گردن ندارد‌) و تأثيرگذارى تربتش، حرمت دوزخ بر زائرانش مى‏باشد.

خود آن جناب والى جبروتى در تشريح مرقد مباركش فرموده كه محلّ نزول ملائكه مخصوص سماوات است و ايضاً فرمودند كه هركس مى‏خواهد به تماشاى بهشت بنشيند و از فيوضات آن سراى نعيم مقيم بهره بگيرد، به كنار ما بيايد و با بلبلان سرمدى، همنوا گردد.

شايد فلسفه تقدّم ولادت ايشان بر ايّام حج در نگارش تقويمى، آن است كه با معرفت او به عرفان ربوبى مى‏رسيم و با بيعت آن رهبر مظلوم بشريّت، به تثبيت خداجوئى موفّق مى‏شويم.

در غسل زيارت آن مقتداى عارفان واصل مى‏خوانيد:

اَللّهمَّ طَهِّرنى و طَهِّر لى قَلبى وَ اشْرَح لى صَدرى و اَجِر عَلى لِسانى مِدْحَتَك:

آن ديار، مكانى براى تطهير نفْس و پاكيزگى باطن و تقويت درون و اعلام آمادگى در مسير بندگى خداوند است.

بعد از نماز آن سرور مشارق مى‏گوئى:

اَسْئَلكَ يا اللّه اَلدّائِمُ فى مُلكِه اَلقائِمُ فى عِزِّه اَلمُطاعُ فى سُلطانِه اَلمُتَفَرِّدُ فى كِبريائِهِ الكَريم فى تأخير عُقُوبته:

بار پروردگارا، توئى كه حكومتت بر جهان، جاودانه و قيموميّتت بر موجودات، پيوسته و سلطنتت بر هستى، بى‏چون و چرا و زمامداريت بر دلها، تحميلى و اجبارى است، امّا با همه اين اوصاف ثقيل و سنگين، آنقدر رفيق و مهربانى كه با اشكى، كوهى از سركشى‏هاى خلايقت را مى‏بخشى و به بزرگوارى بى‏نظيرت، عفو مى‏نمائى.

حال كه آن بقعه سعيده حميده رفيعه را مركز آمرزش يافتى و يقين به رفع قهر يزدانى كردى، ادامه مى‏دهى:

اَسْتَغْفِرُكَ اِسْتِغفارَ حَياءٍ و رَجاءٍ و اِنابَةٍ و رَغْبَةٍ و اِخلاصٍ و تَوكُّلٍ و ذِلّةٍ:

آفريدگار خوبم، توبه‏اى دارم خجولانه، شرمسارانه، با دنيائى از اميد و نويد، از دلى سوخته و تفتيده و قلبى آكنده از عشق و شور و شيدائى كه مخلصانه و صميمانه بر بلندى باورداشت‏هاى متافيزيكى و ماورائى، ايستاده و اعتراف به يكتائى و پادشاهى تو مى‏نمايد.

فراموش نكنيم كه در بدو ورود امام رضا به خراسان كه اراضى وسيعى را شامل مى‏شد و برخى از تاريخ‏نگاران معتقدند كه تمامى يا نيمى از كشور افغانستان را در خود جاى داده بود، به خيل استقبال كنندگانش در تمامى شهرهاى بين راه مى‏فرمود:

كَلِمَة لا اِله الّا اللّه حِصنى فَمَن دَخَلَ حِصنى اَمِنَ مِنْ عذابى بِشَرطِها و شُرُوطِها و اَنَا مِن شُروطِها:

ايمان به حق‏تعالى، فرمول حياتى و تضمينى است و هر كه به اين سفينه جاويد داخل شود مأمون از هر خطر و ضررى مى‏گردد، امّا بدانيد كه ورود به اين كوكب درّى، شرايطى دارد كه از جمله آنها، ولايت من است كه بايد مورد توجّه و تقدّم قرار گيرد.

ملاحظه كنيد كه موجوديّت و هويّت و قدمت اين پيشواى ازلى، بر اصالت توحيد و قداست عبوديّت آن، تأثيرات پايه‏اى و ريشه‏اى مى‏گذارد.

چيزى كه در اوراق تقويم ايرانى، ثبت شده و هيجان بار و غير قابل انكار بوده ارادت شديد دو پادشاه جهانگير و نام‏ور است كه با استعانت از وجود قدسى رضوى، مرزهاى ايران عزيز را تا چين كشاندند و اعتبار ايرانى را به خطّة آسياى دور بردند و يادگارى‏هاى فراوانى را در ضريح و حرم و مساجد اطراف آن به جاى گذاشتند، ياد نادر شاه افشار و شاه عبّاس صفوى، در تذكره عمومى مشهد مقدّس، براى هميشه زنده است.

اين نكته ناگفته از دوران افتخارآميز سلطنت شاه عبّاس كبير است كه در چهارصد سال قبل يك بار پياده از اصفهان كه پايتختش بوده به مشهد رفته و در آنجا به مدت يك ماه خادم‏باشى حرم شريف گرديده و افتخار جارو كشى براى آن حضرت را پيدا نموده تا حواله جهانگشائى را از كف قدير ستاره درخشان آسمان امامت دريافت نمود و نامش در ليست ابرقدرتان عالَم ثبت شد و به همين خاطر، جامى، شاعر نامى ايرانى سروده كه:

 

امام به حق، شاه مطلق كه آمد - حريم دَرش قبله‏گاه سلاطين

شه كاخ عرفان، گُل شاخ احسان - دُر دُرج امكان، مَهِ برج تمكين

على بن موسى‏الرّضا، كز خدايش -  رضاشد لقب چون رضابودش آئين

 

  

سلام بر سلطان شرق ، همزمان با تحويل سال

اى آشناى غريبان زمان، سخت محتاج آفتاب تعاليم توايم.

اى شمس تابناك بر آسمان خراسان، تو مقتداى گرفتاران و سرگشتگاني.

السّلام على الرّضى المرتضى:

درود بر پادشاه بنده‏نوازى كه شاهانى چون نادرشاه افشار و شاه عبّاس كبير كه هر يك ابرقدرت عصر خويش بودند و امتداد مرزهاى دولتشان تا چين و هند وسعت داشت، افتخار چاكرى و دربانى او را داشتند.

هر كدام بارها با پاى پياده از مسافت‏هاى دور به پابوسى ايشان رفته‏اند.

 

از رضا المرتضى به رضاالرّبّ العزيز

ميلاد رضوى، بهانه‏ايست تا به مرتبه: رضا اللّه تعالى بي‌اَنديشيم.

چرا كه‏ مرحله: رضى اللّه عنهم و رضوا عنه ذلك الفوز العظيم (مائده 119) اعتلاى‏روح و انتفاضه جسم از آن را ابلاغ مى‏دارد و بهره‏بردارى نفْس از اين دو ضمانت بقاء را يادآور مى‏شود.

مُصحف شريف مى‏گويد: اگر مى‏خواهيد از ناراحتى‏هاى دنيوى و عذاب اخروى برهيد، بايد سكوى رضايت طرفينى را به دست آوريد كه اين مقطع، موجب شادى شما و محبّت الهى مى‏گردد.

امام رضا، مظهر اين شاخصه توحيدى بود كه دل را فروخت تا چيزى نخواهد و به جايش اراده كريمانه كبريائى را اخذ نمود، و در اين باب، به استقبال اهوال سخت رفت و احوال ناگوار را به جان خريد.

وجه تسميه آن حضرت را باب گرانقدرش، مقام عظماى رسالت، نبىّ مكرّم، چنين توصيف كرد:

او به هر كار خفيف و خوارى براى كسب رضايت ربوبى، تن دهد!

تجلّى آن، در قبول معاونت طاغوت در عنوان ولايتعهدى بود، كه نيمه شب مى‏گفت: كاش زاده نمى‏شدم و اين ننگ را مشاهده نمى‏كردم، امّا اجابت فرمان خدايش به هر دو صورت اعانت ظاهري ظالم و نوشيدن مظلومانه زهر، دو روى سكّه تسليم است كه پلّه بعدى رضاست و در آن مقطع، اسلام به معناى اخص، مطرح مى‏گردد، يعنى تسليم كامل ظاهرى و باطنى به آفريدگار بى‏همتا، و در اين راستا، همه معصومين كبار، مجاهدت‏هاى بى‏نظيرى را به ثبت رساندند، تا و رضيت لكم الْاسلام دينا (مائده 3) شكل گيرد و اين كلام، به اين مفهوم تامّه عامّه، اشارت دارد كه اگر تقيّه خلفاء حقّه نبود و ايثار پيشوايان منصوص، به داد اسلام و مسلمين نمى‏رسيد هر آينه از استمرار كلمه طيّبه لا اله الّا اللّه اثر و خبرى نبود.

اغماض نبوى در زوجات، مسالمت علوى در صفّين، ملايمت حسنى با خاندان اموى، تراژدى حسينى در جنايات عاشوراء و تداوم مصائب در برخوردهاى توهين‏آميز و رقّت‏بار با اسراء و رخدادهاى ثقيل و غير قابل باور در حيات امامان آسمانى، تماما به تعريف اين آيه منجر مى‏شود كه:

يهدى به اللّه من اتّبع رضوانه سبل السّلام (مائده 16) و اين ترسيم جاودانه را برمى‏انگيزد كه هركس به خطّ خداجوئى مى‏رود و جوياى بهشت برين است بايد به مقام تسليم و رضا برسد كه شاعر اينگونه وصفش كرد:

يكى درد و يكى درمان پسندد - يكى وصل و يكى هجران پسندد

من از درمان‏و دردو وصل‏و هجران - پسندم آنچه را جانان پسندد

امامت علىّ بن موسى الرّضا عليه آلاف التّحيّة و الثّناء، در دوران استبدادى بنى‏عبّاس بود كه به نام احقاق حقوق اهل‏البيت اطهار، انقلابى بر عليه امويان جنايتكار به‏پا كردند ولى بعد از احراز كرسى حكومت، به تمام شعارهاى ديروزشان پشت پا زدند و براى نابودى زعامت لاهوتى و ولايت جبروتى، توطئه شيطانى را رقم زدند تا سياست را رنگ ديانت دهند و دين را به معرض اتّهام بياورند، پس پلتيك سياست‏بازان را با ورود تحميلى سلطان طوس به دولت غاصب و ادامه‏اش را با شهادت آن جانشين بلامنازعه يزدان، به تاريخ بشريّت سپردند و هشتمين كوكب درخشان آسمان معرفت به خاطر تفسير كلام ايزدى در فرقان مبين، چنين بلايا و فتنى را قبول كرد تا جبهه نوريان در طول تقويم انسانى، پايدار بماند و لواى ذيل را از كف ندهد:

رضى اللّه عنهم و رضوا عنه اولئك حزب اللّه الا انّ حزب اللّه هم المفلحون (مجادله 22).

معبود صادقت، نوع ارتباط تو را با خويش اينگونه تقرير مى‏كند:

و من النّاس من يشرى نفسه ابتغاء مرضات اللّه و اللّه رئوف بالعباد (بقره 207) هركه مرا خواهد، خود را نمى‏خواهد، زيرا كه نبايد مانعى بر سر خداجوئى باشد، چون غالبا نفس آدمى، مانع پرواز به ماوراء مى‏شود.

آنگاه كه از منافع خود دست كشيدى، به رضايتمندى صاحبت مى‏رسى و اين قاعده تو را از پا در نمى‏آورد و زندگى‏ات را نابود نمى‏كند، چون خداى عالميان در پايان اين نسخه، ضمانت لطف و عنايت به تو كرده، تو در صراط شايسته‏اى كه قرار گرفته‏اى و خود را با خدايت معاوضه نموده‏اى، مسكن پاكى را تحويل مى‏گيرى كه هرگز در طول اقامت در آن، از ناملايمات و ناهنجاريهاى ديگران، آسيب نمى‏بينى: و مساكن طيّبة فى جنّات عدن و رضوان من اللّه اكبر (توبه 72) منزلى آرام در دنيا و خانه‏اى مرفّه در برزخ و مأوائى‏آسوده در قيامت و خلدى مكرّم در بهشت، بهاء اين سوداگرى مقدّس و جاودانه است.

امام جعفر صادق فرمود: رأس طاعة اللّه الصّبر و الرّضا عن اللّه (مشكاة الْانوار ص 90) سرلوحه عبادات، صبر است و رضا، و از سرچشمه بندگى نتوانى نوشيد مگر با رياضت نفْس كه هزينه كشمكش‏هاى درونى و برونى را با نيروى شكيبائى مى‏دهى تا بتوانى لباس رضايت را بر تن كنى كه تصاحب اين مدال، منازعات پى‏درپى را با ابليس و سپاهش، ايجاب مى‏كند.

تيتر ديگرى از مولا على، امير عدالتخواهان، در كتاب تحف‏العقول ص 318 آمده كه مى‏فرمايد: الرّضا بمكروه القضاء ارفع درجات اليقين: به فناى سرمدى نرسى مگر آنكه اذيّت زمان را بپذيرى و تيرهاى سرنوشت را شيرين بيابى و اين صدمات از باورداشتهاى دينى تو نكاهد.

نظريّه آموزشى ديگرى از حضرت رسالت‏پناه داريم كه در كتاب بحار الانوار ج 72 ص 25، درج گرديده: اعدل النّاس من رضى للنّاس ما يرضى لنفسه، اين فرضيّه انكار ناپذير مى‏گويد: تمرين عدالت را با حذف خودگرائى، آغاز كن و هر خوبى و خوشى را كه براى خويش مى‏پسندى براى مخلوق خدا بپسند.

فرمول پرورشى ديگرى از اسداللّه الغالب است كه در كتاب غررالحكم ج 4 ص 374 بيان شده: من رضى عن نفسه ظهرت عليه المعايب: از خود راضى بودن، مشابه عيوب و عطف ذنوب خواهد بود.

در مقوله ديگرى از مبحث معرفةاللّه، رأى امام صادق را در كتاب بحار ج 75 ص 202 آورده كه ارائة طريق كرده و فرموده: من لم يرضى بما قسم اللّه اتّهم اللّه فى قضائه: آنكه به مديريّت سماوى اعتراض دارد، نمى‏تواند در جايگاه يك مؤمن قرار گيرد و با ايراد به قضاء و قدَر، غير مستقيم، كردگار عظيم الشّأن را به سوء استفاده از قدرت اشتغال كرسى ديكتاتورى، متّهم مى‏نمايد.

از درد دلهاى روزهاى جمعه ثامن الحُجج در تداول غيبت و تكاثر بداء به نوشته كتاب بحار الانوار علّامه مجلسى ج 49 ص 140 اين بود: اللّهمّ ان كان فرجى بالموت فعجّل، خدايا اگر خبرى از فرج موعود نيست و رهائى من از قيود فاجران و سلاسل ظالمان، در مرگ من است، پس بر آن عجله فرما.

ما اكنون همصدا با امام مظلوم، از خدا مي‌خواهيم كه:

لحظه‏اى ما در اسارت مادّيّات و جسارت شهويّات و خسارت نفسانيّات باقى مگذار.


برگزيده از روزنامه ایران، شماره 3338.

به قلم روحاني پايتخت، سيد حسين كاظميني بروجردي.

چهارشنبه، 23 آذر ماه 1384

   

 

از كاظمين ايران به كاظمين عراق

سلام بر امام مظلوم، درود بر ولىّ محروم، تحيّت بر معصوم مجروح، ستايش بر صالح مُصلح زندانى، سلامى غم‏آلود و خونين بر امامى تازيانه خورده، بر زمين افتاده، معذّب در غل و زنجير، كه مكبّر نمازش، شلاق زندانبان بوده.

درودى از قلبهاى تفتيده، چشمهاى از فروغ رفته، كمرهاى شكسته، دستهاى از كار افتاده و پاهاى عاجز مانده، بر پسر پيغمبر كه چهارده سال در سياهچالهاى بنى‏عبّاس، عمر عزيز را سپرى كرد.

عريضه مسجون در سجون شرّالْازمنه، به آقاى كتك‏خورده، مولاى نقش خاك گشته، يادگار فاطمه.

پدرم، فاجعه دردناك مَحبست را خواندم و از اعماق جانم برايت آه كشيدم، امّا تراژدى دلخراش من نيز بسى جانكاه است!

بابا كاظم، فرزندت در اتاقى زندگى مى‏كند كه سقفش را: نَشكُوا اِلَيك چيده، كفش را: لا طاقَةَ لَنا پر كرده، ديوارش را: طالَ الْاِنتَظار بنا نموده، ستونش را: صَعُبَ بِنَا الْاِنتِصار تشكيل داده، درش را:غَيبَةَ وَلِيِّنا قرار داده، پنجره‏اش را: كَثرَةَ عَدُوِّنا ترتيب داده، رنگش را: قِلَّةَ عَدَدِنا نقش آورده، پرده‏اش را: تَظاهُرَ الزّمانِ عَلَينا آويخته، چراغش را: شَمِتَ مِنَّاالفُجّار سو داده.

پس در چنين شرايطى حاد و بحرانى، هر نفَسم كه مى‏آيد، اِرجِعى مى‏گويد و هر تپش قلبم: اِليه راجِعون خوانده و هر نگاهم: لا صَبْرَ لى لِفَقدك گفته و هر حركتم: عَجِّل لِفَرَجى سر داده، و حال كه ايّام شهادت توست، بسوى كاظمينت عرض حال مى‏دهم:

اى اسوه مقاومت، اى تجسّم تقوى، اى الگوى مجاهدت، اى آينه مهر و صفا، اين بندى غريب را درياب و به كظم غيظ الهى‏برسان، و عفو بيكران ابدى را براى اتمام غيبت برابر با نكبت، به تقديرات سنگينمان بفرست، و ظهور فرزند منتقمت را از بارى‏تعالى مسألت كن كه يلداى فقد امام منصوص به درازا كشيد و خروسهاى سحرى يكى پس از ديگرى به خاموشى گرائيدند و كويرستان تاريك را به مخاطره چالشهاى اعتقادى و اخلاقى آوردند و صحنه اعتقادي جامعه، به نفع استعمار دجالي خالي شد!

 

 

وظايف فرهنگي و ديني

خدايت فرموده كه: اَحسن الحديث را بجوئيد و حُسنِ كلام آنست كه: با ابرازش، قبايح معلوم گردد و حسنات افشا شود، و نيز فرموده كه: از وظايف گرويدگان به ماوراء آنست كه: در ابلاغ مواعظ رحمانى بكوشند و جامعه را زير سايه فرهنگ الهى قرار دهند، پس بر عالمان متعهّد به آرمان فرقانى، فرض است كه در ترويج مباحث دينى كوشيده و با ابزار ادبيّات و اخلاقيّات و اعتقادات، ديگران را مشرّف به آئين حنيف نمايند.

در اين راستا، پيام‏آور الفباى معرفت رحمانى شده‏ايم و تجلّيات اهل‏بيت را به جويندگان آب حيات اشاعه داده‏ايم، تا زكاتى بر يافته‏ها باشد و تزكيه‏اى بر روان گردد.

اگر به جهان امروز بنگريد، در مى‏يابيد كه چگونه در دنياى مكر و حيله، با تجهيزات و وسايل و روشهاي مختلف به كسب آراء جوانان ساده‏لوح پرداخته‏اند و به صيد ناجوانمردانه نفوس مشغولند. فلذا مسئوليّت‏ها بس سنگين و جدّى بوده و هر كس نسبت به آنچه كه دارد، بايد قيام كند و از حيثيّت شريعت احمدى دفاع نمايد.

هر كس كه شرايط مساعدي دارد بايد در جدا كردن حساب خداوند و اوليائش از ديگران تلاش نمايد.

آنكه توانائى چاپ و نشر را دارد، دريغ نكند.

آنكس كه مى‏تواند مبلّغ خوبى براى معنويت باشد، بخل از تبليغ ننمايد.

آنكه قدرت نگارش دارد، بنگارد و هر كس كه قوّه استنباط داشته، از متون ناشكفته احاديث نبوى و روايات فرستادگان آسمانى بهره گيرد و به داد كِشتى دين برسد كه در طوفان پايانه گرفتار آمده و صداى: هَلْ مِنْ ناصرِ، به درستى شنيده مى‏شود.

 

 

پيام عمومي

وَ لَقَدْ سَبَقْتَ كَلِمَتُنا لِعِبادِنَا الْمُرْسَلينَ اِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ وَ اِنَّ جُنْدَنا لَهُمُ الْغالِبون

در بستر سرنوشت، سبقت با پروردگار است كه رأى خود را با كمال قوّت به كرسى عمل مى‏نشاند و موانع ارسال مأمورين خود را بر طرف مى‏سازد و آن چنان كه در آيه فوق‏الذّكر آمده، فرمان ايزدى در فرستادن آخرين سفير كبير آسمانى، برتر از هر خواسته‏اى است و اين بازمانده انبيا و خلاصه اوصيا و حقيقت اوليا را براى ايجاد دنياى طلايىِ دور از بى‏عدالتى، خواهد فرستاد و بر تاريكيهاى كنونى در جامعه، خاتمه مى‏دهد.

آرى قبل از انقضاى فرصت، بپاخيزيد و صفهاى توحيدى خود را بياراييد و به مسير انبياء الهي قدم بگذاريد.

 به اميد طلوع فجر عدالت

 

شفاف سازي قداست تشرف به محضر امام عصر از شائبه‌هاي مدعيان كذاب

1) داوطلبان زيارت آن قائد كل، بايد از مراتب مقدّماتى اعتقادى عبور نموده باشند و تسليم به احكام الهى بوده و در هيچ يك از امور دينى، اجتهاد به رأى خويش ننمايند و رضامندى به ما فَرَض اللّه، داشته و اهتمام به اجراى مفادّ شريعت حقّه بنمايند.

 

2) جوينده آب حيات بشر، بايد از خود فارغ باشد و صددرصد اعلام عطش كرده و به غير او توجّه نكند و روابط ولائى را پنهان نمايد و از جلب توجّه ديگران بپرهيزد چرا كه اين مكرمت، با تظاهر نمى‏آميزد و آنتن‏هاى بيرونى را نافى هر گونه توفيقى مى‏داند.

 

3) علّت عُزلت آن خليفه رحمانى، غلظت فجايع جوامع بشرى است كه هر نوع آميختگى را خطرناك دانسته و عواقب پيوندهاى مربوطه را ناهنجار مى‏يابد، لذا از مسير جار و جنجال و شعار و ماجراجوئي به اقبال ايشان نخواهيد رسيد و كليد اين خير جميل، در مساوات و مسالمت است.

 

4) در مظاهر تمدّن كاذب، اميدى به زيارت آن تجسّم اولياءِ اوّلين و آخرين نمى‏رود و همچنان‏كه در اخبار آل محمّد آمده، آن دُرّ يگانه هستى، در طبيعت مطلق زندگى مى‏كند و از دستاورد شهوت‏بار آدميزاد، روگردان مى‏باشد و بدين‏خاطر، ردّ ايشان را در مجامعى كه رنگ و لعاب دنياخواهى دارد نبايد گرفت.

 

5) اين خواسته بايد هدف‏دار باشد و نيّت مى‏بايد محترم و مقدّس شود تا با مشاعرى شايسته مصاف با توليت آفرينش، همسان گردد، پس اگر بر اساس مطالعه كُتبى در باب احوال گذشتگانى كه به محضر نماينده قانونىِ خدا در زمين رسيده‏اند تحريك شده‏اى كه من هم ببينم چه خبر است! و يا موجى عاطفى، فضاى وجودت را فرا گرفته بى‏فايده است. چطور است كه در شرفيابى به حرم برگزيدگان عرش بايد رعايت موازين اخلاقى و اعتبارى را نمود ولى قرار گرفتن در برابر ايشان، با هر نوع آميزه‏اى كه باشد مجزى مى‏باشد!؟

 

6) ملاقات با مقامات عالى‏رتبه، مستلزم تلاش‏ها و كوشش‏ها است، امّا ديدن قائم‏مقام حضرت حق، جلّ و جلاله، بى‏مقدّمه و بدون سرمايه‏گذارى‏هاى روحى و جسمى مى‏باشد؟ آيا به عقل شما جور در مى‏آيد كه ورود به محضر كسى كه فاتح نهايى خلقت است و ختم كلّى حكّام مستبد را اعلام مى‏كند به آسانى و جداى از ضرورت‏هاى ابتدايى و جنبى شكل مى‏گيرد؟

 

7) در قصص پيشوايان عدالت، خوانده‏ايم هركه را با معيارهاى راستى و درستى نمى‏يافتند به بيوت مطهّر خويش نمى‏پذيرفتند اگر چه معروف به تشيّع بودند و مشهور به ايمان مى‏گشتند، آيا صِرفِ علايق ظاهرى كافيست؟ ثبت اسلاميّت با سند معرفت، اَلزم از هر گونه وجوهى مى‏باشد.

 

8) بگونه‏اى كه در مراودات خصّيصين اين راه، مكتوب گرديده، جز وكلاى خاص كسى حقّ اظهار روابط را ندارد و شهره در اين جايگاه، حكم كذب و تقلّب را دارد همانطور كه در توقيعات واصله آمده است.

 

9) تحليل اين گفتار كه، هركس ادّعاى شرفيابى يا نيابت نمايد دروغگو مى‏باشد، با خيل تشرّف‏يافتگانى كه بعضاً از آبرو و اعتبار بالايى در مكتب حقّه برخوردارند، در مبحث تخصّصى ذيل، تجزيه مى‏شود:

الف) مصونيّت اشخاصى كه موفّق به اين فيض عظيم شده‏اند.

ب) با بودن خود، اشاعه نمى‏دادند تا موجب ارادت منتظران نشوند و توجّهات را از مولايشان دور ننمايند.

ج) در هنگام رو به رو شدن، هوش و حواس را از دست مى‏دادند و برق‏گرفتگى، عامل بى‏تحرّك ماندن موضعى و مقطعى مى‏باشد و بعد از گذشت فرصت مغتنم، به‏ياد اختتام اين فاز فرّار مى‏افتادند و مى‏ناليدند.

د) قاعدتاً هر كه گنجى را مى‏يابد آنرا استتار مى‏نمايد زيرا اِشراف ديگران، باعث به خطر افتادن منافع او مى‏شود و ايضاً در باب شهود خورشيد عالمتاب، سارقان و مكّارانى به ميدان مى‏آيند كه اصالت و قداست را از آدمى گرفته و برايش حجره‏هايى از تهاجم اطرافيان باز مى‏كنند و عزّت و احترام كاذبى را ايجاد مى‏نمايند تا سرگرمى زيانبارى را برگزيند كه سبب سلب عنايات منبعث از آن لحظات عزيز گردد.

ه) تكذيب و تخريب متقابل شنوندگانِ اين خبر مهم، شرايط كفر و الحاد را براى منكران، ايجاد مى‏كند كه وسيله‏اى براى نزول عذاب گشته و ديوارهاى نفاق را ضخيم مى‏نمايد.

و) علنى كردن اين موهبت، زمينه حسادت و كينه را در بين باوركنندگان سرپرست پنهانى، گسترش داده و حواسّ مريدان وليّعصر را از مركز پُركار عشق به حول آن برمى‏گرداند و نزاع‏هاى بعدى را شامل مى‏شود.

ز) تفاوت بين مؤمن و مدّعى، درون و برونست كه مجنون يار، سر به كوه و صحرا مى‏گذارد و ياد آن دقايق از دست رفته را با فغان دل، گرامى مى‏دارد ولى مغرضى كه در پى نان و آب است، بازار گرمى كرده و رونق به كسب خويش مى‏دهد كه مصداقش روايت امام صادق مى‏باشد كه فرمود: دوستان ما، سه گروهند: يكى آنهايى كه با نام ما روزى مى‏خورند و ديگر، آنهايى كه به ما هم رحم نمى‏كنند و با ضايع كردن ما روز را به شب مى‏رسانند و گروهى كه فدايى ما هستند و در فقر و غنا، محو فضائل ما مى‏باشند و حاضر به معاوضه ما با تمام دنيا نمى‏باشند.

ح) عارفان مُشرف به شعاع آفتاب، از طرح نامشان در مجامع انسانى، بيزارند و لذا بسيارى از بزرگان شيعه، بعنوان وصيّت، قضاياى زيباى حضور در كرانه عافيت را درج نموده‏اند تا بعد از آنها مسائل باز شود.

 

10) قضيّه اتّصال به پشت پرده مادّيّات در صوَر مختلفى صورت مى‏گيرد كه در اماكن و مناطق گوناگون، شكل و قِسم خاصّى را حكايت مى‏كند. برخى با ارواح، همسويى دارند و بعضى با اجنّه و گروهى با فرشتگان سر و سرّى دارند و در هر بخشى، آثارى را نشان مى‏دهند كه دلالت بر حقايقى مى‏كنند و در هر مرتبه‏اى نيز خطايى مشهود است و ايرادى را گويا مى‏باشد كه بسيارى از ابهامات را علنى مى‏سازد. امّا در سرلوحه همه آنها، درك انسان كامل و شايسته‏اى جلوه‏گرى مى‏كند كه بودنش، اولي و فرمانروائيش، انكارناپذير مى‏باشد و باور كنندگانش، عالِم به اسرار ازل و ابدند و داشتن دالان فكرى و عقيدتى با آن مظهر حقايق، والاترين ارزش عبوديّت خواهد بود و اين پيوست (تشرّف) هيچ‏گونه وجه‏تشابهى با گونه‏هاى متذكّره ندارد.

 

پس گفتگو در شخصيّت او، سواى هر مقوله‏ايست كه آحاد بشر، سر در لاك آن فرو كرده‏اند. آيا قساوت در فطرت نيست وقتى بحث او را پيش‏پاافتاده فرض كنيد و در كتاب‏هاى غير وزين براى پيدا كردن مشترى‏هاى سطحى و عامى، داستان‏هاى سبك و نسنجيده‏اى را مطرح نماييد كه در خور مقامات خدا داده او نباشد!

مثلاً در جايى آورده‏اند كه ايشان به فردى در نماز، اقتداء كرده! آيا امام منصوب يزدان به امامت زمينيان مى‏رود!؟

يا شنيده‌ايد كه گفتند: آقا را در فلان راهپيمائي كه براي بيعت با فلاني در فلان شهر برگزار شده بود، در جلوي صف، زيارت كرديم!!!

و يا شنيده‌ايد كه كسي خواب امام عصر را ديده كه به مردم بگوئيد كه به فلان شخص راي دهند!! 

و در ورقه‏اى آمده كه: ايشان به كسى گفته‏اند "التماس دعا"!

يا در جاي ديگري آمده كه: ما كنار اتاق فلاني ايستاده بوديم و ديدم كه امام زمان به ديدار فلاني رفت و ساعتي بعد بيرون آمد!

از اين نوشته‏ها بسيار است كه وجدان برگرفته از بعثت، شرمگين صفحاتش بوده و كلّاً مبيّن اين حقايق است كه اكثريّت قاطع مردم، او را نمى‏شناسند و از فهم خداپسندانه، به دورند و لذا مكّاران و شيادان ديني، با سوء استفاده از علائق مهدوي خود را نايب و يا مرتبط با او خوانده‌اند و به سواري از جامعه مشغولند.

وظيفه ما كه بيعت با او را به ذمّه داريم آنست كه با مدارك پشتوانه‏دار دينى، سطح معرفت خود را ارتقاء دهيم و آنگونه كه حكيم لايزال، ترسيمش نموده به تكريمش برخيزيم و او را سواى خاكيان بدانيم و حاضر به معاوضه او با همنوعان خويش نشويم تا ما را در حريم جبروتى خويش، جاى داده و افتخار مصاحبتمان دهد و چشم‏هاى ناقابلمان را فروغى جاودانه آيد.

 

ساختمان دنيا در انتظار معمارى جديد

دنيا به دنبال كيست؟

چه كسى دنياى كنونى را آباد مى‏كند؟

كدامين شخص است كه جهان را اصلاح مى‏نمايد؟

آرامش مردم كره خاكى، در وجود چه مُصلحى است؟

همه چيز به دنبال صاحب خويش است و محيط زيست ما نيز آگاه‏ترين فرد به خود را مى‏خواند.

تاريخ، شاهد مُصلحين زيادى بوده، امّا هر كدام، نقطه ضعف و نقصى داشته‏اند، ولى مُنجى آسمانى، خالى از هر كمبود و كاستى مى‏باشد.

آنچه را كه نهان آدميّت مى‏طلبد، فردى است خودساخته و بى‏نياز از هر امدادى، سايه خدا در زمين مى‏باشد و پناه هركس كه پناهگاهى را مى‏جويد.

اين نسخه‏هاى ناكار، طبيبى وراى پزشكان معاصر را مى‏طلبد، آنكه همچون مسيح، مرده را زنده نمايد.

گرسنگان عالَم، كفيل مى‏خواهند، نان‏آورى همچون موسى كه از: وَ اِلَيكَ وَ فيكَ وَ لَكَ بگويد، به زبان خودت بگو: خدايا آمدم و اهلش نبودم و آوردى كه بنوازى به محاسن و مكارم و مراحمت، پس اين من و اين تو، تا چه كنى با بنده‏اى كه جز تو ندارد و مسافرى كه ايستگاه سفرش محشر توست.

اِلها، ديروز نبودم و فردا نيز نخواهم بود و امروز هم ميهمان تواَم. چه ميهمانى، گرفتار، رنجور، حاجتمند، دردمند. چه ميزبانى، غنى، قادر، حافظ، شافى. چه مهمانسرائى، دردخانه، رنجگاه، مصيبتكده.

اگر رفتى كنار حرم، دستت را بر پرده خانه گذار و بگو: اكنون دامن كعبه را گرفتم و فردا رداى عرش را مى‏گيرم، اگر جوابم ندهى، داد مى‏زنم، فرياد مى‏كِشم، ناله مى‏كنم، آخر مگر بى‏كس و كارم! مگر مثل تو ياورى ندارم كه چنين كتك‏خورده از روزگارم!

خلاصه، وقت ندارى، هرچه مى‏خواهد دل تنگت بگو، امّا يادت نرود كه امام سجّاد كه مى‏آمد آنجا، مى‏لرزيد و مى‏گفت: معبودا، آمدم ولى مى‏ترسم كه بگوئى: چرا آمدى! يك‏وقت نگوئى: چرا آمدى؟ كه دلم مى‏شكند، تو كه نمى‏خواهى دلِ يك مظلوم و غريب، بشكند! اگر بيرونم كنى، كجا بروم؟ از كجا آمده‏ام كه اكنون به آنجا بروم، مگر خودت نگفتى: اِنّا لِلّه و اِنّا اِلَيهِ راجِعون، حالا كه از پيش خودت آمده‏ام و دوباره به محضرت بر مى‏گردم، چرا از درت بيرونم مى‏كنى.

آخ كه ديگر توان ندارم! چقدر اين موكّل، بلند مى‏خواند كه: تو در برون چه كردى كه درون خانه آئى.

نگو، بسه، دارم خفه مى‏شوم، آى خدا!

 

اكنون كه در پايانه غيبت، زندگى مى‏كنيم

اكنون كه در پايانه غيبت زندگى مى‏كنيم و دوران فوران فتنه‌ها را سپري مي‌نمائيم و علائم ظهور منجي موعود، گسترش يافته و عصر انفجارات جهانى را در پيش‏رو داريم و دنيا صاحبش را مى‏خواند و انسانها در تشنگى عدالت جان مى‏دهند و بشريّت، مساوات و امنيت را مى‏طلبد و زجركشيدگان زمان، مصلح تاريخ را آرزو مى‏كنند، بجاست كه مفتون شعائر كاذب مادّى نشويم و اسير خاكدان پربلا نگرديم و خاطر را از توليت مدعيان اصلاحات جدا كنيم و بيش از اين، دل به وعده‌هاي اين و آن خوش نكنيم و پيش از آن كه فرصت حيات را از دست بدهيم، نداى لاهوت را لبّيك گوييم و در اصلاح نفْس بكوشيم و جايگاه ولايت را به صاحبش تحويل دهيم و مستأجران نااهل و نابكار را دور كنيم كه، ديو چو بيرون رود فرشته درآيد.

 

انتظار

انتظار، واژه‏ايست شناخته شده و عمومى كه در هر يك از ابعاد زندگى، حضورى متنوّع دارد و آن را زيبايى و لطافتى است ظريف و حسّاس كه بر اتباعش پوشيده نبوده و گفته‏اند كه اَلْاِنْتِظارُ اَشَدُّ مِنَ الْمَوْتِ، يعنى انتظار كشيدن از احتضار بردن شديدتر مى‏باشد.

اينجا مرز بين منتظر حقيقى و مدّعى آن مشخّص مى‏شود كه طلا و مطلّا هرگز يكسان نخواهند بود، اگر به شما گفته شود كه در انتظار، اصالت ايمان شكل گرفته، هرگز تعجّب نكنيد، چرا كه رسول اكرم فرموده در آخرالزّمان ايمان داشتن چون آتش در كف داشتن است، چه كسى حرارت ايمان را از دست نمى‏دهد؟ آنكه منتظرِ ايمان افروزِ خلقت است.

امّتى كه به دنبال امام آسماني خود حركت مى‏كند همواره از نور وجود او كسب فيض مى‏نمايد و در پيمايش سرنوشت، مغبون عمر نمى‏گردد و بازنده ايّام نمى‏شود و رمز انتظار را بايد در گرايشات امّت گرفتار به مركز تنوير قلوبِ بشر جستجو نمود، آن گونه كه حضرات معصومين در قبال اين مسأله بياناتى را ابراز داشته‏اند به اعماق اين واقعيّت پى مى‏بريد كه چه سان، عاليترين نقطه عبوديّت را در فرازهاى انتظار پى مى‏گيريم.

آنجا كه امام عسگرى مى‏فرمايد:  اَفْضَلُ الْاَعْمالِ اِنْتِظارُ الْفَرَجِ، كمال بى‏انصافى خواهد بود اگر اين كلمات را سخن بناميم كه دُرافشانى است، ستاره‏باران آسمان درايت است، آن سرور، جايگاه انتظار را در اعتلاى كلمه توحيد دانسته و پيامد آن را مقام قرب مى‏خواند، در اين روايت، بحث بر روى بالاترين نوع عبادت نيست، بلكه ترفيع مقصد را در تماميّت حركت بشرى خوانده، آنجا كه در اذان و اقامه در هر شبانه روز چند مرتبه جامعه را به آن دعوت مى‏كنيد و مى‏گوييد حَىَّ عَلى خَيرِالْعَمَلِ، در جهانبينى حضرت مهدى برترين اقدامات انسان، انتظار ظهور است كه عمل به مجموعه‏اى از خيرات و حسنات و واجبات و مستحبّات و مندوبات بوده و بر جمع تمام آنها، خوبترين را انتظار مى‏داند.

وه! چه پرمايه است انتظار چشم به‏راهى كه شب و روزش به آمادگى سپرى مى‏شود و همواره لباس استقبال بر تن داشته و نفْس سركش را در لجام آماده باش گذاشته و درهاى درون را براى نزول محبوب خويش باز نموده و عملاً خوشامد گوى مسافر عزيز هستى گرديده.

نسخه انتظار در كتاب آسمانى، بهترين شيوه براى خودسازى بوده و قرائت كننده را به سرزمين نيكبختى مى‏رساند و به شكلى كه آيات كريمه مطرح مى‏سازند، تمام انبيا در مسير انتظار قرار داشته‏اند و على‏الدّوام به دوستان و دشمنان معاصر، اين مهم را يادآورى كرده‏اند و امّتهاى گذشته حتّى با قانون انتظار، آشنا بوده‏اند.

 

به نوعى كه در آيه 158 سوره انعام آمده، تركيب انتظار چنين تجليل گشته كه در عصر بى‏خبرى از خدا و بيمارى طغيان كه هركس به خود مشغول بوده و امواج فساد و تباهى، سراسر اجتماع را احاطه كرده، مالكان طريق عبوديّت در انتظار انقلاب كبير لاهوت بوده و غفلت را از اعظم كبائر مى‏دانند.

 

در آيه 71 سوره اعراف، اين مسأله را اين گونه مى‏گستراند كه ابراهيم بت‏شكن به مخاطبين خود مى‏گفت: واى بر شما! آيا به بافته‏هاى ذهن خويش سرگرم شده‏ايد و راه پدران گمراه را مى‏پيماييد و از اصول يكتاپرستى دور مى‏شويد! بزودى عذابهاى عظيم را در دولت حقّه مشاهده خواهيد كرد.

 

در آيه 20 سوره يونس، برخوردهاى جاهلانه عوام را ناشى از همسويى ايشان با شيطان دانسته و باز هم وعده عقوبت الهى را در قالب انتظار بيان مى‏كند.

 

در آيه 102 همان سوره، هشدار را تكرار مى‏نمايد كه پاسخ همه دهن‏كجيها و شيطنتها را در آينده نزديك خواهيد ديد و جهان با نويدهاى تحقّق يافته خداوندى روشن خواهد گشت.

 

در آيه 122 سوره هود، بار ديگر پرده از اين امر خطير بر مى‏دارد كه خستگان عشق را ايّام درمان خواهد آمد، و جامعه انبيا نتايج رسالت خويش را ملاحظه خواهند نمود.

 

در آيه 30 سوره سجده، ختم دعاوى را به روزگار ظهور موكول ساخته و پيام حق‏تعالى به اولياى رنج ديده و محنت كشيده، انتظار روزهاى موعود است تا در آن مدينه فاضله، حاكميّت حقّ و ابطال باطل علنى گردد و بدين قرار، مكتب انتظار را فراگيرتر از يك زمان و مكان مى‏داند و منتظرين را عموم خلايق اوّلين و آخرين مى‏خواند كه آدم تا خاتم را بشير آن نموده و بيم و اميد را نسبت به بازمانده ملكوت در جان بشر كاشته و مى‏توان گفت كه انتظار، فى‏نفسه يك اهرم حركت به سمت خداشناسى بوده و آتش تقوا را در نيل به اهداف اخروى مى‏گدازد و همچون يك سوپاپ اطمينان عمل مى‏كند كه در منازعات درون فكرى، راه را بر اهريمنان آمر به منكر و ناهى از معروف، سد مى‏نمايد و بدين ترتيب اقتدار اوج مى‏گيرد و يك گرويده در حال انتظار را از ذلّتِ نفْس‏پرستى و خفّتِ دگرخواهى دور مى‏دارد و بسان يك سرباز در سنگر خداجويى، ارزشهاى معنوى و يافته‏هاى عرفانى را پاس مى‏دارد و در يك كلام آن كه انتظار و اقتدار دو كفّه ترازوى عدالت و انسانيّت مى‏باشد كه حيات بشريّت را از هجوم ميكروبهاى گناه و معصيت تضمين مى‏سازد و دين حنيف را مصونيّت مى‏بخشد كه اقتدار را در قاموس وحى  تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ  آمده كه در حكومت مولايمان تحقّق خواهد يافت و ديدگان عالميان را روشن خواهد كرد.

 

چگونگي انتظار

انتظار، يك بحث كارشناسى شده است كه حاوى پيچيدگى‏هاى چندى بوده و ساعت‏ها بحث و تحليل تخصّصى را مى‏طلبد و امّا آنچه كه در اين سطور مى‏گنجد آنست كه آدمى، در بستر انتظار، زاده شده و هر ورق از تاريخش، قسمتى از خواسته‏هايش را نمودار كرده كه براى رسيدن به آنها، منتظر مى‏ماند. در بايگانى حافظه ما، اتاق فرمانى مى‏باشد كه دائماً مترصّد اجراء برنامه‏هاى از قبل تدارك شده و سازمان يافته است.

صبح كه مى‏شود، معده در انتظار صبحانه بوده، بعداً دندان‏ها، چشم‏بِراه مسواكند و سپس فعّاليّت‏هاى روزمرّه، ما را مى‏خواند، آنگاه، ناهار، زنگ خبر مى‏زند و قطار روز، ما را به بخش عصرانه برده و به مرور، به شب مى‏رسيم و كارها، شكل گرفته تا نوبت به گاه خفتن برسد.

در همه مقاطع، نيروى مرموزى قوّه انتظار را تقويت مى‏كند كه اگر آن كارخانه تعطيل شود انتظام امور داخلى ما مختل مى‏گردد.

حالا برگرديد به مسأله غيبت و پيامدهاى آن، هرچه به صاحب‏خانه بهاء بدهيد، به همان‏مقدار در فقدانش مى‏سوزيد و اين سوختن، يعنى اشتعال نفْس  در حرارتش كه ياران با وفا از مدّعيان ارادت، جدا مى‏گردند، به هريك از زواياى دنيايت كه رسيدى، ارزيابى نما كه وجه مورد ابتلائت مهمترست يا وجود سرپرستى كه گزينه‌ي مركز عرش براي تداركاتِ خلقت است.

دائرةالمعارف آن نايب ربّانى را چگونه رديابى مى‏كنى؟ دغدغه دائمى تو براى كيست؟ ميل و رغبتت به چيست؟

اگر قرار باشد كه انصار فرماندار عصر، از بين شما انتخاب شود، ملاك در گزينش، وفادارى و از خودگذشتگى خواهد بود.

پس اگر مايل به ثبت نام در گروه كارگزاران حكومت مطلقه و پايانى كره خاكى هستيد، بايد منتظر قائم‏مقام حق‏تعالى شويد و هر ساعت، بيعت را در خون و جانتان، معاينه نمائيد، تا رقيبى از راه نرسد و جاى به ظاهر خالى او را در صحنه دلت، پر كند، زيرا كه هزار و دويست سال است به علّت پنهان بودن خورشيد جمال ميراث‏دار نبوّت و امامت، خفّاشان آفتاب‏گريز، دعاوى زمامدارى و پيشوائى كرده‏اند و جوامع انسانى را به غفلت و انحراف برده‏اند و نعره‌ي مستانه‌ي ولي‌ّ امري ِ اسلام را سر داده‌اند.

 

يك  انتظار  قديمى

در اين جهان پهناور، هر چيزى صاحبى دارد كه از آن شى‏ء محافظت مى‏كند. چنين قاعده‏اى در مواضع انسانها هم صادق است و هر شخصى به نوعى در قيمومت فرد و يا گروهى قرار دارد كه از وجودش در مقابل تعرّضات خارجى دفاع مى‏نمايد.

اين مسأله در بعد وسيع جهان‏شمولى، به آفريدگار بزرگ هستى مى‏رسد و به موضوع قائم‏مقامى حق‏تعالى منجر مى‏شود كه از ناحيه قدسى، مسئوليّت در نگهدارى اشخاص و اشياء عالَم به شخصيّتى موكول شده كه مدال بقيّةاللّه را گرفته و مفهوم اين عنوان، آن است كه هرچه در عرصه مالكيّت ايزدى قرار دارد، منهاى الوهيّت، به كانديدِ صاحب‏منصبى عصر و نسل و حرث، تفويض شده تا واسطه‏اى گرانبها و كارآمد بين خالق عظيم‏الشّأن و مخلوقات نيازمند باشد و اين‏گونه توليت گيتى به رجلى جبروتى، عرضه گشته و ما در يكهزار و يكصد و شصت و پنجمين سال ولادت با سعادت منتخب خداوندى، ظهور مبارك او را مسألت داشته و بعنوان عيدى ملوكانه از درگاه ملكوتيش، فرج بندگان ذليل و عليل و زمين خورده‏اش را در طلوع آفتاب بى‏همتاى مهدوى، مطالبه مى‏نماييم.

مهدى كه شه فجر و قمر، ماء معين است ، او وارث طوبى و امامان مبين است

 

اَللّهُمَّ غَسِّلْنى بِدَمى فى قُدوم الْحُجَّة فى تَشرُّفِ الْمُبارَكةِ فَاِنَّ دَمى نَجِسٌ و فى هذَا الفيض تَطَهَّرَ و تَعَطَّرَ، اِلهى عَجِّل لِفَرَجى فى اَىِّ حالٍ مِنْ تَقديرِك فَاَنَا اَسيرٌ بِساعاتِ الْغِيبَة المُظْلِمَة و لا فَرَجَ لى اِلّا بِيَدِكَ فَاِنَّكَ فَعّالٌ لِما يُريد و اَنَا مُحتاجٌ بِاَمْرِكَ و صاحِبى اَمرُاللّه فَاَسئَلُكَ اَنْ تُنَزِّلَ اَمرَك.

ناله كن اى دل به نبود ولى ، گريه كن اى ديده به ظلم جلى

عَريضَةٌ خَفيفَةٌ مِنْ عَبدِكَ الْمُتَمَرِّدَ الْمُشْفِق بِزيارَةِ وَليّكَ فى زَمَنِ الْاَسْفَلَ مِنْ غِيْبَة الْمَوْحِشَةالْحارَّة.

دردم به كه گويم كه دوا دهد مرا ، آهم به كجا برم كه آخم بزدايد؟

منفعلم، مضطربم، منهدمم، كشت مرا ، اى صاحب قدسى! ببرم در سر كويت.

عُرضه عريضه دادن ندارم!

چه گويد محرومي كه نطقش سركوب شده است!

چه جويد زبان‏بسته‏اى كه اختيار اعضا و جوارح خويش را ندارد!

چه خواهد فلك زده‏اى كه خواستگاهش به ويرانى رفته است!

چه يابد بى‏مقدارى كه يافتگاهى ندارد!

چه ماند مسافرى كه ناخواسته تن به آمد و رفتى داده كه با آرمِ: اِنَّ الْاِنسانَ لَفى خُسر، ترتيب يافته و با پلاكِ: وَ لا يُمكِنُ الْفِرارُ مِنْ حُكومَتِك، تعيّن گشته و با مُهر: اِنَّكَ مَيّتٌ منقوش شده و با بارنامه: خُلِقَ الْاِنسانَ ضَعيفا مرجوع شده و با گذرنامه: يا لَيْتَنى كُنتُ تُرابا، ترك ديار ميانى نموده و با ترسيم هولناكِ: لابِثينَ فيها اَحقابا، به ختم دوران آزمايشگاهى، رسيده!

پس در چنين آلبومى، خبر از خوشحالى و مسرّت نبوده و آرشيو اطّلاعات رقّت بارى را نمودار ساخته كه تنها اميد به ذات اقدس احدى مى‏رود تا به اقيانوس‏پيماى زمان، سفارشمان كند و از وادى دلتنگى نجاتمان دهد كه سفينه نورِ ولايت حقّه، داراى عنوان شفاعت است و ما در ايّام ميلادش، دست التجا بسويش بلند كرده‏ايم و مى‏گوييم :

اگر ما براى تو نيكو فرزندانى نبوده‏ايم و موجبات دورى تو را فراهم كرده‏ايم، به لحاظ مواضع اتّخاذ شده كه بوى تو را مى‏دهد و رنگ امامان آسمانى دارد، مرحمتى كرده و گريز از مقاطع سهمگين كنونى را امضا و عيدى دائمى عنايت نمايى.

 

مقدّمه‏اى بر كتابچه معرفت امام غائب

بدانكه اهمّ مسائل روز را انتظار تشكيل مى‏دهد.

تمامى كمبودهاى زندگى و كاستى‏هاى روزمرّه را، در پرانتز زمانى انتظار بايد تعقيب نمود.

حيات بشر را حلقه‏هاى به هم پيوسته انتظار شكل مى‏دهد.

آرزوهاى دور و دراز و بزرگ و كوچك انسانى، در حوزه فكرى انتظار، خلاصه مى‏شود.

 

در هر شرايطى ناخواسته اسير انتظاريم:

اگر كارگريم، منتظر حقوقيم.

اگر كارفرمائيم، منتظر نتايج كاريم.

اگر محصّليم، منتظر جواب آزمونيم.

اگر معلّميم، منتظر پيامدهاى كلاسيم.

اگر سربازيم، منتظر پايان خدمتيم.

اگر سرمايه‏داريم، منتظر بازدهى سرمايه‏ايم.

اگر پدريم، منتظر شكوفائى خانواده‏ايم.

اگر فرزنديم، منتظر عكس‏العملهاى عاطفى مادريم.

اگر حامله‏ايم، منتظر وضع حمليم.

اگر حاكميم، منتظر عواقب حكومتيم.

اگر رعيّتيم، منتظر گشايش گره‏هاى زندگي هستيم.

اگر محقّقيم، منتظر دريافت نتايج تحقيقاتمان هستيم.

اگر زاهديم، منتظر پاداش اخروى هستيم.

اگر جوانيم، منتظر روزهاى سرنوشت سازيم.

اگر پيريم، منتظر دريافت عصاهاى كهنسالى هستيم.

اگر معماريم، منتظر اتمام و خودنمائى عمارتيم.

اگر پزشكيم، منتظر اقبال جامعه‏ايم.

اگر كشاورزيم، منتظر بازدهى زمينيم.

و خلاصه، همه آحاد بشريّت، به نوعى در اتاق انتظار به سر مى‏برند!

و امّا گُل سرسبد باغ انتظار، منتظر موعود است، او به خوبى مى‏داند كه دواى همه دردهاى ناعلاج، در ظهور پيدا مى‏شود.

كسى كه در كوچه‏هاى عمر، به ناكامى تمام، فرياد استغاثه مى‏دهد، نيكو مى‏داند كه انتظار چه گوهر تابناكى‏است.

آيا تا كنون به اين آيه توجّه كرده‏ايد كه زبان حال و قال يك بيچاره بى‏پناه بى‏سر و سامان و نااميد است:

اَمّن يُجيب المضطرّ اِذا دَعاهُ و يَكشِف السّوء: از بس به اين و آن التماس كرده‏ام، زنگار ندامت، زبانم را فرا گرفته. از بس كه درهاى بسته را كوبيدم و صداى محبّتى را نشيندم، بى‏انگيزه و بى‏هدف گشتم. ولى نوازشگر لاهوتى مى‏گويد:

نوميد مشو جانا، كه‏امّيد پديد آمد، امّيد همه دلها، از راه رسيد آمد.

براى هر منتظرى، امكان انفصال و انفعال از آرزوهايش مى‏رود، مگر تشنه‏اى كه بر كوير وعده‏هاى الهى افتاده و يقين به بارش بارانهاى حياتبخش دارد.

اينكه خدايت، هزاران سال است كه به تمام سفيران خود مى‏گويد: اِنتَظِروا اِنّا مُنتَظرون، راز و رمزى در سلّولهاى زنده هستى دارد كه تا باد مى‏وزد، آهنگ اِرجِعى اِلى ربّك را طنين مى‏دهد، در هر طلوعى، شعاعى از شفق انتظار به جگرهاى سوخته منتظران مى‏نشيند، در هر قطره بارانى، شبنمى از امّيد مى‏آيد كه آب حيات ابدى، در راه است، آنگاه كه به اين كلام ربوبى در فرقان اعظمش مى‏رسيم، بسى شادى را در عروق بى‏رمق خود احساس مى‏كنيم كه:

وَ نُريدُ اَن نَمُنَّ عَلَى الّذينَ اسْتُضعِفوا فى الْارض و نَجعَلَهم ائمَّة و نجعَلَهمُ الوارثين، غرورى انداممان را از گرد و خاك ذلّت و نخوت، مى‏زدايد.

حالا بر اساس همين قاعده است كه كتابهاى آسمانى، نتايج كار انبياء را به زمان ظهور، حواله مى‏دهند و مظلومين دهر را به تبلور انرژى‏هاى متافيزيكى، نشانه مى‏روند كه مجموعه غيبت، تماميّت نارسائى‏ها و ناهنجاريها و نابرابريها و نامردمى‏هاست و چنانچه از روند ايّام ضايعه ساز كنونى به تنگ آمده‏ايد، دست به دعاء برداريد و تحقّق آرمان اولياء را از پادشاه زمين و آسمان بخواهيد كه خوشبختى و عزّت، در تقويم ظهور است و نسخه كنونى آن در اين عريضه است:

يا اَيّها العَزيز مَسّنا و اَهلَنَا الضُّر:

اى مقتدر باستانى، از فقدانت، گلزار دنيا به زردى پائيزى، فرو رفته است.

 

مُصلح موعود و مدّعيان اصلاحات !

هيچ آدم عاقلى، اين روند زندگى را در عرصه عمومى و خصوصى نمى‏پذيرد.

در تمامى فعل و انفعالات مشتركه و عرضه و تقاضاهاى متداوله، ضعفها و نقصها و زيانها و تهديدها، بسى گسترده و همگانى شده.

نظام طبيعى به چراغ قرمزهاى ارضى و سماوى و دريائى كشيده شده و چالش‏هاى درون‏محيطى، افسار حيات را از دست مديران و مجريان جامعه گرفته.

فرصتهاى بازسازى مى‏سوزد و حيرت بر قلبها مى‏بارد.

نه غذاها انرژيهاى لازمه را مى‏دهد و نه ميوه‏ها جاذبه‏هاى گذشته را دارد.

ناخواسته، تمامى آحاد بشريّت در حوزه انتظار قرار گرفته‏اند و خود نمى‏دانند كه اين عطش از چيست و اين تب از كدامين درد است؟

همه منتظر راه علاج هستند؟

آهنگ زلزله‏هاى نُه ريشترى، آرام و قرار را از اهل زمين گرفته.

كابوس تسونامى‏هاى سى مترى، امنيت و آرامش سواحل را براي توريست‏ها به مخاطره برده.

فقر و بى‏كارى و تورّم و گرسنگى و سوء تغذيه، لكّه ننگى بر تمدّن بشرى شده.

فرهنگ قرن بيست و يكم در علاج ناهنجاريها و نابسامانيها و نادانيهاى عصر خود مانده است.

اگر هوشمندانه به در و ديوار شهر خود بنگريد، آنرا مرده و بى‏حركت مى‏بينيد!

شور و عشق از عامّه گرفته شده:

نه ثروتمند از مال و منالش بهره مى‏گيرد

نه قدرتمند از استراحت متوقّعه برخوردار است

نه دانشمند از تلاش خود كامياب مى‏گردد.

صفهاى طولانى بيماران سرخورده از دارو و طبيب، طبابت را به چالش كشانده.

ظلم و ستم، اشكهاى مظلومين را چشمه‏سار غمستان دَهر نموده.

اختلافات طبقاتى، بركات را از پيوندها برده.

تبعيض و دوگانگى، آه سوخته دلان را به آسمان كشانده.

قداست و كرامت ازدواج، به تاراج رفته.

و در يك كلام آنكه:

هر بدى و زشتى و خباثتى از نقاط مختلف، قارچ‏گونه سر در آورده و مسافر ديار خاك را به چه‏كنم و اضطراب و التهاب مبتلا نموده!

فلذا مى‏توان گفت كه به لحاظ اِپيدمى اضطرار و تعميق اغتشاش، تمامى ملل دنيا دل از هر مدل اصلاحى جامع و كامل بريده‏اند و درست در شرايط اضطرار جهاني قرار گرفته‏ايم.

 

مدعيان مهدويّت

بر اثر تطاول زمان و تكاثر بداء، مدّعيان مهدويّت در رَسته‏هاى مختلف، فراتر مى‏شوند، تاجائى كه امروز شاهد دعاوى تأثّرانگيزى در اين باره هستيم.

سر و صداهاى فراوانى را مى‏يابيم كه منجيان دروغين و مصلحان طمعكارى را نشان مى‏دهند كه بخاطر هوسرانى‏هاى گذرا و زياده‏خواهى‏هاى مكروه، قداست قائم موعود را لوث كرده و انتظار را به هرج و مرج مى‏كشانند.

وعده باستانى پروردگار در وجود كانديدى تجلّى يافته كه سلّولهاى مقدّسش، توليت عظماى كائنات را تداعى كرده و ظلّ‏اللّهى او در تمامى ابعاد ولايتى، مشهود مى‏باشد.

پس چگونه يك فرد عادّى معمولى مى‏تواند اذهان را مشوّه كرده و با تردستى‏هاى ناجوانمردانه، ادعاي نيابت و ارتباط با او را كند و يا خود را وليّ امر معرفي كند و به افكار عمومى تلقين چنين داعيه‌هاي سنگينى كند؟

مى‏بينيم كه در فلان جا، كسى ظاهر شده كه من پيامبرم!

در جاى ديگر، شخصى ظهور نموده كه مهديم!

يا مي‌گويد ماموريتي از طرف ايشان دارد!

خود را نايب آن منجي موعود مي‌داند!

يا بطور مضحكي ستمكاري و ماجراجوئي خود را مهيّا كردن شرايط ظهور مي‌خواند!

يا منافقانه، تبليغ منفى كرده كه با آن  وديعه سماوى در ارتباط است!

يا از ايشان، دستخط دارد و يا در كنارش عكس گرفته!

آري، نخوانده‏اند متن روائى در اين باب كه در غيبت كبرى، هر كه بگويد آن ارباب عرشى را ديده‏ام، بايد گفت اى دروغگوى خائن! مَنِ الدّعِىَ المُشاهَدَة فَكَذَّبُوه! وقتى كه ديدن را نفى كرده، چگونه آثار آن مشاهدات را مى‏توان باور كرد؟ و يا افرادى كه به نام آن قدّيس لاهوتى، تجارت كرده و از راه‏هاى مختلف، شكم‏چرانى مى‏كنند و خاطر منتظران را مكدّر مى‏سازند.

سؤال مطروحه در اين ايّام آنست كه: آيا مُبلّغ خليفةُ اللّه مى‏تواند مادّى‏گرا و پول‏پرست و قدرت‌طلب و ديكتاتور باشد؟ در حالى كه آن وارث حنيف علوى، رافض دنياست.

آيا نبايد ثبت عمل با سند جبروتى بخواند؟ در باب كيفيّت زندگى صاحب الامر، احاديث بسيارى داريم كه لباس و خوراك و معيشتش همانند پدرش علىّ مرتضى است، پس فريادگرى براى او از لباس‏هاى فاخر و بيوت طاغوتى و كاخهاي ستمكاري و سفره‏هاى رنگين و اعاشه فرعونى، معقول و مقبول خواهد بود؟

بر ما كه خستگان غيبتِ نشأت گرفته از نكبت هستيم، فرض است كه زمام خود را به هر ندائى نسپاريم و بيعت فطرى را با هر موجى، كدر ننمائيم و عطش درون را با آبهاى آلوده، برطرف نسازيم، گرچه خداوند به حكم: وَ بِالْحَقِّ اَنْزَلناهُ وَ بِالْحَقِّ نَزَل، حقيقت انتظار را حفظ مى‏كند و والى سرمدى را از آفات روانى و عصبى و احساسى زمانه، نگه مى‏دارد و به قاعده: اِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْر وَ اِنّا لَهُ لَحافِظُون چشم‏براه ظهور را كورى نمى‏دهد و عينك لَرادُّكَ اِلى مَعاد را از ديدگان عاشقان مهدى موعود، دور نمى‏گرداند ولى به نصّ اَلمُؤمِنُ كَيِّسٌ، سياستمدار بودن، شرط بقاء در كوره آزمايشات است و آشنائى با حيله مكّاران، حكمت تداوم در مسير بقيّةُ اللّه خواهد بود تا كه اين لحظات پايانه به انتها رسد و مالك الرّقابِ گيتى، اذن ظهور نماينده خود را صادر كند و بندهاى مصيبت و معصيت از دست و پاى گرفتاران عصر حيرت، باز شود.

 

 

اكثريت و اقليت

فيها عَيْنٌ جارِيَةٌ، فى سِيْرِ مِنَ‏الْخَلائِقِ اِلَى الْخالِقِ‏الجَليلْ

 

جامعه بسوى مبدأ وجود، دعوت مى‏شود و عامّه مردم بر سر سفره فرهنگ و تفكّرات الهى قرار مى‏گيرند كه جارى شده از خدا به طريق پروردگار است و مبيّن آرمِ اِنَّا لِلَّه وَ اِنَّا اِلَيْهِ راجِعُونَ مى‏باشد و در چنين موقعيّتى، عَيْناً يَشْرَبُ بِهَاالْمُقَرَّبُونَ شكل مى‏گيرد و خير كثير در قطع باطني از مخلوق و پيوند با صانع كبير، ظاهر مى‏گردد و خواصّ از مؤمنين به آن راه مى‏يابند و  قَليلٌ مِنْ عِبادِىَ الشَّكُور.

اكنون جامعه جهانى، دو قطبى شده (اكثريّت و اقلّيّت) و اكثريّت بر اين باورند كه بشر مي‌تواند به تنهائي گليم گرفتاريها را از آب تقدير بيرون بكشد و يا حتي مدينه فاضله تاسيس كند ولي اقلّيّتِ تشنه‌ي حقيقت را چنين ماموريتي آمده: وَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ، يعنى مشرب اوليا انتظار بوده كه بايد حوصله داشت و دانست كه بدون سرپرستي منجي موعود، تماميّت زندگي در معرض تهديدها و ناكامي‌هاست.

 

حكمت تقرير دو ادعيه فرجيّه در دعاى افتتاح ماه رمضان

از جمله دعاهائى كه در ماه رمضان، سفارش شده كه به طور دائم خوانده شود، دعاى افتتاح است، كه باب فزونخواهى در معرفت ربّ مى‏باشد و فضائى را در قضاى معنوى روزه‏دار ايجاد مى‏كند.

علّت استقرار دو گشايش‏نامه در مدخل اين عريضه عرفانى، اسكلت‏بندى در موجودى صائم و اجابت نيازهاى عمومى اوست.

اگر اين ماه به عنوان يك بيمارستان، روى روح و جسم ما كار مى‏كند، پس بايد چينش اذكار و پلّكان توسّلاتش با علائم اضطرارى و انتظارىِ گرويده سازگار باشد.

فقرات اين نيايش‏نامه، تماماً در تبليغ واقعيّتهاى ولائى پادشاه هستى بوده و نمودار عمق مطالبات انسانى مى‏باشد و تدوين اين دو دعاى فرَج، حاكى از وفور پاسخگوئى آفريدگار بر سفره‏خانه كريمانه اوست و از آنجا كه در اين ليالى حسّاس، آمار و ارقام سرنوشت بشر ترسيم مى‏گردد، حال و هواى منتظر، تغيير پيدا كرده و اَللّهمّ غَيِّر سوءَ حالِنا بِحُسنِ حالِك ظاهر شده و دمساز با ميلاد حَسنى: اَحسِن كما اَحسنُ اللّه اِليك را متبلور مى‏نمايد.

در يك بازنگرى كلّى، سر نخى را از رموز اين دعا به دست مى‏آوريم كه افتتاح و فرَج، سر و ته يك سفينه است كه ما را از ناهنجاريهاى زندگى نجات مى‏دهد و به آفرينشگاه خوبيها و زيبائى‏هاى تاريخ مى‏رساند.

بهره‏اى كه از متون اين رسانه قدسى مى‏گيريم: همان فتح و ظفر است كه لكوموتيو خوشبختى و فراخى را با قطار سعادت و عافيت، همسو مى‏نمايد و براى جامعه دردمند و سرخورده از اسباب موجود دنيوى، ماشينى مطمئن و مناسب و مفيد براى انتقال از شرّ الْاَزمنه به خَيرٌ لكُم خواهد بود، همان دروازه‏اى كه در قنوت نمازها بر نمازگزار گشوده مى‏شود كه: ربّنا آتِنا فِى الدّنيا حَسنة و فِى الْآخرةِ حَسنة و قِنا عَذابَ النّار: تمنّاى بهشت دنيا و آخرت مى‏كنى و از فشارها و رنجهاى هر دو ديار به صاحب‏خانه‏ات پناه مى‏برى.

روزگار طلائى و ايده‏آل و فاقد ذلّت و خوارى، عصر ظهور عدالت است و زمان تاسيس حكومت حقّه و دولت كريمه مي‌باشد كه براى تحقّقش، سلسله جليله سفراء الهى، تلاش كردند و با خون خود، شجره طيّبه انتظار را از آفات نسل و حرث ادوار و ازمنه پاكسازى نمودند.

در بخشى از ذكر فتحيّه مى‏خوانيد: اللّهمّ اجعله الدّاعى اِلى كتابك:

پروردگارا، در ماه نزول قرآن و ضياء فرقان و بهار آيات كريمه، حافظ و شارح و ضابط كتابت را برسان و سپس ادامه مى‏دهيد كه:

آفريدگارا، ما تشنه امام عادليم و خواهان اعتلاى كلمه اعلائيم و چشم‏به‏راه تابش خورشيديم و در حسرت رؤيت مهتابيم، پس به قرابتى كه با او دارى و به وكالتى كه به وى سپردى و به كفالتى كه برايش منظور ساخته‏اى، بر فقيران درگاهت و اسيران ليل و نهارت، منّت گذار و شب طولانى و مخاطره‏آميز غيبت را به صبح تابان پيروزى برسان.

در فرجيّه بعدى مى‏گوئيد: اى قاضىِ بر حق در محكمه قدرت، در فاجعه تهاجمات تقويمى با اطوار طبيعى و انسانى، نابودشدگان طوفانهاى بلائيم، هيهات از كثرت مهالك و قلّت امداد و زيادتى ادبار و نبود اقبال و خرابى نفوس و شدّت نحوس و احاطه سحور و غلبه تاريكى و توسعه مضرّات و گستره مفاسد و تعميم معايب، پس در اين حالت، در ليالى تو، بر خوان تو، در دعوت عامّه تو، عارض به رفاقت، كرامت، شفاعت، هدايت، عنايت و قداست بى‏كرانت مى‏شويم كه رمضانمان را ختم به خير كن و دعاهايمان را مستجاب گردان و فواصلمان با خودت را محو فرما و فطرمان را با آفتاب موعود باستانى، روشن فرما.

 

پنجاه‏ونه باب در عرفان امام بر حق، ولىّ منتخب آسمان (59: ابجد حروف نام "مهدي")

1- صاحب زمان 2- ولىّ عصر 3- امام منصوص 4- منتظر حكم نهايى 5- منتظرش محرومين 6- عزيز خلايق 7- موعود باستانى 8 - انتقام گيرنده بى‏همتا 9- وسيله تقاص مظلومين 10- ناصر برخاك افتادگان 11- منصور جبروتيان 12- ياور بندگان خدا 13- مهدىّ آل محمّد 14- هادى هر حيرت زده 15- ابوالقاسم را شباهت 16- وارث سليمان 17- فرزند ابراهيم 18- همسنگر موسى 19- همرزم عيسى 20- همكار داود 21- همخون اسماعيل 22- قاتل دجال 23- سركوب‌گر نااهلان 24- آزادكننده منبر و محراب رسول از غاصبين 25- زداينده علفهاى هرزه از مزرعه دين 26- ظاهر كننده حقايق توحيد 27- شمشير عدالت 28- آفريننده اتّحاد بين مذاهب الهى 29- محبوس كننده شيطان 30- ناشر انوار لاهوتى 31- نوح را يادگار 32- خضر به عشق او پنجهزار سال طىّ طريق كرده 33- ناراللّه فى اعدائه 34- لبخند بر لبان طبيعت مى‏دهد 35- مضطرّين را پناهگاه 36- مضطربين را آرامگاه 37- غيب را نمايشگاه 38- عرفان را دانشگاه 39- فتنه ايجاد شده در قدس را اختتام‌گر 40- كعبه را حرمت 41- بقيع را اعتبار 42- خورشيد را شعاع 43- ماه را فروزش 44- شعبان را شرافت 45- ابر را فرمانده 46- باد را فرماندار 47- قطرات باران را محاسب 48- دعاها را سامع 49- چشمها را لامع 50- كشتى‏ها را ساحل 51- اميدها را فرجام  52- قلبها را ناظم 53- منادى رحمان 54- بقيّةاللّه فى ارضه 55- معالم دين را آموزگار 56- عزّت‏بخش سيلى خوردگانِ تقويم سَلف 57- مصداق وَجاءَ رَبُّك 58- تمثيل دهنده به ميزان 59- عرضه كننده قيامت صغرى.

اَللّهُمَّ اقْتُلْنى بِسَيفِ الْحُجَّة فَاِنَّ قَتْلى راحَةٌ مِنْ جَميعِ الْفِتَن وَالذُّنوبُ وَالْجَورِ السَّلاطين الطّاغِية.

ميلاد امام عصر ، 1420 ه.ق

 

تاخير در وعده‌هاي الهي ،‌ تنبيه النّفوس

يكى از آزمايشات حق‏تعالى، تأخير در وعده‏ها و تبادل در تهديدهاست، به اين معنا كه در طول هزاران سال فعّاليت انبيا، قرارهايى در عذاب مى‏گذاشتند ولى در زمانهاى مقرّر شده، مأمورين خرابى نمى‏آمدند و به قول امروزيها وعده‌هاي واسطه‏هاى خود را بي‌اعتبار مى‏كردند كه نمونه‏هايش در گذشته بسيار بوده است.

در قصّه حضرت آدم و نزولش به زمين، توبه‏اش آنقدر عقب افتاد كه طبق برخى اسناد، چهارصد سال به طول انجاميد كه البتّه در هر توبه و ناله‏اش نويد پذيرش مى‏رسيد ولى قطعيّت نمى‏يافت.

در قضيه نوح اگر به كتابهاى مربوطه مراجعه كنيد متوجّه خواهيد شد كه از اعلان عذاب از لسان پيامبر تا ظهور آن، چندين چهل سال فاصله افتاد كه مرتّباً دستور مي‌آمد هسته‌هائي در زمين كاشته شود تا درختاني خلق شوند و رشد كنند و محصولشان چيده شود و چوبهايشان بريده گردد تا چوب مصرفى كشتى آماده شود.

در داستان حضرت يونس نيز اين عمل را مشاهده مى‏كنيد كه او فرياد و نهيب عذاب مى‏زد و روز حادثه از شهر بيرون رفت و از بالاى كوه به اهالى نگاه مى‏كرد كه چگونه زير و رو خواهند شد، ولى از عذاب خبرى نشد و او از خجالت به شهر بازنگشت و راه دريا را پيش گرفت كه خداوند بوسيله نهنگ او را تنبيه نمود.

همين جريانِ ظهور كه به قول روايات اصول كافى، قرار بوده چندصد سال بعد از واقعه عاشورا اتّفاق بيفتد، تا امروز در آن تأخير شده است كه علّتهاي متفاوتي دارد، اهم آن، جدا شدن مؤمنين از متمرّدين است، يعنى هر كس كه در مسابقه به خطّ پيروزى رسيد مدال وصل را مى‏گيرد.

خُب براى آن كه در اين رقابت عمومى از نفَس نيفتيم چه كنيم؟ صبرى فراتر از آرزوهايمان كه هرگز ما را رها نكند و در نقطه‏اى از اين حركت عظيم تنهايمان نگذارد، سوختى از توكّل كه هرگز از يقينمان كاسته نشود و با گذشت زمان به نااميدى و سرگردانى مبتلا نشويم.

ما اگر متعهّد به آرمان اوّليه خلقت كه در آيه استرجاع تجلّى دارد باشيم كه از اوييم و بسوى او مى‏رويم برايمان فرقى نمى‏كند كه اين راه ميانه دنيا را چگونه طى كنيم و در چه حالى باشيم؟ البتّه اين نسخه براى عارفان آزموده است كه دلواپسى غير از آن ديار ندارند.

ما در برابر آن، چلّه‏نشينى موسى را داريم كه در پايين كوه طور به اصحابش وعده يك ماه را داد ولى پروردگار حكيم بر آن روزهاى حسّاس افزود تا ياران حق تصفيه شوند و تعداد اندكى از آنها باقى بمانند و همين طور هم شد كه اكثريّتِ فاقد حوصله و پايدارى به سراغ گوساله‏پرستى رفتند و تعداد كمى از آزمودگان ماندند و از چنگال شيطان رهيدند، و اكنون نيز آن واقعه آموزنده، به شكل ديگري تكرار شده است و سامري زمانه، با سحر خود، طوق ولايت مطلقه را بر گردن گرفتاران در غيبت وليّ آسماني انداخته است و ايشان را در خرابه‌ها و بيقوله‌هاي سرنوشت، اينسو و آنسو مي‌كشد!

زيربناى اين تغيير و تحوّل را قانون بداء تشكيل مى‏دهد يعنى انصراف خداوند از تصميماتش و در اين زمينه در كتب مأخذ، مدارك چندى موجود است و گوياى جبّاريّت او در اداره امور است، يعنى يك تنه حكم مى‏كند و به احديّتش عمل مى‏نمايد و نمى‏خواهد كسى در امورش دخالت كند و راز ولايتش را افشا نمايد.

پايه ديگر در بداء، رحمتش مى‏باشد كه او به خلقش از ديگران مهربانتر مى‏باشد و گاه شده كه حيثيّت فرستاده‏اش را خراب كرده و او را در تنگناى روحى و اعتبارى قرار داده، بخاطر بازگشت بنده‏اى و ترس گنهكارى كه از آهنگ عذاب، وحشت كرده است.

در اين مسأله از سرنوشت گذشتگان بايد به نحو احسن عبرت گرفت كه تاريخ، تكرار مكرّرات است و به اين مهم نيز بايد توجّه شود كه عذاب الهى را ابعاد و اشكالى است گوناگون كه در طبيعت در قيافه خشكسالى، سيل، شيوع بيمارى، قحطى و زلزله جلوه مى‏كند و اَشكال ديگر اين عذاب در فناى عقايد، نبود امنيت، فقر، فجايع، حوادث، بر باد رفتن احساسات لطيف و تفاهم در خانواده، بسته شدن كارها، پيچيدگى بختها، زياد شدن قساوت قلب، كثرت بى‏رحمى، فزونى اختلافات، نبود اتّحاد، سقوط ارزشهاى معنوى، اُفت پيوندهاى عرفانى، زدودن عافيت و عيش از زندگى، تهديدهاى بين‏المللى، كم رنگ شدن آيات قرآنى، تعميم ستمها و تنشهاى روانى و غيره تجلّى دارد كه تماماً زنگ خطر براى وقوع تهديدهاى بى‏چون و چراى ايزدى مى‏باشد.

وَ ما قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ

 

عرض ارادتي به ساحت مقدّس قطب عالَم امكان، به مناسبت نيمه شعبان

سلام بر بازمانده حق‏تعالى در هستى،

پيرو راستين انبيا،

آرمان اوليا،

نجات‌دهنده بشريّت،

قوّت قلب مستضعفين،

نور چشم محرومين،

مصلح آفرينش،

يادگار عترت،

سُلاله امامت،

ذخيره نبوّت،

خورشيد آسمان طهارت،

شفابخش دلسوختگان،

پرچمدار آزادي‌خواهان،

مرحم زندانيان،

منتقم خونهاي به ناحق ريخته شده،

امداد بى‏پناهان،

ارشاد گمراهان،

اعتبار حق‏جويان،

پشتوانه توحيديان،

اعتلا بخشِ نوريان،

مَحرم لاهوتيان،

منادى واصلان،

محبوب زاهدان،

مطلوب عاشقان،

كارگشاى بيچارگان،

نوازنده مظلومان،

امام عصر،

ناجى دين از بدعتها،

منجي معنويت از شائبه ظلم و استبداد،

آن كه در رثايش، سوره‏هاى فتح و فجر و نصر و عصر و كوثر و قدر و انشراح آمده،

و در ثنايش، آيات كرسى و تفويض و نور و شرحيّه و كشفيّه، نقش گرفته،

و در تعريفش دعاهاى فرج نازل گشته،

و در فقدانش، مدّعيان نيابتش كمر به تاراج اسلام بسته‌اند،

و دوستانش ناله در حلقوم كرده و ضربات منكران را بر جان خريده،

و راهيانش همچون اصحاب كهف در خلوت فرو رفته‌اند.

 

 

مسافر من كِى مى‏آيد!

هر كس در سفر، عزيزى دارد، نگران اوست و در انتظار خود جدّى بوده و هرگز حاضر به فراموشى آن نخواهد بود.

مسؤوليت يك چشم به راه چيست؟ جز آن كه به ياد او سركند و زندگى را در ياد يارش سپرى گرداند؟

مسافرى كه از آن سخن مى‏گويم داراى ويژگيهاى خاصّى است او در يك موقعيّت بزرگى قرار دارد كه تاريخ بشر در تجديد آن عاجز مى‏باشد و تقويم ديروز و امروز و فردا چنين خاطره‏اى را به ياد نمى‏آورد و لذا وظيفه من ايجاب مى‏كند تا به وسعت مقام در اين جستجو و ره‏گيرى، همه وجودم را وقف نمايم و تمام استعداد و احساس و اعصاب و افكارم را بسيج كنم تا كه شرمنده آن ستاره آسمان خلقت نگردم.

من مى‏خواهم شرح اين هجران بنويسم تا با اشكهايم به خوانندگان داستانم بفهمانم كه در فراق عزيزم چه كشيده‏ام و چگونه دلم پرخون شده و چرا آه سرد از قلب داغم بيرون مى‏آيد و زندگى پريشانى پيدا كرده‏ام، پس به قصّه جانكاهم توجّه نماييد.

من از وقتى كه به دنيا آمده‏ام همواره غريب و تنها بوده‏ام، غربت من بخاطر آن است كه آشناى ايمان و اخلاقم را نيافته‏ام و هرگز نتوانسته‏ام حقيقت آرزوهايم را بيان دارم، محرم اسرارم او بوده زيرا كه خودش راز من است، هرگز معلّمى نيافته‏ام كه الفباى آفرينش را تعليمم دهد، ساختمان وجودم نياز به آب و غذاى ديگرى دارد، آبى از جويبار كوثر و غذايى از ماوراى طبيعت كه آن نيز از سفره اين مهربان قيّم به دست مى‏آيد، تنم را ميكروبهاى نامرئى، تهديد كرده، روحم در معرض تهاجمات اصوات شيطانى خسته شده، در جنگل دنيا، بى‏حافظ و ناصر، شاهد غرّش درّندگان ديني و غير ديني هستم كه اى مصلح موعود، نعره‏هاى مستانه حيوانات انسان‏نما را خود پاسخ بده كه مرا در دينم سرگردان كرده‌اند و از هدايت و سعادت دور شده‌ام، همه درها را زده‏ام و راه را نيافته‏ام، تمام فرمولهاى اعتقادى را تمرين نموده‏ام امّا به اثرات درونى‏اش نرسيدم، پس او را كه تجلّى مكتب حقّه است مى‏طلبم تا كه دستم بگيرد و از اين جنگ هفتاد و دو ملّت رهايى‏ام دهد.

من كه طالب حقيقتم او را مى‏جويم، من اسير نگاشته‏هاى اين تقدير ناخواندنى هستم و براى خروج از سياهى جهل كه گريبان منِ زندانى خاك را گرفته به سويش پر مى‏گشايم كه اى آفتاب هفت آسمان و اى فروغ هفت زمين، به دادم برس كه نفَس‏هاى آخرين را مى‏كشم.

آرى، تراژدى غم‏انگيز يك مسافر از كاروان نور جدا شده چنين است كه همسفر محبوب را مى‏طلبم تا كه به روز و شبم معنا دهد و حيرت و حسرت را از من دور سازد، هزاران سال از وعده‏اى كه خداوند به انسانها داده مى‏گذرد و در خيال تحقّق آن، عاشقان عارف، جان باختند و آخرين نفَس را با ذكر آن معشوقِ مفقود، كشيدند و من نيز به غير او نخواهم و نگويم.

 

وَجه تمايز مكتب عرفان عيني و ساير فِرق

در پاسخ به سئوال چند دانشجو :

سالك اين مشى، براى تقرّب به حق‏تعالى به خُلفاى رسمى او مراجعه مى‏كند در قول و عمل كه اين معناى عرفان است و نهايت آن، "عين" بوده، يعنى در اثرِ اخلاص و تخليه به مرحله عين‏اليقين مى‏رسد كه فقط تالى قرآن نيست، بلكه بيننده وعده‏هاى آن نيز مى‏باشد و اقامه‏گر نماز بصورت ظاهر نمى‏باشد، بلكه پرواز بر كُره خاكى دارد و به آنچه كه در قيام و قعود مى‏گويد اِشراف مى‏يابد و زائر غريبه مَشاهِد مُشرّفه نخواهد بود، بلكه وجود مقدّس واليان امر را با همه وجود درك مى‏كند و جواب سلام را استماع مى‏نمايد و پاسخهاى لازمه را بر مجهولات اعتقادى مى‏گيرد و  چهره واقعي مدّعيان ولايت را مي‌بيند كه چسان به غارت اعتبارات و امتيازات خلفاي منصوص عرش مشغولند.

و امّا اين كه چه تفاوتى با گروه‏ها و فرقه‏هاى ديگر دارد به مصداق آفتاب آمد دليل آفتاب، تفاوت ره از زمين تا آسمان است، يعنى اگر كسى تنها چند دوره از دروس مكتب امامان آسمانى را ملاحظه كند، غيرممكن است كه به تضادهاى ژرفى كه با بقيه مسلكها و مذهبها دارد آگاه نشود مگر با عينك سوءظن به اين روش بنگرد كه در بينش دشمنى، راه تهمتها و برچسبها هميشه باز است، همان طورى كه به رهبران عرفانى در هر زمان و مكان، افتراهاى سنگين مى‏زدند كه البتّه مرور زمان همه چيز را ثابت كرده و هرگز حقيقت پشت اَبرهاى ساختگىِ چند روزه نمى‏ماند.

آري، روزگارى به سيّدالعارفين، اميرالمؤمنين، تارك‏الصّلوة مى‏گفتند و يا برگزيده عرفان الهى، امام مجتبى را ذليل كننده مؤمنين مى‏خواندند كه چرا در غربت و تنهايى، صلح‏نامه را با معاويه امضا كرده و يا قطب‏العارفين، سيّدالشّهدا را از اسلام خارج شده و بيگانه مى‏خواندند كه عليه ولىّ امر مُسلمين زمان خود، خروج كرده و قتلش واجب گشته و آلبوم پست‏فطرتها از اين تهاجمات، خاطرات بسيار دارد و صد البتّه كه ورود در معركه حق، تاوان همه جانبه‏اى دارد و بايد هزينه آن را با جان قبول نمود و در كنكور غيبت، تنها دست از جان شسته‏ها هستند كه سرافرازان دولت حقّه خواهند بود و هرگز، سازشگران و بزدلان، راهى به آن حكومت جبروتى ندارند و تنها سرمايه اين راه مبارك، پذيرش ولايت مطلقه خداست كه بايد به آن برسي و گزينش تحميلي يا كوركورانه بي‌اثر است.

از اين رو، در خاتمه معروض مى‏شود كه اين خط، تابع خداوند و مريد معصومين و معتقد به ظهور بقية الله است و اين مثلّث، نمودار تماميّت اعتقادات و تفكّرات اين راه است بدون كلمه‏اى كم و يا اضافه كه نياز به ادّعا ندارد و عملكرد هر كس، گوياى جوهره وجودى اوست.

 

 

جايگاه عرفان عيني

عرفان، مرحله بالاى ايمان است، در مقطع ايمان، يك مؤمن به اجراى وظايف محوّله مى‏پردازد و گاهى با زور و كسالت و عدم تمايل قلبى همراه است و زمانى بخاطر مسائل جانبى و غيرحقيقى شكل مى‏گيرد، ولى در موقعيّت عرفانى همه چيز بر پايه علاقه و اخلاص و توجّه انجام مى‏گردد و نيّت عمل خالص‏تر خواهد بود.

و امّا عرفان نيز به شاخه‏هاى چندى تقسيم مى‏شود كه ابتداى آن، عرفان علمى است، در اين رشته، عارف در طلب حقايق مكشوفه در پس پرده خلقت است و براى رسيدن به هدف، از تمام مكتبهاى فكرى بهره مى‏گيرد تا به مراتب مورد علاقه برسد و لذا همواره جامعه با مشربهاى عرفانى مواجه بوده كه شاگردان چندى را تحت پوشش قرار داده.

مرحله ديگر، عرفان عملى است كه شخص با رسيدن به كانالهاى چندى، به كسب واقعيّتهاى غريبه و لدنّى مى‏پردازد، در اين فصل، گاهى از مسير علم وارد مى‏شوند، يعنى از رشته گذشته و زمانى از طريق رياضت توفيق رسيدن پيدا مى‏كنند، مثلاً با استفاده از رَمل و جفر و اُسطرلاب و فراگيرى تجربيات شيخ بهايى و خواجه نصير طوسى، از غيب پرده‏بردارى مى‏كنند و بعضى بدون تحصيلِ علوم مربوطه، راه مى‏يابند، مانند مرتاضان هندى كه بر اثر فشارهاى وارد بر جسم، روح را آزاد كرده و به گشت و گذار در بيرون عالم خاك مى‏پردازند و اخبار ماوراى طبيعت را پيدا مى‏كنند.

ولى مرحله عالى آن، در عرفان عيني است كه عرفانى مبتنى بر مكاشفه و مشاهده مي‌باشد، در اين سِير، سالك، آنقدر در تقويت روان الهى خويش كوشيده و هماهنگى را با آموزگاران هستى، كامل كرده كه به شاگردى مكتب لاهوتيان پذيرفته شده و توانسته پرده ضخيم مادّيّت را كنار بزند و به جايى برسد كه بزرگان اصحاب ائمّه رسيدند و البتّه اكثر واردين در اين مرحله، قادر به تمام كردن مراتب تخليه نبوده و تعداد اندكى موفّق به اخذ مدالهاى ملكوتى مى‏شوند، چرا كه اين راه پر از تله‏هاى ايذائى بوده و براحتى اجازه پرواز در آسمانِ جبروت داده نمى‏شود و شيطان، قوى عمل مى‏كند تا جايى كه گاهى چهل چلّه يك سالك را با دسيسه‏ها خراب كرده و از منطقه نور بيرونش مى‏كند.

در اين سِير، انسان ظرف درون را از هر چيز و هر كسى خالى مى‏كند تا جايى كه فناى فِى‏اللّه پيش آيد، يعنى كَالْمَيِّتِ بَينَ يَدَىِ‏الْغَسَّال، به قول شاعر: من از درمان و درد و وصل و هجران،  پسندم آنچه را جانان پسندد.

روزى كه چنين شدى، از قيود مادّى رسته‏اى، لذا بر غيب، دست پيدا مى‏كنى چيزهايى مى‏بينى كه مردم نمى‏بينند، اصواتى را مى‏شنوى كه بقيه نمى‏شنوند، به مناطقى سفر مى‏كنى كه دست بشر نمى‏رسد، حقيقت خلايق را ملاحظه مي‌كني، مَلَك در اختيارت قرار مى‏دهند، جن را مشاهده مى‏كنى و طىّ‏الارض مى‏يابى و زبان حيوانات را مى‏فهمى و از حوادث آتى باخبر مى‏گردى و صد البتّه كه، هركه را اسرار حق آموختند، مُهر كردند و زبانش دوختند، يعنى به هر كس كه چيزى دادند، هرگز ديگران مطّلع نمى‏شوند.

 

تقويت اراده عرفانى

در پاسخ به سؤال يك پزشك

 

بدان كه راه رسيدن به حق‏تعالى بسى دشوار بوده و بايد با كنترل احساس و اعصاب همراه باشد. از اين رو ديدگاه خود را نسبت به ديگران به گونه‏اى تنظيم نماييد كه هيچ گونه توقّعى از خلايق نداشته باشيد كه جملگى، خادمند و يا خائن، يعني مراقب باشيد كه ضمن مراودات مسالمت‌آميز و رعايت حقوق متقابل با ديگران، تفكّرات آلوده آنها، روى انديشه شما اثرى نگذارد و راه در پيش گرفته را انحرافى ندهد.

و توكّل را در تمام اجزاى زندگى وارد سازيد كه يك متوكّل اِلى‏اللّه، براى ديگران پرونده‏اى باز نمى‏كند تا به چگونگى برخورد ايشان بنگرد و به قول بعضى، براى هيچ كس تره خرد نكن تا بودن يا نبودنشان در صحنه زندگى شما تأثيرى نگذارد و در تداوم راه، خسته و فرسوده‏تان ننمايد.

در مسير عرفانى، تمام قلب يك عارف در خدمت حق‏تعالى است تا حدّى كه سايه‏ساز جاذبه‏هاى حقيقى الهى نگردد و لذا بينش يك عارف نسبت به جامعه، محدود و مشروع به چارچوب موجود در جهان بينى توحيدى مى‏باشد، نه بيشتر و نه كمتر.

اصول اعتبارى در تفكّرات عرفانى مى‏گويد خود را آماده نبرد بزرگ اخلاقى و روانى نما كه با ورودت به جرگه عُرفا، ناخودآگاه دوران سختى از كشمكشها آغاز مى‏شود و صبر و بردبارى شايانى مى‏جويد تا در برابر سنگ‏اندازان روزگار از پا نيفتى و پرتوان به راه انبيا بروى و از آن اسوه‏هاى مقاومت درس خويشتندارى بگيرى كه نوح با عُمر 950 سال رسالت جز اين نبود و ابراهيم با يك مملكت مخالف دست و پنجه نرم مى‏كرد و در آتش كينه‏هاى آنها لب از ذكر الهى فرو نمى‏بست و موسى است و فرعونيان كه در نشيب و فراز دهر، قدمى به عقب نمى‏گذارد و اكنون شما وارث خطّى هستيد كه سردمدارانش اوليا بوده‏اند و چنانچه از كوره آزمايشات در مى‏رفتند همچون آدم و يونس به قعر ابتلائات الهى مبتلا مى‏گشتند.

پس بر آمادگى خود بيفزا كه در دو جبهه مى‏رزمى، يكى علم و ديگرى عمل. از سنگر طبابت به معالجه جسم و روح جامعه بپاخيز كه فرق يك طبيب معمولى با شما در اين است كه او با جسم بيماران كار دارد و شما با اخلاق و اعمال و جان ايشان كه انشاءاللّه موفق خواهى بود.

 

 

بحثى در كم كردن معاصى

براى اصلاح كارنامه اعمال، بايد به محاسبه نفْس روى آورد و آيات عذاب را در نظر گرفت و از مُجالست با دوستان صادق و صالح بهره‏مند شد و غذاهاى وارده در معده را ملاحظه كرد و در احياى نفْس لوّامه كه همان وجدان است تلاش نمود و به پرونده اموات رسيدگى كرد كه چگونه با دنياى پر زرق و برق خويش در بهترين مواقع زندگى وداع گفتند و بايد حضور مؤثّرى در اوقات سازنده در گورستان داشت و حقيقت دنيا را ملاحظه نمود و معيشت حرام را ترك كرد و باورهاى ماوراء طبيعت را تقويت نمود و همواره با نفْس امّاره كه مركز خواستهاى شيطانى است در ستيز بود.

و در اين مسير، اعتدال را از ياد نبريد، يك سالك موفّق، از لذائذ دنيوي بهره مي‌برد ولي اسير آن نمي‌شود، بر خلاف ناباوران به معاد كه به اسارت لذائذ زودگذر دنيا تن مي‌دهند.

 

 

طهارت روح و روان، نقطه عطف خيزشهاى عرفاني در  وصال مجارى غيبى

 

بر مُعتكفينِ دير رحمت، پوشيده نباشد كه اصالت خلقت بر روان آدميست و براى آن در زواياى آفرينش، مراحل و مراتبى باشد كه قابل اغماض نخواهد بود.

نخست آن كه اين موجود لطيف را تغذيه لازم بوده، همان گونه كه در جسم ضرورت دارد ولكن به شكل ديگرى، نياز روح به انرژى‏هاى معنوى و الهى است كه در وادى عرفان، نسخه‏هاى بسيارى را پيدا مى‏كنيد تا اين روح سرگردان و متحيّر را اشباع نماييد كه گوشه‏هايى از آن را مى‏توان در مباحث صبر، توكّل، دعا، نفْس لوّامه و محدوديتهاى نفسانى ملاحظه كرد و بايد به اين مسأله توجّه نمود كه همسان با جسم، روح نيز بيمار مى‏شود كه قسمتهايى از آن ابتلائات را بايد در زمينه‏هاى معصيت، شهوات، همنشينى‏هاى سوء، اشتغالات شبهه‏ناك و تعطيلى وجدان، جستجو كرد.

آنگاه كه روان شما آزرده مى‏شود به جسم سرايت مى‏كند و بر سراسر وجودتان تأثيرات ممتد مى‏گذارد كه خيلى وقتها هيچ گونه نقاهت جسمى نداريد، امّا در عين حال توان حركت هم نداشته و احساس درد در همه وجود مى‏نماييد و حالت افسردگى عمومى، همانند تب، وسيله هشدارى است كه بايد به تعقيب ميكروبهاى حمله‏ور شده به روح بگرديد كه چرا و چگونه و چه وقت اين تهديد صورت گرفته و چه كار بايد كرد و يك سالكِ سبيل حق مى‏بايد جان خويش را سبك كرده و آن را مهيّاى پرشهاى مافوق طبيعى نمايد و بدين منوال از آلوده شدن اين امانت خداوندى جلوگيرى شود تا در اين زندگى گذراى مادّى، مغبون نشويم و از مرور ايّام عمر، سربلند و موفّق برآييم.

سيره‌ي بزرگان دين، اين چنين بوده كه همواره در اصلاحات روح و جسم كوشيده‏اند و لحظه‏اى از تزكيه و تخليه آن غافل نمى‏شدند كه دقايق كنونى بسيار حسّاس بوده و مدام بايد در تصفيه اين دو كوشيد و هرگز آنها را به حال خود وانگذاشت كه شيطان در اوّلين فرصت بر سرنوشت انسان حاكم مى‏گردد و انتقام آغاز خلقت را از فرزند آدم مى‏گيرد و ما را بى‏آبرو به عالم ديگر مى‏فرستد.

روى اين حساب، توصيه مى‏شود تا در شبهاى جمعه، محافل اُنسى با پروردگارتان داشته باشيد، در خلوت و يا محاضرى كه در آن از تبليغات مادّى و سياسي در امان باشيد و روزهاى جمعه سري به مَشاهد مشرّفه و قبرستان و بيمارستان و آسايشگاه‌هاى سالمندان و معلولين بزنيد تا از تندرويهاى درونى كاسته شود و عطش دنياطلبي بگونه‌اي مهار شود كه براي رسيدن به مال و مقام، اصول انساني زيرپا گذاشته نشود.

 

 

آداب  چلّه نشينى

براى كشانيدن جسم از قعر ظلمت مادّه به اوج نور معنوى بايد روى اين جسد خاكى كار كرد و همزمان، روح را اعتلا بخشيد، براى نيل به اين هدف لازم است تا مقرّراتى را در جهت تزكيه و تهذيب نفْس بكار گرفت تا توفيقاتى را به دست آورد و اين نسخه براى نامحرمان فكر و انديشه مشكل خواهد بود و تنها به جويندگان عامل،‌ مجال اجراى كامل داده مى‏شود.

نخست ظرف درون را از حقوق و عقوق، پاك نما، يعنى بدهكاريهاى مختلفى را كه وجودت را سنگين كرده از خود جدا ساز و به تسويه حسابهاى لازمه قيام نما و به كسب رضايت طرفهاى ذيربط اقدام كن و حلاليت كامل و واقعى از طلبكاران موجود بِستان و ذرّه‏اى حقّ‏النّاس را در كارنامه‏ات باقى مگذار و گردن خود را از نفرين‏ها و ناله‏هاى گذشته بِزُداى و آنها را كه بر تو حقّى دارند راحت نما.

سپس حقّ‏اللّه را ملاحظه كن كه آنچه در زمينه حقوق الهى در گذشته و حال بر دوشت بوده و فوت شده، قضا نما و خود را فارغ از هر بدهى گردان.

در سوّمين مرحله به پاكسازى ذهن از افكار بيهوده بپرداز و سراغ ديگران رفتن را در هر شكل و مرحله‏اى از بايگانى فكر پاك‏نما و درايت خويش را در محور غيب متمركز كن و خود را مهيّاى ورود به مناطق ناشناخته برون مرزى نما.

در مقطع چهارم بايد رعايت خلوت را كرد كه در عين حضور در جامعه و اشتغال به امور مختلف، در خود فرو روى و در سلّول‏هاى داخلى، غور نمايى و پروازهاى نفسانى را تمرين كنى.

در مرحله پنجم، به روزه سكوت توجّه نمايى كه آنچه بر آدمى از ضايعات اخلاقى وارد مى‏شود از ناحيه زبان است و محدوديّت‏هاى آن موجب ارتقاى مدارج عرفانى خواهد بود فلذا  از صحبتهاي بيهوده صرف نظر نما.

كار بعدى در چلّه نشينى، روزه حيوانى است كه در اين چهل روز از خوردن بدنِ حيوانات هوايى، زمينى و دريايى امساك گردد.

البته نسخه چلّه‌نشيني از موارد الزامي در پرورش روح و نفس نيست ولي به كساني كه در شرايط خاصي قرار گرفته‌اند و مي‌خواهند در زمينه‌ رياضتهاي نفساني تلاشي داشته باشند، توصيه مي‌شود.

 

 

آيا خداوند از ما راضى مى‏باشد؟

وقتى او را دوست بداريد، به او نزديك مى‏شويد و قرب به رفيق اعلى را در معرفت او مي‌جوئيد و عرفانش را در كلامش جستجو مي‌كنيد و سخنانش را در تفاسير خلفائش ‌مي‌يابيد و احكامش را مُطاع دانسته و حاضر به معاوضه فرامينش با وسوسه‏هاى رقبايش نمي‌شويد.

آري، چنان بايد به تعشّق با او بپردازيد كه نديده، خريدار وعده‏هايش گرديد و او را اقرب اشياء و اشخاص به خود بدانيد و رضاى خلق را به غضب او نگيريد و حريم فرمانروائيش را محترم داريد و او را مستغنى از استبداد بدانيد و ستمكارى را از حوزه حكومتش، دور بداريد و تنها مرجع در عرض حوائج خويش بدانيد و دوستانش را به مراوده آوريد و دشمنانش را مغضوب داريد.

 

نسخه‏اى در اصلاح اعتقادات

اگر به غربت خلقت آدمى در ديار شلوغ و اسرارآميز دنيا بنگريد، مشاهده خواهيد كرد كه بهتر از خداوند، ياورى پيدا نمى‏شود و انصافاً رفيق مناسبى براى عبور از اين پلِ موقّتِ ميانى خواهد بود، منتهاى مراتب، چون ما از قوّه عقليّه محدودى برخورداريم و قادر به حلّ و فصل كامل امور جارى نمى‏باشيم و ديدمان كوتاه و قضاوتهايمان عجولانه است، لذا گمان مى‏بريم كه خداوند در حقّ ما كوتاهى كرده و يا عمل به عدالت ننموده، براى درك اشارات فوق‏الذّكر به چند نسخه از مكتب الهى مى‏پردازم:

آيه‏اى در قرآن است كه مى‏گويد: چه بسا مكروهى كه خيرتان در آن است و چه بسا شرّى كه به ظاهرش فريفته شده‏ايد و به آن علاقه‏مند گشته‏ايد.

در جاى ديگر آمده: روز قيامت كه پرده از اسرار گذشته كنار مى‏رود بسيارى از خلايق از آرزوهاى دنياى خويش شرمنده و سرافكنده مى‏شوند بخاطر نوع عواقب اخروى آنها.

و نيز داريم كه: وقتى آدمى از نعمتها به اشدّ مجازات مؤاخذه مى‏شود، از هول و هراس آن مى‏گويد كه اى كاش در دنيا، انسان نبودم و توده خاكى مى‏شدم و اين چنين برخوردى را ملاحظه نمى‏كردم.

و نيز درجاى ديگر داريم كه: عقوبت ثروتمندان در برابر ديدگان فقرا چنان دهشتى ايجاد كرده كه فقرا از پروردگارشان بخاطر قبول نكردن دعاهاى ديروزشان در نيل به اهداف مادّى، سپاسگزارى مى‏نمايند.

و نيز در اوراق دروس عرفان آمده كه غربت، يك هديه آسمانى به برگزيدگان حق‏تعالى است! و پرچم طُوبى لِلْغُرَباء در فراسوى نَشئات معنوى، حمايل دوش عاشقان ايزدى مى‏باشد و فلسفه‏اش در زدودن حجابهاى اغيار است كه آدمى به اعماق حقايق بيگانگى در مجالستهاى اجتماعى پى مى‏برد كه چگونه از تن‏ها رنج برده و انزوا را نعمت كم نظير يافته كه از گزند تفكّرات آلوده و آفات نفوس پليد، مصونيّت مى‏يابد.

البته مرزهائي را نيز منظور سازيد به گونه‌اي كه در تامين نيازهاي خود، محتاج ديگران نشويد و يا خالي بودن جاي شما، باعث سوء استفاده‌هاي ديگران نشود.

اينكه نشست و برخاستها به ميل و رغبت نبوده جهش و بهانه‌اي براى قرب است كه اِنّالِلّه مقوله زرخيزى از كُنوز ديار ظلمت مادّه است و بشر را به نهانگاه‏هاى توحيد هدايت كرده و دوروبرش را خلوت نموده تا چشم و گوشش را باز كرده و آنچه ناديدنيست حواله‏اش سازد، آن چنان‏كه انبيا را از شهرهاى پر ازدحام به نوك كوه‏هاى آرام و استوار مى‏كشاند تا به آنها گواهى رسالت دهد، به موساى كليم بگويد: اِنّى اَنَااللّهُ لااِلهَ اِلَّا اَنَا و به محمّد خاتم بگويد: اِقْرَءْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذى خَلَق.

پس ما نبايد بخاطر چند صباح روزگار ناپايدار، به ولى نعمت بزرگوارمان كه در اوج عزّت و عظمت به ما اجازه مى‏دهد او را دوست و يار و همراه و ياور خويش بدانيم و بخوانيم، به عينك سوءِ ظن بنگريم و او را متّهم به بى‏عدالتى نماييم، و ظلم و استبداد مدّعيان نيابت و وكالت او را به حساب او نگذاريم كه هيهات از ظلم، كسى ستم مى‏كند كه مجسّمه نياز باشد، ولى قدرتمندى كه خالق نياز و صانع نيازمند و عامل بى‏نيازى است چطور به دست‌پرورده خويش جفا نمايد، او كه ما را از نيستى به هستى آورده و مدال كرامت بخشيده و منصب خلافت برتمامى موجودات داده است.

دراين مقطع حساس زمان، از ميزبان عزيزمان بخواهيم كه ما را در همه آزمايشات، روسفيد و سرافراز نمايد و افتخار سربازى نماينده‏اش را بدهد و لحظه‏اى اسير شهواتمان قرار ندهد و دعاى پربار حاضر را مدّ توسّلات قرار دهيم كه:

اَللّهمّ‏اجْعَل عَواقِبَ اُمورِنا خَيراً:

دادارا، آخرين نفَس‏هايمان را ختم به خيركن.

 

اَللّهُمَّ احْفَظنا مِنْ مُضِلاّتِ الْفِتَن:

يا رب، در هر امتحان دشوارى، ما را از لغزشها محافظت فرما كه بزرگترين نكبت، قهر با خداوند و قطع رابطه درونى با بنيانگذار جهان است.

 

كيفيت نماز

1)  چگونگى خواندن نماز با حضور قلب و توجّه به خدا بدون توجّه به الفاظ و معانى

2)  چگونگى جلوگيرى از واردات گوناگون به دل اعمّ از خوب يا بد

 

نماز، ستون دين است و ستون هر مكانى به اندازه خودش قرار دارد. مثلاً ستون يك ساختمان يك طبقه هرگز به ستون ساختمان هفت طبقه شباهت ندارد. بنابراين هرچه دين خواهى بلندتر باشد مركزيّت آن نيز محكم‏تر است، مردم معمولى چه نوع اعتقادى دارند؟ چه توقّعى از دين دارند؟ چه التزامى نسبت به معنويّات دارند؟

شما كه جوياي عرفان عيني هستيد، در خطّ خاصّى حركت مى‏كنيد كه يك هزارم جامعه را دربر مى‏گيرد، پس يك پايه و اساسى در نماز مى‏طلبد كه بتواند بار عروج را تحمّل نمايد و اين مأموم سالك را به منزل مقصود برساند.

پس تخليه مى‏طلبد از همه كس و همه چيز و همه جا، سپس نيّت نماز را اصلاح كنيد كه تصوير ذهنى مردم نسبت به نماز يا عادت است و يا علاقه و يا طمع به بهشت و يا ترس از دوزخ و يا براى حوائج مادّى، در حالى كه خواسته تو، معراج است. خدايى كه در وقت نماز به او خطاب مى‏كنى، در حالى كه مشاهده‏اش نمى‏نمايى و اصلاً ديدنى نيست، اوج الصّلاة معراج المؤمن، در اقتدا به امام برگزيده از طرف خداست.

در مورد سؤال دوّم، باز هم به سطور قبلى باز مى‏گرديم كه در مقام فَناءِ فِى‏اللّه كه اوج عرفان است، يك خود ساخته، چنان در تذكر و تشرّف غرق شده كه اين به خود پيچيدگى، هيچ گونه روزنه‏اى را باز نمى‏گذارد تا هواى نفْس خود و ديگران از آن عبور نمايد، بسان  يا اَيُّهَاالْمُدَّثِّرُ مجارى ورودى و خروجى را يك جا به مشترى عظيم‏الشّأن فروخته و آن ابلاغ بى‏نظير اِنَّ اللّهَ اشْتَرى مِنَ‏الْمُؤْمِنين گوياى همين راز است.



تدبير در معناي شكيبائى

واصبر على ما يقولون:

حوصله كن در آنچه مى‏شنوى.

اصبروا ما صبرك الا باللّه:

دربردبارى كن تا از خدايت اجر گيرى.

الصبر مفتاح الفرج:

شكيبائى، كليد گشايش امور است

يا ايها الذين آمنوا اصبروا و صابروا: اى ايمان آورندگان، با حوصله به اطاعت الهى برخيزيد كه آن، رأس تقوى مى‏باشد و بدون آن، از قافله رستگارى عقب مى‏مانيد.

اهل بيت فرمودند:

انا صبّر و شيعتنا اصبر منا: ما گروه بردبارانيم ولى پيروان ما از خود ما در استقامتها راسخترند! يعنى ما وصل به خدائيم و شكيبائى داريم ولى دوستانمان آدمهاى معمولى هستند و دست از راه حق بر نمى‏دارند. .

 

 

حج، به روايت عرفان عيني

گردهمايى ساليانه بيت‏اللّه الحرام در ماه حرام و در لباس احرام و در مناسك ويژه آن، يك ميتينگ روحانى و معنوى را حكايت مى‏كند كه آدمى را به سِير ملكوتى مى‏كشاند و بدين خاطر است كه اولياء اللّه، آن را بگونه سازنده‏اى تلقّى مى‏نمايند كه آثار وجوديش، تمام عمر را فرا مى‏گيرد و انسان را از كوثر لقاى حق سيراب مى‏گرداند و چنين است فلسفه سپيدى لباسش كه تداعى‏گر پوشش نهايى بشر بوده و ابلاغ سادگى پوشينه را دربر دارد كه هرگز اسير تفاخر و تكاثر پوشاك مباش و بى‏آلايشى را پيشه كن.

در طوافش پيام وحدانيّت را دارد كه اى حاجى، با صاحب خانه بيعت كن كه هرگز به گِرد غير او نگردى و گول بناهاى دنيوى را نخورى و براى گذران چند روزه عمر، فداى اين و آن نشوى.

در وقت تلبيه، به نفْس خويش خطاب نما كه آيا صاحب‏البيت از تو دعوت نموده كه بى‏پروا مى‏گويى لبّيك! و نمى‏هراسى از اين كه ميزبانت بگويد: چرا آمدى و كى گفت كه بيايى!؟

در سعى، راه طولانى صفا و مروه را با حوصله و شكيبايى طى مى‏كنى كه بر نفْست تلقين و تفهيم نمايى كه در پيمايش صراط حميده، هرگز تعلّل و تمرّد ننمايى و ايّام زندگى را به جهاد درونى و اصلاح خود بپردازى.

رَمى جَمرات را از قالب ظاهرى و سمبلى در آور و اهريمنان مختلف را در نشانه قرار ده و بتهاى همراه را كه مجموعه خواسته‏هاى حيوانى و غرايز شهوانى بوده، سنگ تبرّى زن و كالبدت را از تمام وساوس شيطانى، خالى گردان و با قلب آسوده و دلى شسته، به منزلت باز گرد.

در زمان تقصير تنها به كوتاه كردن مو و ناخن، اكتفا ننما و سراسر ابتلائات اخلاقى را قيچى كن و فضولات اعتقادى را تصفيه نما و به مصداق اَلتَّائِبُ مِنَ الذَّنْبِ كَمَنْ لاذَنْبَ لَهُ، هوى و هوس را از محيط بدن بزداى و آبروى جديدى را از حق‏تعالى دريافت نما.

به هنگام قربانى، گوسفند بيچاره را محكوم به اين سرنوشت ندان بلكه ذبح منيّت را مقدّم بدار و خودكامگى را در آن سرزمين دفن نما.

در يك كلام آن كه معلّم را در فريضه حج، امام سجّاد بدان كه چگونه در هيبت ضعيفان و مضطرّان، به زيارت كردگار بزرگ مى‏رود و محو عظمت آفريدگار بى‏همتا مى‏گردد، به شكلى كه قادر به نگه داشتن خويش در جوار كعبه نبوده و از لرزشهاى ربوبى، اندامش را رعشه مى‏دهد.

دليل و راهنماى زائر خانه خدا، آموزگار توحيد است كه مولود كعبه بوده و در چنين ايّامى آهنگ مناجاتش روحبخش خداجويان دشت تولاّست و بايد از فرصتهاى موجود در منى و مشعر و عرفات نهايت استفاده را كرد تا در خلوت نورانى، محضر برگزيده خداوند را درك نموده و عرض حال فراق كنيد و با منجى بشريّت در مركز قيام جهانى، بيعت نماييد كه اى صاحب زمان، ما را در جبهه منصورت بپذير و از لغزشها، دورمان گردان.

 

 

قربان ، سكوئى در تقرّب

يكى از اعياد مهمّ اسلامى، عيد قربان است كه بازمانده حركتى بزرگ در تاريخ بشريّت مى‏باشد. اين روز عزيز، خاطره‏اى به يادماندنى از ايثار و مجاهده را به نمايش گذاشته كه براى اهل عرفان و معرفت، آلبومى از خودسازى و اوج‏گيرى به سوى حق‏تعالى را به ارمغان مى‏آورد.

نقطه عطف چنين تقويم مقدّسى، رؤياى صادقه ابراهيم خليل‏الرّحمان بود كه بساط امتحان را در حسّاس‏ترين شرايط عاطفى و احساسى گسترد.

اين پدر بزرگوار، به فرزند خلَفش فرمود: پسرم، در خواب ديده‏ام كه بايد تو را براى خدايت قربانى كنم، نظر تو چيست؟ در اين بخش، دنيائى از آزمون‏هاى ماورائى نهفته شده كه آيا يافته‏هاى رؤيائى، قابل استناد است؟ و آيا پيامبر اولوالعزم، از روى هوى و هوس حرف مى‏زند؟ و آيا اشرف مخلوق را مى‏توان مثل حيوانات به قربانگاه فرستاد؟ و در اين بين، واكنش عصبى و اخلاقى والدين در قبال چنين گزينه هولناكى چه مى‏باشد؟ و بيعت با آفريدگار، چه جايگاهى در روابط اجتماعى و خانوادگى دارد؟

مسلّم است كه هر ديده‏اى در خواب، ملاك اجرائى ندارد، ولى رسول مُرسل، در هر شرايطى وصل به عرش است و از پيش خود حرفى براى گفتن ندارد، و ايضاً آدمى همواره در مسير قربانى‏هاى گوناگون قرار دارد، مهالكى در جريانات سياسى، اقتصادى، جهانى، طبيعى و موضع‏گيرى‏هاى شخصى و سليقه‏اى. پس نمى‏توان به اين قانون ابراهيمى، به چشم يك مسلخ نگريست، بلكه جويبارى در شستشوى روح و جسم و باراندازى براى نفوس است.

اتّصالاتى كه در مناسك حج مى‏بينيم، حاوى يك رشته موارد تربيتى و پرورشى است كه حاجى را به سوى قرابت با يزدان مى‏برد و مجارى سمعى و بصرى او را در مواقف رحمانى آماده مى‏سازد.

بين طواف و تلبيه و سعىِ صفا و مروِه و رمىِ جمرات و تقصير و قربانى، يك انتظام ذاتى قرار دارد كه زائر را از مرز خودمحورى، به مرتبه فناى در ذات اقدس مى‏كشاند و ارتقاء روحانى به اين ميهمان ايزدى مى‏دهد، تا جائى كه پس از بازگشت از مكّه، آدم قبلى نباشد و تهى از خويشتن گشته و سازه وحى گردد.

فلذا امام صادق، كثرت را در زوّار بيت، قبول ندارد و مى‏گويد: ما اكثرَ الضَّجيج وَ اَقَلَّ الحَجيج: چه بسيار فريادكننده بر گرد كعبه است و چه كم حاجى مشاهده مى‏شود! آنكه در قربانگاه، بهترين قربانى را آورده، حواله بهترى را دريافت كرده، گوسپند را كه همه مى‏آورند و مى‏كُشند، امّا كشتن خودكامگى ملاك است، كه آن هم كار هر كسى نمى‏باشد.

خداى كريم، به جاى اسماعيل، گوسفندى را هديه كرد تا خليلش به بدَل جگرگوشه‏اش قربانى كند، امّا در اين قضيّه، اسرارى از نبوّت و حكمت‏هائى از توحيد قرار دارد كه بر اهل يقين قابل كتمان نباشد.

اگر خواهى كه بر اين راز واقف شوى، اراده به حجّ ابراهيمى كن و نخست، تبر به دست، بت‏هاى موجود در دلت را بشكن كه الهه‏هاى شهوانى و حيوانى و مادّى، مانع پرستش خداوند عزّ و جلّ مى‏گردد.

همه چيز در قربانگاه شكل مى‏گيرد، صداقت و حقّانيّت و هويّت و موجوديّت گُل سرسبد آفرينش، در بوته آزمايش ظاهر مى‏گردد كه آن نيز در عرصه ازخودگذشتگى و مجاهده نفْس امكان‏پذير است.

از شعارهاى روزمرّه مردم، آنست كه به يكديگر مى‏گويند: قربانت گردم، و اين يك تعارف از تعارفات متداوله متعارفه است، امّا وقتى كه به حقيقت مى‏پيوندد و زمانى كه براى اجرائيّات جدّى، مهيّا مى‏شود، صدالبتّه كه بسى سخت و غير عملى بوده.

پس در واقع، مصداق حقيقى و حقوقى اين واژه، فقط براى رفيق ازلى امكان‏پذير است. آنگاه كه مى‏گويد: اَلصّلاةُ قربانُ كلَّ تقى: با نمازگزاردن، به قربانگاه عبوديّت مى‏رويد، معنايش اين است كه نمازگزار، در اقامه صلاتش، دنياى خويش را با حركت دست‏ها به سوى گوشها در اداء تكبيرةالاحرام، به پشت سر نهاده و آماده عروج به عوالم فوقانى مى‏شود.

پس نمازمان مى‏تواند يك قربانگاه مستقل و مكمّل و مفيد و مستغنى باشد كه در قيام و قعود و ركوع و سجود و قنوتش نردبانى از اخلاص و خلود يابى كه باآن به لامكان دست‏يابى،به قول شاعر:

چشم دل باز كن كه جان بينى - آنچه ناديدنيست آن بينى

در آداب اين روز دينى، نُسُكى است كه اهل دل را كرامت دهد و عرفان عينى را منزلت بخشد.

اذكار وارده در عيد قربان، بسى سازنده و هدايت‏كننده است.

غسل اين روز پرمعنى، پيام به تطهير و تكامل دارد. در كندن لباس‏ها، به ياد آور كه البسه زر و زور و تزوير را براى هميشه در مى‏آورى. بر زير آب كه مى‏روى، به خاطرآور كه آب، اصل حيات است و بايد مثل آب، زلال بود و روان شد و از درجا زدن، دور گرديد و فراموش نكرد كه روزى به رغم اراده و ميلمان، آب آخر را به رويمان مى‏ريزند و تحت عنوان غسل ميّت، به شستشوى نهائى اعضاى بدنمان مى‏پردازند، و ايضاً به آرزوى آب كوثر باشيم كه در بهشت، جز به مخلصين ندهند و هر كه از آن جوى از عسل شيرين‏تر و از شير، سفيدتر و از برف، خنك‏تر بنوشد، به شفاعت منصوبين الهى برسد و در همسايگى امراء جبروتى، اسكان يابد.

آنگاه در چنين روزى، نماز عيد مى‏خوانى كه همانند نماز عيد فطر است و دريائى از افاضات و عنايات دارد و در آن نُه قنوت، خدايت را به عظمت و عزّت و جود و جبروتش، سوگند مى‏دهى كه مزدت را در عيد مذهبى، آمرزش و بركات و خيرات و حسنات در دو دنيا قرار دهد.

تكرار اين قنوت‏ها، تأكيد بر اين نكته است كه فقط از باب سرمدى بايد مطالبات را گرفت و گدائى از اين و آن، ذلّت و خفّت و خوارى خواهد بود و دست نياز به ربّى بايد برد كه ربّ‏الارباب و حىّ لايموت و غنىّ بالذّات است. و نسخه تأديبى و تنبيهى آن، اين است كه نبايد به همنوع، چشم اميد داشت كه او هر كه باشد و هر چه داشته باشد، فقير الَى‏اللّه بوده و امانت‏دارى بيش نمى‏باشد كه در وديعه‏اى كه در اختيارش هست، مختار نبوده و در جبروتيّت صمدانى، تعيّش و تمركز دارد.

از جمله دعاهاى مأثوره در روز عيد قربان، دعاى ندبه مى‏باشد كه مبيّن كلماتى بسيط در مناجات و عريضه‏هائى جانكاه در بيان حوائج همگانى و احتياجات فرامحيطى است.

در فقرات دعاى ندبه، مواردى ظريف از مواصلات وجدانى و مقاربت‏هاى فطرى مى‏باشد كه محسوس حواسّ اهل دل بوده و خاكيان را نصيبى از آن نمى‏باشد. آنچنان كه از نامش پيداست، دردنامه‏اى سوزناك بوده كه اصالت غربت را به ميزبان سماوى، ارائه مى‏دهد و گله از صدمات ايّام دارد و مطالبه منتقم موعود مى‏نمايد و مصلح كل را براى اصلاحات ريشه‏اى در مدنيّت زمين، مسألت دارد و خاتم اوصياء را براى اختتام غيبت سراسر نكبت، خواستار است.

و از زمره افعال روز عيد قربان، قربانى كردن است كه يقيناً از مجارى عينيّه و صدريّه، مى‏بايد نمود. يعنى همان اراده‏اى كه شارع كبريائى در تقرير حكمش كرده مدّ نظر آيد كه پندآموزى از وضع آن و به كارگيرى تأثيرات ممتد و متناوب قضيّه مى‏باشد.

قسمت ديگرى از برنامه‏هاى روز عيد قربان، تكبيرات آن است كه اعلان تبعيّت از ولايت والى لايزال مى‏باشد و در مضامينش، تولّى و تبرّى نهفته شده و ابراز عقيده به وحدانيّت فرمانده كائنات مى‏باشد و التزام فكرى و عملى به آئين منتصب به حضرت دادار است و قرائت كردن سوره‏هاى شمس و اعلى در نماز عيد قربان، حاكى از اعماق ضماير مكنونه لاهوتى در اين روز مبارك مى‏باشد.

سوره شمس، دربرگيرنده سوگندهاى ثقيل و كبير خداوندى به هسته‏هاى مهمّ خلقت بوده و نفْسى كه  در اين  روز به جرّاحى سماواتيان مى‏رود و راه رستگارى كه از بطن قربان نشأت مى‏يابد را توصيف مى‏كند، و همچنين است تحليل سوره اعلى كه در ركعت ديگر نماز عيد قربان خوانده مى‏شود و تسبيح كردن را مى‏آموزد و قدرت توليت عظماى آفرينش را يادآور مى‏گردد و قرائت‏هاى الزامى را به خاطر مى‏آورد و اينكه با اذن خدايمان، سختى‏ها آرام مى‏شود و با تذكّرات قرآنى، نفوس، احياء مى‏گردد و ذكر، غذاى روح معرّفى مى‏شود.

اينك مائيم و روز عيد قربان، تا چگونه به قربانگاه خودسازى برويم و چه سوغاتى از مُضيفخانه كريم علَى‏الْاِطلاق، بگيريم و توشه راه پرپيچ و خم دنيا و آخرت كنيم.

به اميد وصول عيدى‏هاى مهمتر و بزرگتر، از خزانه غيبى.

   

 

امانت

يكى از واژه‏هاى قرآنى كه حق‏تعالى جامعه مؤمنين را به آن توجّه داده، امانت است و آن را بارزترين خصيصه تربيت الهى دانسته كه وفادارى به اين مسأله، ضامن رشد و تعالى انسانِ به حق پيوسته است و در تمام اديانِ آسمانى، پايبندى گرويدگان را الزامى كرده و بى‏تفاوتى را در قالب رذايل اخلاقى، قلمداد نموده و فرهنگ فرقان اعظم يكى از شرايط ايمان را التزام عملى به آن معرّفى مى‏كند كه در دو سوره مؤمنون و معارج، اشارات كلّى داشته و تحت عنوان وَالَّذينَهُمْ لِاَماناتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ راعُونَ، امانات و معاهدات را بخشى از كالبد توحيد مى‏نماياند و در سوره انفال، تلاوت كننده را از هرگونه خيانت در امانت، نهى كرده و آن را از كبائر دانسته و عواقبش را بحرانى مى‏خواند.

در تعريف اين كلمه عظيم‏القدر، نبايد يك بعدى به آن نگريست و جنبه‏هاى ظريف معنوى و عرفانى مربوطه را فراموش كرد، چرا كه در قاموس وحى، ودايع لاهوت را مباحثى است پيچيده كه هضم آن در حيطه عقل بشر نبوده و مى‏بايد براى درك مفاهيم مطروحه از آموزشهاي معلّمين آسماني استفاده نمود و روى اين معنا، در دو نوشتار در سوره‏هاى نساء و احزاب، حقيقت امانت را مطرح مى‏كنند كه اِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ اَنْ تُؤَدُّوا الْاَماناتِ اِلى اَهْلِها و چنين بحثى گرچه در مبادى ابتدايى، جزئياتى از مراودات و مناسبات اجتماعى و اعتبارى را نمايان مى‏كند و حواسها را به آن معطوف مى‏دارد.

امانت در زواياى اصلى و كلّى، خلافت هستى را نشان داده كه امر ايزد متعال در مسأله سرپرستى موجودات، آن گونه تعلّق گرفته كه جهان، نظاره‏گر وراثت نمونه بشريّت باشد و حاكميّت الهى را در ساختار مادّى و دنيوى ملاحظه نمايد، لذا از آغاز پيدايش آدم، نويد روحبخش تكوينِ اصلاحات، طنين‏انداز بوده و در زمره وظايف هر نبى و رسول، بشارت ظهور عدالتگستر و تاسيس دولت كريمه بوده و اين امانت، جلوه‏گاه اسرار ابديّت است كه در شئون ديگر اجتماع راه يافته و تعليم و تربيت نيز شاخه‏اى از آن است، البته انگيزه تعليم و تربيت مهم است و گرنه خيلى‏ها به اين كار اشتغال دارند و حظّى از آن نمى‏برند و يا آنجا كه مى‏فرمايد:

 اِنَّا عَرَضْنَاالْاَمانَةَ عَلَى‏السَّمواتِ وَ الْاَرْض فَاَبَيْنَ اَنْ يَحْمِلْنَها وَاَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَاالْاِنسانُ اِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولاً:

اين چه امانتى بوده كه پروردگار عالميان به آسمانيان و زمينيان داد و آنها زير بار چنين مسؤوليتى نرفتند و تنها انسانِ جسور بود كه قرعه به نامش زدند و لباس ودايع بر اندامش پوشاندند، آيا صرفاً مقام ياددهى بود؟ مگر قرآن نمى‏گويد كه كلاغ، اين كار را براى قابيل كرد و به او تدفين را آموخت، و يا هدهد، نقش آموزش را به خوبى براى سليمان اجرا نمود، و يا مار، كه در شاخه‏هاى شجره منهيّه، خزيده بود و به آدم و حوّا، تعريف درخت ممنوعه را انتقال مى‏داد،‌ پس امانت را بايد در افق فراتري از مفهوم ظاهري آن دنبال كرد!

 

 

بررسى حقوق و عقوق متقابل در جامعه بشرى

شما كه تاج كَرَّمنا بر سر داريد، آيا به ساختمان‏بندى اين خلقت مقدّس، آگاهيد؟ آيا مى‏دانيد كه آدمى در قيافه و هيكل ظاهرى خود، خلاصه نمى‏شود؟ هيچ مى‏دانيد كه براى تمامى ابعاد اين آفرينش عظمى، مباحث و مراتب و مراحلى بوده كه هر كدام به نوعى، تحقيقگران را به اعماق جبروتيّت حق‏تعالى مى‏كشانند و درهاى معرفت آفريدگار را به روى عارفان واصل مى‏گشايند؟

اگر براى درك و فهم هر يك از اعضاى بدن انسان، يك واحد مستقلّ پزشكى تشكيل شده كه بدون اغراق بايد گفت طبق آنچه كه نظريّه پردازان علوم روز، اعتراف دارند تا رسيدن به مرحله استقلال و استغناى در مدارج مربوطه راه بسيارى وجود دارد و با همه زحماتى كه مجرّبين و محقّقين محترم علوم انسانى، متحمّل گشته‏اند باز هم در كشف اسرار پنهانى اين درّ هستى درجا مى‏زنند و قادر به پرده بردارى از رموز جسم و جان اين مسافر ديار فنا نمى‏باشند.

امّا براى سالكين معرفت ربوبي پيدا كردن سرنخهاى هدايتى آسان خواهد بود، چرا كه با كليد مَنْ عَرفَ نَفْسَه فَقَد عَرَفَ رَبَّه، به كلّياتى از ذخاير خداوندى، اشراف خواهند يافت و شاگردان مكتب واليان حق، موفّق به عين‏اليقين مى‏شوند كه نتيجه شهود ظاهرى و حضور باطنى در هويّت اشخاص و اشيا است، به همين قاعده، حكمت ارسال رُسل و اِنزال كتب، تدوين آمده كه، اى برادر، در حقيت تو همان انديشه‏اى، مابقى خود استخوان و ريشه‏اى، و انديشه در تابلوهاى كتاب عتيق، اَلَّذين يتَفَكّرون است كه مرور كاوشگرانه‏اى بر بستر كُنْ فَيَكُون مى‏باشد و با تلسكوپ اَفلا تَعْقِلُون، به فراز و نشيب پيچيده تقويم زندگى‏تان، مُشرف مى‏شويد كه از كجا آمده‏ام، آمدنم بهر چه بود، به كجا مى‏روم آخر ننمايى وطنم.

وطن، اِلَيهِ راجِعون است و ايستگاهى كه بنى‌آدم را به آن منتقل مى‏سازند اِرجِعى اِلى رَبِّك، خواهد بود كه مشاعر پناهنده ملكوت را به كمّ و كيف مسائل مطروحه، معطوف مى‏دارد. لذا همواره اين پيام از ناحيه ايزدى بر اشرف مخلوقات، طالع گشته كه تلاشها را به جنبه‏هاى حيوانى و شهوانى، محصور ننماييد و فرصت دهيد تا نفوستان در عوالم معنا، پر و بالى بزند و بر اوراق بهادار تقديرات سماوى، چشمى باز كند و در قعر حوائج پوچ و پوشالى، زندانى نشود.

در اين مقال، به نسخه مولاى نسل بنگريم كه چسان تشخيص حاذقى را از محيط زيست ما بيان مى‏دارد كه خُلِقْتُم لِلْبَقاءِ لا لِلْفَناء، آمده‏ايد براى جاودانگى نه پوسيدگى! تحديد خدمات به لباس فصلى، كه بزودى از برمان زايل مى‏شود، يك نوع اُفت و خسارت است، آنسان كه منبع وحى، قائل مى‏باشد، اِنَّ الْاِنسانَ لَفى خُسر، يعنى هرچه در چهار ديوارى زمان، بيابى و بخواهى، محكوم به نابودى بوده و مجبورى براى گريز از شكستهاى وسيع، به نقشه‏هاى فرامحيطى، دست زنى و تنها خطّى كه تو را از كانالهاى حقيقى و حقوقى، عبور مى‏دهد، مذهب جانشينان منصوب خداوند مهربان است و هم‏اكنون در عصر آخرين سفير عرش و اوّلين دادگر مبسوط الْيدِ زمين قرار داريم كه مسؤول بلوغ وجدانهاى خردمند است و مأمور نبوغ عقول سليم بوده و از نردبان عشق به اوست كه به معراج موعود عرفا مى‏رسيم و كمالات باستانى رسولان را درمى‏نورديم و اين‏جاست كه پرچم كُنتُم خَير اُمّة، به اهتزاز در مى‏آيد و لايحه تزَوّدُوا به محكمه لَقَد خَلَقْنَاالْاِنْسان مى‏رود و دستهاى ملائك به حركت در آمده تا كالبد تعفّن‏پذير را به طبقات انوار كبريائى، پرواز دهد و چنين تعويضى در تشخّصهاى متضادّ مادّى، مستلزم بهره‏بردارى از تمدّن عاليه فاطر الْمشارق و الْمغارب است كه بى‏وقفه، اهل فرش را عَلَى‏الْعَرشِ اسْتَوى مى‏خواند و غريو فَاتَّبِعونى را در كهكشان انفاس هستى طنين مى‏اندازد و ادراك صيقل زده از زنگار معاصى، شاهد اين‏گونه معاجز و اعاجب محيّر العقول خواهد بود.

پس بياييد پابندها را شناسايى كرده و عوامل دست و پا گير را از اطراف خود دور سازيم و ديون منعقده بر ذمّه‏هايمان را بازرسى نموده و گردنها را از تعهّدات پايدار، خلاصى دهيم و قدرى در حريم دهى به مقرّرات دينى، به زحمت بيفتيم و از فرعونيّت و فخر طلبيهاى بى‏اساس، اجتناب نماييم و چراغ قرمز راهنماى تقاطع اميال را بخاطر سبز بودنش براى ديگران دوست بداريم و به داروى لَنْ تَنالوا البِرّ حَتّى تُنفِقوا مِمّا تُحبّون، ارج نهيم كه هرآنچه دوست دارى به دوستانت هديه كن و دوستيهاى خود را با همنوعانت تقسيم گردان و بر معادلات اجتماعى متقابل، آئينه‏اى بلند قامت، نصب نما تا زشتيها و زيبايى‏هايت را بهتر بيابى و از نقد اطرافيانت نهراسى و در تحمّل مخاطبينت، خويشتن دارى نمايى و صبر را كه بالاترين رتبه در تقرّب اِلى‏اللّه است از كف ندهى و قدمهايت را مهيّاى استقبال از مصلح موعود كنى كه صلح و صفا را به عالَم، ارزانى خواهد نمود و صميميّت و صداقت را مى‏پروراند.

 

 

غيبت كردن

بر يك سالك سبيل حق، پوشيده نيست كه بندگى، رتبه اعلايى است كه به هر كس ندهندش و اين مرتبه به دست نمى‏آيد مگر با قبول قوانين الهى در تمامى اجزاى زندگى، محصول تمام احكام، رسانيدن بشر به قرب خداوندى بوده كه مدال تقوا را بر سينه متّقى مى‏زند و در ديار بيكران آتى، مُخلّد در بهشت برين مى‏كند.

پس وظيفه ما حكم مى‏كند كه از محرّمات فاصله بگيريم و رعايت حدود شرعى را بنماييم و يكى از ممنوعات مذهبى، غيبت كردن است كه متأسّفانه رايج‏ترين عمل در بين مسلمين بوده و كمتر كسى به فكر اصلاح اين معضل نفسانى افتاده و اين آلودگى روحى و اخلاقى، سهم بالايى در عقبگردهاى معنوى داشته، آن گونه كه معيارهاى عبادى را برهم زده و پرده بر چشمها و گوشها افكنده و پرونده اُخروى را دستخوش نوسانات غيرمنتظره كرده و عبوديّت را خدشه‏دار نموده و زنگهاى خطر را در فضاى عرفان به صدا در آورده و تا آنجا پيش رفته كه بين مخلوق نيازمند با خالق متعال فاصله انداخته و اين تيرگى باعث فعّال شدن نفس امّاره گشته و صداى تضرّع را در گلو خفه نموده و سرانجام زندگى را به آتش سوزان رسانده و معاصى ديگران را به پرونده آدمى كشانده و آش نخورده و دهان سوخته را بر جاى نهاده كه چى! بشر بدبخت دمى زبان در دهان ندوخته و مجال به ابليس داده تا بلاى سهمگينى بر سرنوشت او نازل گرداند.

اينجاست كه نسخه روزه سكوت، به يارى انسان مى‏آيد و او را از لغزشهاى اين چنينى نجات مى‏دهد و اشتغال به تفكر و ذكر، دواى درد غيبت شنيدن و غيبت كردن است كه اينها، فى‏نفسه لباسى است كه كمالات را تقويت كرده و انسان را از هر معصيتى مى‏پوشاند و در مواقع شبهه ناك، وجودش را محافظت مى‏نمايد.

و امّا در كالبد شكافى غيبت به ريزه‏كارى‏هاى بزرگى برمى‏خوريم كه در مراتب ديگر ايمان به چشم نمى‏آيد، اوّل آن كه غيبت كننده خودكامه شده و حقايق نامه عمل خود را فراموش كرده و به جان ديگران افتاده و اين يك مرحله تندى از هواى نفْس است كه شيطان در دام خودگرايى، رَجم شد وگرنه مقام بلندى در حوزه آسمانها داشت، و زمانى كه خودپسندى مطرح مى‏شود، ديگران حقير مى‏شوند، آيا كسى كه اشتغال به غيبت دارد اگر به معايب درونى خود بنگرد باز هم جرأتِ پرداختن به كاستى‏هاى اين و آن را پيدا مى‏كند؟

دوّم آن كه غيبت كننده در مقام قضاوت قرار مى‏گيرد كه امر خطيرى است، اميرالمؤمنين قُضات را به چهار قِسم تقسيم مى‏كند:

1) كسى كه حق را مى‏داند و بر اساس حقيقت حكم مى‏كند، يعنى هم عالم به حقّ است و هم عامل به آن.

2) كسى كه حق را نمى‏داند ولى به حق حكم مى‏دهد، يعنى جاهلى كه چيزى از حقايق نمى‏داند ولى شعار درست مى‏دهد.

3) كسى كه حق را نمى‏داند و به حق هم فرياد نمى‏زند، يعنى جاهل به حقيقت بوده و عامل به شر مى‏باشد.

4) كسى كه حق را مى‏شناسد و به باطل جولان مى‏دهد، يعنى با وجودى كه آگاه به صواب است مجرى اباطيل مى‏باشد.

به غير از مرحله نخست، اقسام بعدى در دوزخ هولناك قرار دارند.

در گفتگوى از ديگران نيز چنين احكامى حاكم است، شما از هركس كه سخن مى‏گوييد بايد به نكات اخلاقى و اعتبارى گذشته توجّه نماييد كه آيا به واقع طرفدار حق هستيد و آنچه را كه مى‏گوييد عين واقعيّت است؟ در صورتى كه سوره زِلْزالْ را مدّ نظر قرار دهيم كه ترازوى عدل الهى بر ذرّات معاصى، حسّاس است، چگونه ممكن است بى‏خيال و بى‏پروا غيبت كنيم و حرف از ديگران بزنيم و تازه توجيه نماييم كه اين كلام من، غيبت نيست و چنانچه دادگاه وجدان به تفكّرات ما حكمفرما باشد، هرگز به اين راه فراگير شده در اجتماع قدم نمى‏گذاريم.

 

 

قطار پيوند را در ريل فداكارى استقرار دهيد

براى تمامى آنهائى كه ازدواج را امرى مقدّس و مبارك مى‏دانند، تشكيل خانواده، فلسفه‏اى وسيع و حكمتى گسترده دارد و هرگونه بى‏توجّهى به آن، خرابى‏هائى را در توالد و تناسل، برجاى مى‏گذارد و آحاد بنى‏آدم، ناگزير از حفظ اين پيمان است تا نسلهاى سالم و فرزندان شادابى داشته باشد.

در هر دين و آئينى، تزويج به مفهوم قراردادى استوار و جاودانه مى‏باشد كه هرنوع بى‏اعتنائى به اصول حاكم بر آن، از ناحيه هر يك از طرفين، آمارى بر بيماران رواني و جانيان موجود در جهان، مى‏افزايد و اگر بپذيريم كه يك جامعه، متشكّل از چينش خانوارها بوده، بايد قبول كنيم كه اصلاح و افساد اجتماع نيز از افراد به‏هم پيوسته‏اى پديد مى‏آيد كه به صورت گروهى در زير يك سقف، زندگى مى‏نمايند. پس اگر بخواهيم به الفباى تربيت انسانها بپردازيم، حتماً بايد ستونهاى اين پيوند وجدانى را محكم نمائيم.

جاى انكار نبوده كه اخلاق در چارچوب خانواده شكل مى‏گيرد. درآمد پدر و انگيزه كفالت او در قبال همسر و فرزند، خدمات مادر و احساس او در هدايت شوهر و فرزند، نقش بسزائى در تكوين آرمان عالى بشرى دارد.

آنچه كه در نظام خانواده، حرف اوّل را مى‏زند، تعهّدات متقابل اهل منزل نسبت به يكديگرست كه سنگ زيرين آنرا خويشتن‏دارى و از خود گذشتگى استوار مى‏سازد.

اگر از جدائى و دشمنى و كينه‏توزى رنج مى‏بريم و خواهان روابط مسالمت‏آميزى در سطح جامعه هستيم بايد در تصحيح انشاء زندگانى، اهتمام ورزيم.

اگر بزه‌كارى و هرج و مرج، تهديدكننده آسايش مردم است، بايد به نقطه عطف آن بنگريم و ديدگاه والدين را ملاحظه نمائيم، با اين باور كه پدر و مادر، تابلوى تحرّكات و تغييرات فصلى و موضعى بچّه‏هاى خود مى‏باشند و هر نوع انتظارى از پسران و دختران، مستلزم كَنكاش در هويّت اوّليّه ايشان است.

قصد قديمى و باستانى از ازدواج، كسب راحتى و طلب سلامتى بوده كه سعادت را در آرزوهاى بشر، محقّق مى‏كرد، امّا چگونه اين نياز، مسير نادرستى را پيموده كه نتيجه‏اش فروپاشى قول و قرارهاى سابق بوده و پيدايش خيانت و تجاوز به حقوق مشروع و مقرّر. اگر پايه‏هاى كشتى خانواده، مستحكم باشد مسئله‏اى به نام متاركه و طلاق نخواهيم داشت.

ناگفته پيداست كه تفاوت عمده بين انسان و حيوان، عطوفت و مروّت و مهربانى بوده كه مانع بروز خشونت و قساوت مى‏گردد و چنانچه خواستار صلح پايدار در بين افراد بشر باشيم، مى‏بايد چشمه‏هاى خودخواهى را ببنديم و اين حركت رهائى‏بخش، عملى نمى‏گردد، مگر با نجات كانون گرم خانواده از هر نوع گرايش ناپسندى كه منجر به دلسردى متقابل مى‏شود. اگر محفلى براى تفاهم همه جانبه بنا كنيم، همواره در شكوفائى تمدّنها نقش دارد و بديهى است كه حرمت دانش در تحت لواى معمارى فكرى خانواده، تجلّى مى‏يابد.

معمولاً محصّلينى كه به درس و مدرسه رغبتى نشان نمى‏دهند، ايرادى در منزل دارند، علّت ترك تحصيل در تمامى مقاطع، عمدتاً ناشى از همين موضوع است.

پس چنانچه جامعه‏شناسان، اراده بر ساختن جامعه‏اى متعادل داشته باشند، بايد محورهاى تعيين كننده را پيگيرى نمايند كه پرانتز خانواده، كلام نخست را در ترميم ناهنجارى‏هاى اجتماعى دارد.

در بحث انسان‏شناسى نيز موشكافى خصوصيّت‏هاى بارز و نهفته اشخاص در جمع كوچك خانه، حلاّل فرمولهاى پيچيده و ناشناخته اين رشته مى‏باشد و ايضاً روانكاو موفّق و حاذق، سرمايه‏گذاريهاى اوّليّه را بر روى تك‏تك انسانهاى برگزيده از چشمه‏سار خانواده، تست مى‏نمايد و يك مشاور كارشناس در مسائل اقتصادى نيز نقاط ضعف و قوّت برنامه را در ديدگاه‏ها و انتظارات خانواده‏ها محاسبه مى‏نمايد.

پس كيست كه اهميت اين گردهمائى طبيعى و فطرى را نداند، امّا در پى چاره آفات آن برنمى‏آئيم. تا آنجا كه امروز شئون معنوى اين هديه خداوندى، كمرنگ شده و از هم‏گسيختگى‏ها، مايه شرمندگى عموم گشته.

بيائيم همه با هم در يك انقلاب فرهنگى همگام، دست‏هاى شيطان را از حريم اين امانت آدم و حوّا بزدائيم و رنگ و بوى از دست‏رفته را به آن برگردانيم، تا جهان را از لوث جنگ‏طلبى‏ها و انتقام‏جوئى‏هاى جارى، بشوئيم و آيندگان را بر سفره كاميابى و يگانگى بنشانيم.

 

 

فلسفه حجاب

بدان‏كه پوشش از براى زنان، به مثابه حفاظت از دُرّ بوده كه از دزدان روزگار مى‏شود، و امّا اين حراست مى‏بايد جنبه فرهنگى داشته باشد نه تحميلى كه اگر به زور انجامد به خلاف اهداف شارع مقدّس مى‏رود و امكان اصلاحات نفسانى فردى و عمومى را از دست مى‏دهد.

در كيفيّت آن مى‏بايد به شرايط مدنى و محلّى بنگرند و مصالح خانواده را در ابعاد اعتبارى و اخلاقى رعايت كنند.

آنچه كه به فقه شيعه مربوط است، پوشاندن تمامى اندام است و تنها مجوّز براى باز گذاردن، دو كف و روى دستان است و گردى صورت، يعنى محلّ تيمّم. البته قيد نشده كه اين پوشش بايد با چادر صورت گيرد فلذا چنانچه بانوئي با مانتو، دامن و يا كت و شلوار، بتواند نظرات جنس مخالف را از خود دور كند، مى‏تواند جايگزينى براى مدل سنّتى باشد.

علّت رنگ مشكى چادر، دافعه آن بوده، ولى اگر كسى با چادر سياه، حالتى نااستوار و غير اصولى داشته باشد حجابش لوث شده و قادر به تأمين امنيّت روح و جسم و اعتقادات خويش نخواهد بود.

نكته مهم آن است كه اصل در قانون حجاب، كمك به حفظ عفّت، عصمت و پاكدامنى بوده و يقينا نجابت و تقوا را نمى‏توان با لباس تأمين نمود، بلكه فكرى مى‏خواهد الهى، و احساسى شريف را مى‏طلبد كه قدر خود را بداند و با طرح خويش به عنوان ابزار تعشّق و تعيّش از منزلت اوّليّه خود نكاهد و قيمت و بهاى خداداده را ارزان نفروشد كه مقام بلندى را حق‏تعالى به زنان داده كه به مردان نداده و آن، در تعريف از مادران نمودار گشته و در مسئوليّت‏هاى خانه‏دارى، فرزنددارى و همسردارى، عيان شده و در يك كلام آنكه: زن، معمار مهمّى در ساختمان وجود است كه با تعهّدات او، جامعه به سمت ربوبى مى‏رود و فساد او، يك اجتماع بزرگ را متلاشى مى‏سازد و هميارى وى در جاانداختن نسخه‏هاى معنوي، زحمات انبياء را به بار مى‏رساند، و همّت ايشان در تحقّق آرمان توحيدى، حرف نخست رامى‏زند.

لذا حفظ چنين موجود بى‏نظيرى، يك امانت‏دارى صحيح را مى‏طلبد.

 

 

بخشى از حديث قُدسى

يَابْنَ آدَمْ!

اَكْثِرْ مِنَ الزَّادِ فَاِنَّ الطَّريقَ بَعيدٌ بَعيدٌ وَجَدِّدِ السَّفينَةَ فَاِنَّ الْبَحْرَ عَميقٌ عَميقٌ وَحَفِّفِ الْعَمَلَ فَاِنَّ الصِّراطَ دَقيقٌ دَقيقٌ وَاَخْلِصِ الْعَمَلَ فَاِنَّ النَّاقِدَ بَصيرٌ بصيرٌ وَاَخِرْ نَوْمَكَ اِلَى الْقَبْرِ وَ فَخْرَكَ اِلَى الْميزانِ وَ شَهْوَتَكَ اِلَى الْجَنَّةِ وَ راحَتَكَ اِلَى‏الْآخِرَةِ وَ لَذَّتَكَ اِلَى الْحُورِالْعين وَكُنْ لى اَكُنْ لَكَ وَ تَقَرَّبْ اِلَىَّ بِاِسْتِهانَةِ الدُّنْيا وَ تَبَعَّدْ عَنِ النَّارِ لِبُغْضِ‏الْفُجَّارِ وَ حُبِّ الْاَبْرارِ فَاِنَّ اللَّهَ لا يُضيعُ اَجْرَالْمُحسنينَ.

 

اى فرزند آدم!

بر تكثير و تزايد اثاثِ سفر اقدام كن كه راه آتى بسيار دور و دراز است و قايقِ نجات را محكم نما كه درياى آخرت عميق و طوفانى خواهد بود و در عملكرد امروزت دقّت كن كه محاكمه عدلِ فردا دقيق‏تر خواهد بود و رفتارت را با خُدايت پاكيزه گردان كه ترازوى ما از حسّاسيّت خاصّى برخوردار است و خواب را براى قبرت بگذار و تفاخرت را به وقت حسابرسى موكول كن و علايق و شهوات خود را به بهشت معطوف دار و استراحت را در ديار ديگر جستجو نما و فريفته تجمّلاتِ دنيوى مشو كه فرآورده‏هاى اخروى زيباتر است و همواره براى من زندگى كُن تا تقدير را به سودِ تو نمايم و بدان كه نزديكى به من، در دورى از دنيا و ظواهر آن است و گريزگاه تو از عذاب من، در اِعراض از بَدكاران مى‏باشد و ارتباط با خوبان زمينه‏ساز ورودِ تو به لذايذ بى‏پايان دارُالْآخِرَة خواهد بود كه خداوند هرگز نيكى و نيكوكارى را فراموش نمى‏كند و تمام جزئيات امور در پرونده عملى هر شخص ثبت خواهد گرديد.

 

جايگاه منّت

خداى بزرگ با همه عزّتى كه روى سر بندگانش گذاشته هرگز به رُخ آنها نكشيده و سفره الطافش بى‏تكلّف بوده و همواره بدون يادآورى به خلايق ارزانى كرده. امّا در يك مورد استثنايى، همه چيز فرق نموده و پاى طرح نعمت پيش آمده و خيلى صريح فرموده كه من از باب ارفاق و ترحّم به گرويدگانِ امپراطوريم، دريچه‏اى از كبريايى را گشودم و انوار عرش را در نفوسشان پراكندم.

به آيه 164 سوره آل عمران بنگريد كه چه مى‏گويد:

پيام‌آوران الهي، مانند خودتان داراى خلقت مادّى و حاوى اعصاب و احساس بشرى بوده‌اند و ديگر نمى‏توانيد اظهار تفاوت كنيد كه ما را درك نمى‏كنند و درد جامعه را لمس نمى‏نمايند، اين مأموران امين، معلّمان كاردان و مربّيان توانمند هستند در رشته‏هاى انسان‏شناسى و روان درمانى، و خيلى ماهرانه به درمان بشر مى‏پردازند، صدايشان دلنواز و كلامشان آشناست، از بلندگوى فطرت به انتقال آيات مى‏پردازند و ريز و درشت سرنوشت را مى‏فهمند و علّتها را پاسخ مى‏دهند.

در پايان آيه، به فلسفه اين منّت‌گذارى مى‏رسيم كه، اگر اين الطاف نبود در چاههاى زشتى و تباهى به سر مى‏برديد.

در برگي ديگر از دفتر شناسايى رسولان، به معرفي پيامبر اسلام مي‌رسيم كه در سوره توبه، آيه 128 آمده:

راه دل را براى فرستاده محبوبمان باز كنيد كه قصد سرافرازيتان دارد و به شدّت خواهان استقلال و آزادى شماست و در اين مسير، سرمايه از جان گذاشته.

در سوره‏هاى توبه، آيه 33 و صف، آيه 9 و فتح، آيه 28، از اسناد نبوّت مى‏نويسد:

چشمها را براى بازبينى حقيقت بگشاييد كه سفير ما براى اعتلاى شما آمده و آئين اصيل را نمودار ساخته و حرف آخر را در روابط فيمابين خالق و مخلوق زده و ندايش فراگير است، اگر چه مخالفان، مقاومت كنند و منكران، سنگ اندازى نمايند، همچون ايستادگى پَشه در برابر طوفان است.

و در سوره حاقّه، آيه 4:

گفتار محمّد را افاضه ملكوت خوانده كه غبار غم از چهره زندگان برمى‏دارد.

و در سوره حشر، آيه 7:

به قانون جاودان ايزدى اشاره دارد كه مرز عقايد را در سنّت او تنظيم نموده و از هر نوع بدعتى در سنوات عمر، برحذر مى‏دارد.

و در سوره احزاب، آيه 45:

منصب مصطفى را چنين مى‏نگارد كه او در مركز يك مثلث خطير قرار دارد كه در يك زاويه‏اش شهود بوده، به معناى گواه بر سلطنت الهى بر عالَم ناسوت و نيز شاهد در محاكم عدل قيامت و ضلع ديگر، تصديق رسالت در جاذبه‏هاى بى‏بديل و چراغ سبز به عموم انسانهاست.

و قسمت بعدى در گواهينامه سفارت اين سفير عرش، آهنگهاى موُحّش و هولناك ماوراى طبيعت مى‏باشد و در سوره احزاب، آيه 6:

مقامات خدا داده رسول اكرم را در نوع خاصّى عيان ساخته و اِشعار مى‏دارد كه او در بالاترين حدّ قيموميّت موجودات قرار دارد.

در سوره نور، آيه 63:

به مريدان و مقلّدانش مى‏گويد كه هرگز با وى همانند ديگران برخورد نكنند و حريم استادى و طبابت ويژه‏اش را رعايت نمايند.

با آرزوى تحقّق اهداف سفيران الهي در اقصى نقاط هستى  

 

 

تدريس در كلاس شريعت با تيتر رديابى موضوعات حياتى در سه محور:

1 -  مرگ چيست؟

2 -  چرا از مرگ مى‏ترسيم؟ 

3 -  چرا برخى خودكشى مى‏كنند؟

 

1) مردن از ديدگاه فلاسفه و حكماء و مذهبيّون داراى معانى و مفاهيم گوناگونى است. برخى معتقد به قانون تناسخ‏اند كه با فوت آدمى، روح او به كالبد و جسمى وارد مى‏شود و زندگى دوباره‏اى را آغاز مى‏كند.

اينها قائل به چهار پسوند مى‏باشند: (مَسخ، فَسخ، رَسخ، نَسخ) كه گوياى بازگشت روح بشر به انسان يا حيوان يا نبات و يا جماد است. باز هم بعد از چند سال ديگر و بروز حادثه‏اى كه به ختم عمر منتهى شود، مجدّداً اين قاعده تكرار مى‏گردد و تا انتهاى دنيا، چنين تسلسلى را مشاهده خواهيد كرد.

فرضيه فوق به دلايل عقلى و نقلى، خلاف كلّيّات توحيد است، چرا كه مواضع ريشه‏اى اصول دين، معلّق خواهد ماند.

و امّا بعضى مى‏گويند: موت يعنى متلاشى شدن جسم و آزاد گرديدن روح. ذرّات بدن، فانى در خاك مى‏شوند و ارواح در فضا گم مى‏شوند! و هيچ‏گونه آثارى از چند سال زندگى بشر، باقى نخواهد ماند.

اين نظريّه نيز به براهين استدلالى، محكوم به مردوديّت است، چرا كه همخوانى با شرايع آسمانى ندارد.

امّا آنچه كه در اديان الهى و كتب ربوبى آمده است، مى‏گويد: مرگ، نابودى نيست بلكه جابجائىِ معيشت، تعويض منزل و تغيير سرنوشت است كه تداوم سفر اَلست بوده كه با تشكيل جنين در وجود مادر، ادامه يافته و سپس به دنياى ماده وارد گشته و بعد به برزخ مى‏رود و در زمان مشخّصى به آخرت وارد مى‏گردد و از آنجا به جايگاه هميشگى مى‏رسد كه موقعيّتش خُلد است.

پس آنچه را كه آيات كريمه در اين باب گفته‏اند به لحاظ پيوست به لسان غيبى، ارجح و افهم است، و در بستر تراوشات فكرى دينى، مردن، كمال زندگانى است و در نقطه اكمال حيات به ورطه تعالى مى‏رسيم كه خدايتان بفرمود: فَاعْبُد رَبَّكَ حَتّى يَأتِيَكَ اليَقين: به من بپرداز تا به ايقان نفْس برسى كه همان فناى در لاهوت بوده و پرده‏گشائى از جبروتيّت مى‏باشد.

يكى از كليدهاى تفهيم رفتن، كلمه استرجاع است كه در آن به اين دگرگونى‏هاى ناشناخته، واقف مى‏شويم: اِنّا لِلّه: ديروز را حكايت كرده و اِنّا اِليه راجعون: سير تكاملى تحميلى را اعلام مى‏دارد كه ناخواسته و بايسته، به سمت وحدت وجود مى‏رويم.

اگر به شكل‏گيرى خود توجّه كنيم به رمز وَ نَفَختُ فيهِ مِن رُوحى، مى‏رسيم و آن، عطف به ملكوت بوده و تلفيق اعجاب‏انگيز خالق با مخلوق را ظاهر مى‏سازد، روح يزدان در بدن انسان! پس چون خدا فناناپذير است، روح ارسالى او در پيكر ما نيز، نابود نشدنى مى‏باشد، پس ما هم جاودانه‏ايم ولى در استحاله‏هاى طبيعى و متافيزيكى. در نتيجه، آمده‏ايم تا بمانيم نه برويم، زندگى را شروع كرده‏ايم تا براى هميشه تاريخ، زنده بمانيم، به عبارت علوى در نسخه‏هاى نهج‏البلاغه: خُلِقتُم لِلبَقاء و لا لِلفَناء: تشكيلات ظاهرى و باطنى فرزندان آدم و حوّا، حساب شده و اسرارآميز و پاينده است.

 

2) امّا تحليل ضلع دوم اين مبحث كه چرا از مرگ مى‏ترسيم؟

اوّلا همه نمى‏ترسند، كسى كه عارف باللّه باشد، مرگ را ملاقات با خداوند مى‏داند آنطور كه آموزگار مكتب عرفان عينى، حيدر كرّار در محراب مسجد كوفه سر داد: فُزتُ وَ رَبّ الكعبه، و اين ضربت را مسعود و مبارك خواند و آنرا تكمه خروج از سلّول سهمناك سختى‏هاى ليل و نهار ناميد و به انحاء مختلف، رضايت خويش را از خشونت ابن ملجم، اعلام مى‏نمود.

معلّم دانشگاه انسان‏شناسى در پاسخ به اين سئوال كه چرا ما از مرگ مى‏ترسيم ولى تو نمى‏ترسى؟ فرمود: شما براى اين خانه مخروبه ملعونه دنيا، تلاش كرده‏ايد و رفتن را جدائى از آن مى‏دانيد و لذا مى‏ترسيد، ولى علىّ بن ابى طالب، همه چيز را به ديار ابد فرستاده، فلذا تشنه هجرت است.

و باز بفرمود كه جامعه، خدا را نشناخته و در تجمّع عيش و نوش موقّت كوشيده و به اين لحظات بى‏مقدار و زودگذر دل بسته كه نتيجتاً از اين نقل مكان و تبادل حيات مى‏گريزد.

براى همين مهمّات است كه مولاى ما، پشت به دشمن نمى‏كرد و زره‏اش، يك رويه بود و هرگز از خطر نمى‏گريخت.

در نيمه‏هاى شب در اوج توطئه امويان، در كوچه و خيابان به تنهائى راه مى‏رفت و نگران ترورهاى منافقين نبود و در تاريكى به گورستان مى‏رفت و با اموات درد دل مى‏كرد و در ظلمات به نخلستان مى‏شتافت و با ربّ‏الودود راز و نياز مى‏نمود.

پس ما براى آنكه از خاموشى شمع وجودمان نترسيم بايد خود را بهتر بشناسيم كه، مَن عَرَفَ نَفسَه فَقَد عَرَفَ رَبّه: هركه خويشتن را دريافت، صانع خود را نيز مى‏يابد.

بيائيد و به مصرف اين دارو بپردازيم كه: رَحِمَ اللّهُ امْرَاً عَلِمَ مِن اَين و فى اَين و اِلى اَين، مرجع سماوى گفت: همواره در جويبار مراحم و مكارم ايزدى قرار دارد هركه فراموش نكند از كجا آمده، در چه موقعيّتى قرار دارد و به كدامين مقصد مى‏رود.

روى همين حساب و كتاب است كه اولياء معظّم عرش، در قنوتها و نجواهايشان، آرزوى مردن مى‏كردند.

 

3) چرا برخى خودكشى مى‏كنند؟

اين كار به خاطر بى‏صبرى است، آنگاه كه كاسه صبر، لبريز شود، گرفتار در بند مشكلات، دست به انتحار مى‏زند و به خيال خود، از كوره دشواريها و رنجها، خلاص مى‏گردد.

امّا اين يك اشتباه فاحش است زيرا كه ديار كنونى، به سراى بعدى متّصل است و مراحل تكوينى خلقت، حلقه‏هاى پيوسته يك زنجير بوده كه از مشارق آفرينش به مغارب گيتى، وصل شده و قابل دخالت و تعرّض نخواهد بود. با قطع وريد، دفتر ما بسته نمى‏شود و اين شوريدگى احوال و سوختگى دلها، ادامه خواهد داشت.

در اين زمينه نيز، واليان شرايع حميده، نظرات تخصّصى دارند، مُصحف شريف به ما مى‏آموزد كه به جاى قربانى كردن خود، نفْس‏كُشى كنيم و آن عبارت است از قتل نفس امّاره، دفن خودخواهى‏ها، نابود كردن هوى و هوس: فَاقتُلوا اَنفُسَكُم: شيشه اهريمنى شهوت را بشكن.

امام سجّاد در توصيف قربانى نمودن در حج مى‏گويد: وقتى كه گوسفند را ذبح مى‏كنى، نيّت كن كه سر كِبر و منيّت و خودكامگى را مى‏برى.

طرح ديگر رهائى از تهاجمات فكر و خيال كه منجر به افكار پريشان مى‏شود خودفروشى است! اِنَّ اللّهَ اشتَرى: خدايتان شما را مى‏خرد، پس بفروشيد اين نفْسها و نفَسها را به صانعتان تا از شرّ حمل و نقل آن در خانه‏هاى وحشت برنامه‏ريزى‏هاى ناموفّق، راحت شويد.

زمانى كه از خود فارغ گشتى، ديگر به اسارت چه‏كنم و حيرت و حسرت در نمى‏آئى و اين يك تئورى مستقبل و معقول و مشروع است.

حالا به جمع‏بندى مى‏پردازيم و در يك تفسير كوتاه به اين حقايق مى‏رسيم كه مرگ، اصالت حقيقت و تماميّت واقعيّت و عينيّت حركت است، همان حركتى كه حرف اوّل را در عالم كون مى‏زند و علاج نترسيدن از مردن، شناختن خود و خَلق و خالق است و چنانچه در دو مورد قبلى موفق باشيم هرگز به سمت خودزنى و نابودى خويش نمى‏رويم.

 

قال اللّه عزّوجلّ فى حديث قدسى:

مَن طَلَبَنى وَجَدَنى، و مَن وَجَدنى عَرَفَنى، و مَن عَرَفَنى عَشَقَنى، و مَن عَشَقَنى عَشَقتُهُ، و مَن عَشَقتُهُ قَتَلتُهُ ! و مَن قَتَلتُهُ فَاَنَا دِيَتُه:

آفريدگارتان فرمود: هركه مرا طلب كند پيدايم خواهد كرد، و آنكه معبودش را يافت به معرفتش مى‏رسد، و چون به عرفان عينى رسيد عاشق لاهوت مى‏گردد، و زمانى كه به جنون در محبّت الهى رسيد پادشاه زمين و آسمان او را در اقيانوس الطافش غرق خواهد كرد، و آنگاه كه جانش را در اين سِير بستاند، خود با تمام عظمتش پذيرايش مى‏گردد.

 

مرگ اگر مرد است گو نزد من آى- تا در آغوشش بگيرم تنگ تنگ

من از او عمرى ستانم جاودان-او زِ من دلقى ستاند رنگ رنگ


بزرگ فسلسفه قتل شاه دين اين است - كه مرگ سرخ به از زندگى ننگين است

نه ظلم كن به كسىّ و نِى به زير ظلم برو - كه اين مرام حسين و منطق دين است

 

به اميد بارور شدن فرهنگ در اقيانوس تمدّن رحمانى.

 

وابستگى‏هاى غير ارادى

اعتياد انسان، در مسير خير و شر است.

اعتياد به خداوند، خير بوده و معتاد شدن به غير خدا، شر مى‏باشد.

اعتياد به خدا، امرى فطرى است و وجدان، همه آحاد بشر را هر لحظه به پيوند با خدا دعوت مى‏كند.

هر نوع پيوندى كه غير خدائى باشد، مى‏تواند حجاب و مانعى براى رستگاري باشد و هركس خدا را شناخت به ديگرى دل نمى‏بندد كه آغاز اعتياد، دلبستگى است و يك معتاد، مركزيّت دلبستگى را فراموش كرده كه هر نوع دلدادگى به هر چيز و هركس زيان‏آور است و ابلاغيّه انّا لِلّه، بيانگر آن است كه بشر، تنها براى چرخش به دور كرسى عبوديّت خلق شده و گرايش سواى آن را مخاطره‏آميز مى‏بيند.

اعتياد به مواد مخدر، وجدان معتاد را به نابودي مي‌كشاند و نداي تعهدات انساني را خاموش مي‌كند و گيرنده‌ي نفس لوامه در برابر ضجّه‌ي مادر و ناله‌ي فرزند گرسنه و گريه‌ي همسر پريشان، واكنشي نشان نمي‌دهد و در نهايت همه چيز گرفتار در اين ناهنجاري به نابودي مي‌رود.

بر انديشمندان جامعه واجب است كه به ريشه‌يابي آن بپردازند و بر مسئولين فرض است كه با به كارگيري اهرمهاي مقتضي، از نابودي نسل جاري جلوگيري كنند.

مواد مخدر، سرابي در تسكين درد و اندوه است فلذا كسي كه به آن گرفتار شود بخاطر فراگير بودن غم و مشكلات عصبي در دوران حاضر، خلاصي از آن بليّه سخت خواهد بود.

به كساني كه دستي در وارد كردن و توزيع اين فرآورده‌ي مسموم به كشور دارند هشدار مي‌دهم كه نفرين خدا و خلق، بدترين عكس‌العمل ممكن از هر عملي است، كه ايشان بطور شبانه‌روزي خود را گرفتار آن كرده‌اند.

بر آن عده از بزرگان جامعه كه رو به مصرف مواد مخدر آورده‌اند، هشدار است كه اقلّ تاثير مخرب آن، شكستن حرمتها و در نهايت سرايت آن به جمع اطرافيان و  زيردستان و در انتها، تعميم يافتن در سطح جامعه است.

 

 

توصيه‌ها‌ي ايشان به صدها دستيار و تلفنچي كه بطور داوطلب ايشان را ياري مي‌كردند

سلام عليكم، انتظار بنده از يارانم آنست كه به دو اصل همراهى، توجّه فراترى كنند:

يكى تحمّل دشمنان و درگير نشدن با ايشان خصوصاً از طريق تلفن، و ديگرى: خوش‏خُلقى با همگان كه مُعرّف حقير در عرصه اجتماع و انعكاس در قلوب است.

متأسّفانه در اين دو باب، گزارشاتى به من رسيده كه حكايت از بى‏توجّهى دوستان به اين دو سفارش گذشته مى‏كند.

با اخلاق نيكو، راه به دلها مى‏بَريد، و با صبر، به آن تضمين و تقويت مى‏دهيد.

هركه به اين دو سفارش، بيشتر عمل كند به بنده نزديكتر و صميمى‏تر خواهد بود.

امّا مسأله مهمّ ديگر كه ركن مواضع ماست و قبلاً متذكّر شدم:

رفض دنيا و وفادارى به نمايندگان رسمي خداست كه بين مؤمن و منافق از همراهان مرا تميز مى‏دهد.

آنچنانكه پيشتر گفتم، طرد مادّيّات به معناى جدائى از آنها نبوده و مفهوم اصيل عدم تعشّق با اموال را دارد كه نبايد مال را هدف قرار داد و به خاطرش موضع‏گيرى‏هاى جاهلانه و خصمانه داشت.

مى‏دانيد كه بسيارى از كينه‏توزى‏ها و خصومت‏ها محصول علائق وافر به ظواهر كاذب دنيوى است و اگر شهوات ما آئينه اقبال و ادبار ما نشود، هرآينه از دستِ بندهاى عنكبوتى نفْس مى‏رهيم و به بندگى خداوند نائل مى‏آئيم.

در موضوع تبعيّت از امامان آسماني، بهره‏گيرى از فرامين آنها در تمام سطوح زندگى، باعث عزّت دارَين و عظمت نسل‏ها مى‏گردد.

بپادارى فرهنگ آباء و اجدادى ما، حكم مى‏كند تا مبلّغ دين سنّتي باشيم و دين سياسي را طرد كنيم و اين دو، احياگر تمدّن انبياء و اوصياء است.

تابستان 1385 

 

 

حكمت بالغه تقويم

تقويم، اعلام قوام جامعه است كه اقوام بوسيله آن، به فتق و رتق امور خويش مى‏پردازند و آئينه‏ايست كه تجارب را به مَنظرمان مى‏گذارد و آلبومى از خاطرات تلخ و شيرين سابق مى‏باشد.

پيوند تقويم با تاريخ، گسست‏ناپذير بوده و به حقيقت كه اوراق تقويم، بر سكّوى تاريخ گذشته، بنياد شده، پس نيكوست كه به نداى بارز و رَساى ايّام آن توجّه كنيم تا در چاله‏هاى قديمى كه ديگران افتادند نيفتيم و به قول مولايمان حيدر كرّار: مَنْ جَرَّبَ الْمُجَرَّبْ حَلَّتْ بِه النّدامَة: آنكس كه سرد و گرم روزگار را چشيد اگر باز هم فريب مكّاران دَهر را بخورد، هر آينه به اسارت كوه پشيمانى در مى‏آيد.

طبق كلام وحى در قرآن مجيد: وَ فى قصصهم عبرة، همانا كه در داستانهاى ملّتهاى پيشين، عبرتگاههائى است سازنده و هدايت كننده كه با عصاى: فَاعتَبِروا يا اُولِى الْاَبصار، به اعماق حوادث جارى مى‏رويد و به سلامت بيرون مى‏آئيد.

پس فراموش نكنيد كه: فَاعتَبِروا يا اُولِى الْاَلباب: چشم و گوش  قلب، بگشائيد كه لحظه خواب و خيال و اغماض نمى‏باشد.

 

بيلان محاسبات يك‏سال و كاوشى در 365 روز و شب

1- تاكنون چند تحويل را به ياد داريد كه بى‏تفاوت از دقايقش گذشته‏ايد؟

2 - در آلبوم خاطرات خود، چند نوروز را ثبت كرده‏ايد كه ناشاد و ناكام و ناخورسند بوده‏ايد؟

3 - وقتى به پشت سر مى‏نگريد، چند عيد را به ياد مى‏آوريد كه سرمست از شادى و طراوت و رضايت بوده‏ايد كه همه چيز را براى خويش مهيّا مى‏ديديد؟

4 - آيا تغيير فصل، به خودى خود، داراى فضائل و مكارم است هرچند كه بى‏محتوا و بى‏مسمّى باشد؟

مثلاً انتظار ما از بهار، باريدن باران و پوشش سبز طبيعت بر درختان و مفروش شدن زمين به گياهان مختلف است، حال اگر فروردين، همراه با خشكسالى باشد و قيافه پائيزى داشته باشد باز هم به وقت ورود به آن، سرود پيروزى مى‏نوازيم؟

5 - آيا تا كنون به قبح برخى افعال رايج در اين زمان، واقف گشته‏ايد؟

وقتى كه لبهايى براى خنده مى‏شكفد و در همان حال، چشمهايى براى گريستن جمع مى‏شوند!

دستهايى براى كف زدن بر هم مى‏خورند و انگشتهايى براى تأثّر، ميان دندانها، گزيده مى‏گردند!

لباس‏هاى تازه‏اى بر تن مى‏روند و تن‏هاى بسيارى به ميان گورها مدفون مى‏گردند!

سفرها آغاز مى‏شود و مسافرينى در ترمينال‏هاى ذلّت و نكبت، جاى مى‏گيرند!

يكى به مُد، منزل‏آرايى مى‏كند و ديگرى به ضربت سيلى، روى خانواده‏اش را سرخ نگه مى‏دارد!

يك‏جا آهنگ طرب، فضا را پر كرده و مكانى، نفيرِ نى، به در و ديوار، غبار غم پاشيده!

بر زبان بعضى‏ها زمزمه است كه صدسال به اين سالها! و در چهره خيلى‏ها، اين تابلو، نمودارست كه اى كاش مى‏مُردم و چنين روزگارى را نمى‏ديدم!

تيك تاك ساعت، به شمارى، تبريك مى‏گويد و به گروهى، تعزيت!

در يك سوى اين كره خاكى، براى حيوانات، بيمارستان و فروشگاه و مراكز تفريحى و آموزشى وجود دارد و در بخش ديگر دنيا، آدم‏هايى مشاهده مى‏شوند كه نام هيچ نوع غذايى را نمى‏دانند و قيافه خوراكيها را به جا نمى‏آورند و در مرگ تدريجى به سر مى‏برند!

6 - دعاى تحويل سال را چند بار خوانده‏ايد؟

آيا معانى آن را مى‏دانيد و مفاهيم كلّى فقراتش را درك كرده‏ايد؟

چه رابطه‏اى بين مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْاَبْصار و روز آغاز سال نو وجود دارد؟ آيا ارتباطش درين موضوع نيست كه انقلاب بايد همه جانبه و چند بُعدى باشد؟ يعنى حالا كه زمستان تمام شده و موسم بهار آمده، خشونت سرما با هر نوع خشونتى به پايان رود و لرزش بدنها كه معلول يخبندان است با هر شكل ترس و لرزى كه مأثور تهديدها و تعقيبهاست مأمن مردم را ترك نمايد.

تو كه انتظارت از بهار، خرمّى و نشاط است، پس خُلق و خويت را نيز بهارى كن تا كام دائمى از فصل جديد بگيرى و بر ديگران نيز لذايذ را حرام نكنى و لذا در دعاى وارده در وقت حلول سال مى‏خوانى كه:

بارالها، همان‏طورى كه به فاطريّتت، فصل مردن گياهان و خفتن درختان را بردى و روزگار غنچه و شكوفه و عطر ريحان را احياء نمودى، روح و جسم مرا هم تازگى بده و پرده خودكامگى از چشمهايم بزداى و قلبم را از غبن نفْس، برَهان تا هماهنگ با زمان و مكان، نوگرايى و تازه‏خواهى را درك نمايم و همه چيز را بر پايه حقايق توحيدى بنگرم.

اى سياست‏مدار كهن كه در تابلوى مُدَبِّرَ اللَّيْلِ وَ النَّهار مى‏درخشى، مرا از تدابير ابديّت لاهوتيّتت، بى‏بهره مگردان.

اى تقويم نگار ازل كه در رنگين كمان مُحَوِّلَ الْحَولِ وَ الْاَحْوال، هماره دميده‏اى، ياريم ده تا انسانى شوم كه در آغاز تشكّل خلقت، مدّ نظرت بوده و به آن افتخار كرده‌اي و به ديگر موجودات، تفاخر نموده‌اي و طبق گفته‌ي فَتَبارَكَ اللّهُ اَحْسَن الْخالِقين با امداد غيب، سيرتم را با صورتم، همسان نما تا به ظاهر، بشر و به باطن، درنده نباشم كه حيوانات را عيدى معنا ندهد.

پس اى سالك سبيل الهى، بهترين ادعيه در تمام ايّام و ليالى سال، همين دعاست كه اكثراً فقط در وقت تحويل سال مى‏خوانند و آن هم تلاوت معدود و ظاهرى در حالى كه  حاوى كلّيّاتى از مراتب علمى و عينى فيوضات جبروتيست كه محصول رياضتهاى برگزيدگان عرش بوده و حاصل مناجاتهاى امامان آسمانى مى‏باشد كه همسو با كلام مالك حيات و ممات، طنين در ضماير آدمى انداخته، لَقَدْ خَلَقْنَا الْاِنْسانَ فى اَحْسَنِ تَقْويم و كپى بر فطرت داده، حَوِّلْ حالَنا اِلى اَحْسَنِ الْحال، كه عيد واقعى، روزگارى است كه در آن، هول و هراس نباشد و وجدان بر اجتماع، سايه انداخته باشد و يكرنگى به جامعه، شور و هيجان داده و آبادى دلسوزى و آبادانى همدلى را به نسل حيران و سرگردان كنونى، ارمغان دهد.



آمادگي معنوي در آستانه‌ي سال جديد

عيدت را عود به فطرت بدان كه در عيادت از نفْس خود، مى‏توان برجهاى اقبال را رصد كرد.
از وظايف يك عارف، محاسبه نفْس است و زمان آن، در پس هر كرده‏اى است كه آدمى را بين بهشت و جهنّم قرار مى‏دهد، و اين يك ضرورت است كه در عقبه هر عملى، نيشى و يا نوشى نهفته مى‏باشد كه ناگزير از رؤيت آن هستيم و اين معاقبه در دو دنيا صورت مى‏پذيرد و حسابرسى مى‏تواند مانع از ابتلائات بلندمدّت آن شود.
بازنگرى مجموعه‌ي عملكردها در پايان سال، مى‏تواند سال نو را برايت مبارك كند، پس، "حاسبوا" را كليد رهائى از عقوبت اعمال خود بدان و در پى تحكيم آن باش.

 

به مناسبت سال نو

سلام بر تقويمى كه اوراق آنرا كلمات زرّين ربوبى رنگ‏آميزى كرده و آدمى را در بحرانهاى فصول، به جمله: اِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدى لِلَّتى هِىَ اَقْوَم يارى مى‏رساند.

درود بر تقويم‏نگارى كه روزهاى خوش زندگى را وعده داده.

تحيّت بر تذكره‌داني كه نواي مقلّب القلوب را تعليم داده.

آنچه بر صدر تقويم ايستاده، وعده‌هاي خداست، كه هر روز به اميد تحققش، از خواب بر مي‌خيزيم.

حال كه سرآغاز سال جديد است به تو مى‏ناليم: اى طبيب امراض ناعلاج، و عريضه مى‏دهيم كه: عَظُمَ البَلاء، راستى كه تحويل سال در غيبت عدالت، چه تيره و تارست. بس است اين همه ظلمت و نكبت.

چگونه گردش 12 ماه را عيد بنامم در حالى كه بر زمين نقاهت افتاده‏ام و همه سلّولهايم فرياد مى‏زند: طالَ الْاِنتِظار.

و اينك اي مقتدايم، همگان در اين ايّام لباس نو بر تن مى‏كنند و من اِحرام سپيد رهائى از ظلم و بيداد را بر اندامم پوشيده‏ام تا به انتظارم برف شادى ببارم.

خداي من، با تاخير در وعده‌هايت، جسمم بى‏رمق، روحم پژمرده، نفسم آزرده، كلامم ناگفته، دستانم بى‏اراده، پاهايم بى‏اختيار، چشمانم بر در خيره شده، گوشهايم مسدود، نفسم گير كرده، قلبم بيمار، جگرم سوخته، سينه‏ام سنگين و آهم خونين گشته و در يك واژه خلاصه شده: لا طاقَةَ لَنا.

اى عدل پَرور، به لطفت اسيرم، به سايه‏ات محتاجم، به عنايتت عارضم، به ياريت چشم انتظارم، به سويت بى‏تابم، به عشقت بيمارم، به آستانت مورم، به ذوالفقار عدالتگسترت مأمونم، به هوايت پروانه‏ام، به معجزه‏ات اميدوارم و به ياران امامت پيوسته‏ام.

 

نوشتاري در مجله جوانان

1)  فرازهائى از مشكلات جوانان:

جوان در اوج حاجات است، سرفصلى براى انتخابات مختلف، سرلوحه‏اى در اشتهاى به جميع جهات، سرآغازى در تهاجمات فكرى. انسان در اين موقعيّت، پروانه‏ايست كه هر لحظه بر بامى مى‏نشيند، پرنده‏ايست كه دنبال دانه‏هاى بى‏حدّ و حصر مى‏گردد. جوانان در چنين سنينى، كوه آتشفشانند و تنورى در اهدافند. تازه‏كارى كه جادّه زندگى را بدون تجربه آغاز كرده، از پيچ و خم‏هاى موجود بر سر راهش غافل است.

معقولاتِ از خواسته‏هاى اين طبقه، استقلال و آزادى است، امّا اين دو اصل، شئونى دارد و شرايطى را ايجاد مى‏كند كه گاهى به صدها مرحله و مرتبه مى‏رسد. توقّعات مشروع و معقول نسل جوان را هويّت‏خواهى و شخصيّت‏گزينى تشكيل مى‏دهد.

اگر بشر نوپا در شرايط متعارفى قرار نگيرد، بر سر نيّات خود، دست به هر عملى مى‏زند كه در مقوله: هدف، وسيله را توجيه مى‏كند، به كرانه‏هائى از ناامنى و ناآرامى مى‏رسيم، پس تعديل نفسانيّات در حوزه احتياط و اعتدال، ايجاب مى‏كند تا آدمى غرائز را مهار كرده و درخواستها را كنترل نمايد و اولويّتهاى فصلى و نسلى را به جداول زمانى و مكانى دهد.

مشكل اساسى جوان، خودباورى است و پيدا كردن واقعيّت‏هاى محسوس و ملموس، اگر خويش را به عنوان گُل سرسبد هستى بيابند و حاضر به معاوضه ودايع ربوبى با اسباب‏بازيهاى دروغين و سرگرمى‏هاى كاذب نشوند، هرآينه در رستگارى و خوشبختى جاودانه قرار مى‏گيرند.

اگر پذيرفته‏ايم كه دنيا مقدّمه آخرت است و دنيامدار، سوداگر معاد مى‏باشد و كِشته‏هايش، دارائى‏هاى فرداى اوست، پس هرگز به خطا در موضع‏گيرى‏هاى روزمرّه نمى‏رود. حقايق حتميّه اين نشئه مادّى، عبور از فرضيّات ناهموار است و ورود به دروازه‏هاى مصلحت و گشودن درهاى حكمت، چراكه ره‏گم‏كرده‏هاى تاريخ، ندانستند كه كيستند و نفهميدند كه از كجا آمده‏اند و نيافتند كه در اين خاكى‏سراى گذرا، به چه كارى آمده‏اند و در پى كشف مسئله مهمّ مرگ نبودند و مردن را نابودى محض پنداشتند و عقبات آتى را افسانه خواندند و در پى حلّ معمّاهاى جارى نبودند، فلذا بايد گفت كه مشكلات جوانان اگر به پندارهاى فرامحيطى برسد و گزينه‏هاى نامربوط پيدا نمايد، مجموع جامعه را به مخاطره مى‏افكند و اسباب آشوبهاى هول‏انگيزى را فراهم مى‏آورد.

 

2) فرازهائى از مشكلات مردم:

مردم با آمدن به اين دنيا، دچار سردرگمى و نگرانى مى‏شوند، انسانها همواره اسير ناملايمات و ناهنجاريها مى‏باشند.

مصلحان بسيارى آمدند تا بنى‏آدم را از ورطه رنج و اندوه برَهانند امّا هركدام به شكلى به بن‏بست رسيدند. در امر اصلاحات سفراى آسمانى هم به وسيله القائات شيطانى، اخلال گرديده كه نهايتاً رسالت‏پناهان عالَم نيز نتوانستند مدينه فاضله موعود را به عينيّت بكشانند.

ايرادات وارده بر كمّ و كيف تقويم انسانى، فراوان است، هر جاى معيشت را كه نگاه كنى، لنگى دارد و كاستى‏ها به چشم مى‏خورد، چرا كه خميرمايه آفرينش ما به نسخه‌: خلق الْانسان ضعيفا، و والعصر انّ الْانسان لفى خسر، مى‏باشد، هركارى كنى، باز هم در مضيقه‏اى، مال را فراهم مى‏كنى، آسايش مى‏رود، كام را به چنگ مى‏آورى، دوامش مى‏گريزد، علم را به دست مى‏آورى، فراموشى به جنگت مى‏آيد، خانه را احيا مى‏نمائى، ويرانى به تعقيبش مى‏شتابد، خانواده را بنياد مى‏نمائى، اختلاف را سايه به سايه مى‏بينى.

باري، عافيت، ناپايدار و جوانى، در معرض فنا و آرزوها، در ورطه اختلال است، پس با اين محاسبه، هر نفَسى كه مى‏كشى، حادثه‏اى به وجودت مى‏آيد و هر قدمى كه برمى‏دارى، به استقبال واقعه‏اى مى‏روى كه فردايت را به تندبادها مى‏دهد.

بنابراين پى‏درپى با مشكلات عديده مواجه هستيم، تا آنجا كه روز روشن برايمان شب تار گردد و از خود و حياتمان، نااميد و دلزده گرديم، لاجرم مجبوريم تا فاكتورى در اراده‏ها بگذاريم و پرانتزى بر اقدامات قرار دهيم.

على‏الحساب گير كار مردم در خواب است و خوراك، درد است و درمان، حال است و حوصله، خفتن، يك ضرورت گريزناپذير است، خيلى‏ها از آرامش اين نعمت عظماى الهى محرومند، آنها كه بيمارند و كسانى كه گرفتارند و هركه در تهديد و خطّ و نشان رقيب است.

تغذيه، مسئله اورژانسى ديگرى است كه سهم عمده در دويدنها دارد، براى به دست آوردن يك لقمه، تا پاى جان مى‏دوى و آنگاه كه به دست آورى براى حفظش تا سر حدّ مرگ تلاش مى‏نمائى، و زمانى كه مصرف مى‏كنى هم از عوارض منفى آن در امان نمى‏باشى. موادّ مصرفى انسان در اين زمان، محدود به اقلام خاصّى نبوده و گستردگى سفره‏هايمان واقعاً عريض و طويل است.

دردها هم كه يكى دو تا نيست، ابتلائات روحى، جسمى و عصبى آنچنان بسطى يافته كه شمارش تابلوهاى اطبّاء و مساحت بيمارستانها، سرسام‏آور گرديده، تنوّع تعدّد داروها، تزايد و تكاثر ابزارآلات پزشكى و پيراپزشكى، دريائى از امكانات معالجاتى را نشان مى‏دهد، ولى روز به روز بر امراض لاعلاج و بيماران رانده از طبيب و مانده از معالجه اضافه مى‏شود و اين يك واقعيّت انكارناپذير است كه رفاهيّات و تشريفات با درد و رنج، هيچ‏گونه فايده‏اى ندارد و اضطرار مطلق، زمانى است كه از دست پزشكان حاذق و داروهاى پيشرفته و گران‏قيمت كارى ساخته نباشد، پس در چنين احوالى معجزه لازم است و دخالت اربابان ماورائى و افاضات متافيزيكى.

و امّا حال بشر، انقلاب‏پذير است، دگرگونى در احوال، خاطرات را متغيّر مى‏سازد، نفْس جامعه به دنبال حال و هواى مطبوع و دلپذير است آنچه كه زندگى را طراوت دهد و گذران عمر را لذيذ نمايد و اين نسخه نيز ناياب است.

خيلى‏ها از داشته‏ها و يافته‏هاى خود لذّت نمى‏برند و امكانات دور از دسترس ديگران، اشباعشان نمى‏گرداند، از عذابهاى ايزدى در عصر حاضر آنست كه اشرف مخلوقات با بى‏حالى به اوراق تقويم مى‏نگرد و كِيف لازمه را نمى‏برد و عشرتش ناقص است.

از تغييرات مذموم در رسانه‏هاى حياتى، كمبود بردبارى و عدم شكيبائى است كه ضامن توفيقات و عامل تكامل مى‏باشد، با خويشتن‏دارى، روابط فيمابين، مصون از تعرّضات مى‏شود، گسترش بيماريهاى اعصاب و داشتن احساس زود رنج و عواطف جريحه‏دار، معلول ناشكيبائى‏ها و بى‏صبرى‏هاست، صبر و ظفر، هردو دوستان قديمند - بر اثر صبر نوبت ظفر آيد.

علّةالعلل در بروز فجايع و ظهور جنايات، كم‏صبريها و تقليل حوصله‏هاست و عمده خرابيهاى داخلى و بيرونى، ناشى از تعجيل در تصميمات و شتابزدگى در قضاوتهاست.

 

3) صبورى در مشكلات:

در دائرةالمعارف دينى آمده: الصّبر مفتاح الفرج، بردبارى، كليد گشايش و راحتى است، و ايضاً الصّبر منَ الْايمان بِمنزلة الرّأس مِنَ الجسد، فاذا ذهب الرّأس، ذهب الجسد، كذلك اذا ذَهب الصّبر ذهب الْايمان، خويشتن‏دارى از اجزاء مهمّه اعتقادات مذهبى است، و همانطورى كه سر از بدن جدا شود، كالبد به درد نمى‏خورد، حوصله هم زائل شود، رشته‏هاى معنوى و الهى و روحانى پاره مى‏گردد.

صبر سفارش انبياء است، مهمّات امّتهاى سَبق، مرهون بردباريها بوده. تاريخ را كه مرور مى‏كنيد مالامال است از تذكره‏هاى مردمى كه در اثر ناشكيبى به اوج ذلّتها افتادند و در درّه‏هاى خطرات سقوط نمودند.

قرآن كريم، تلاوت كنندگان را به بردبارى دعوت مى‏كند، يا ايّها الّذين آمنوا اصبروا و صابروا، بيمه‏نامه ورود به بهشت، صبورى كردن است، و تواصَوا بالصّبر، همه در زيانكارى هستند مگر آنها كه وصيّت به بردبارى مى‏كنند و البتّه كه توصيه از جانب عامل پذيرفته است.

فى‏نفسه، صبر تسكين است و مايه اعتلاى ديانت و صابر مأجور است در آخرت و مصون از اضطراب مى‏باشد در دنيا. آدمى كه به اجبار به زندانِ تن آمده است، ناچار است كه قضاى ربوبى را به جان بخرد و پاى تعهّدات ديرينه‏اش بايستد، تا از غل و زنجير روزگار نجات يابد.

 

4) عُلقه‏هاى معنوى:

پيوندهاى قلبى ما با انوار ملكوتى، گسست‏ناپذير است، اتّصالات درونى بشر با مبدأ وجود، رهائى‏بخش وى از معضلات و مشكلات است.

علاقه به دعا و توسّل، تعبيه شده در نهانگاه است كه فراورده‏هاى مادّى و سازه‏هاى بشرى، نمى‏تواند جايش را بگيرد.

آدمى با فرمان: كن، آمده و به اشارت: اليه راجعون، مى‏رود و قدرتى در پس‏زدنهاى دلخواه ندارد.

از آنجا كه محصول سلطنت يزدانى هستيم تجلّيگاه قواى لاهوتى مى‏باشيم، عليرغم القائات شيطانى و تحرّكات حيوانى، امواج مواصلاتى و مراسلاتىِ فيمابين مخلوق و خالق، برشهاى نجات‏بخش داشته و گيرائى‏هاى فوريّتى را در مقاطع مختلف زندگى مى‏گذارد.

با اين اوصاف، راه حلها براى خروج از تنگناها به ميان مى‏آيد و بلاتكليفى‏ها از بين مى‏رود. روى اين حساب است كه اينجانب جلسات گسترده دعا و نيايش را ترتيب مى‏دهم.

توضيحات سردبير:

فرزند بيست و هفتم امام سجاد، آقا سيد حسين كاظميني بروجردي، بنيانگذار اين مجالس كم‏نظير و با شكوه كه اجتماع دردمندان و حاجتمندان را نمود مى‏دهد، هدفش نمايش اضطرار جامعه و تكامل انتظار جمعى و اعلام موثق وضعيت بحراني است. همچنان كه براى رفع قحطى و دفع بى‏آبى، حكم خروج از شهر براى اهالى آن از پير و جوان و زن و مرد آمده، تأثيرگذارى جمع زيادى از زمين‏خوردگان و رنجديدگان معاصر، بر موكّلين مُجيبيّه و قَريبيّه، حتمى و قطعى خواهد بود كه: يد الله مع الجماعة.

 مجله جوانان، مرداد 1385

 

 

عرض ادب و احترام به ساحت مقدس سفراي عرشي

در آخرين كتاب آسمانى، قصصى از برگزيدگان جبروت آمده كه مطالعه آنها باعث روشنايى دل مى‏شود، در زندگانى آن دلسوزان بنى‏آدم، كوه‏ بردبارى و درياى استقامت رؤيت مى‏شود كه هيچ مُصلحى در هيچ ديارى، اين‏گونه از جان خويش، مايه نمى‏گذارد.

آنها ستارگان ايثار و كهكشان تقوا بودند. تقريباً تمامى پيشوايان خداپرستى، در حال انجام مأموريّت، جان باختند و بعضاً به نحو فجيعى از پا درمى‏آمدند، امّا لحظه‏اى از فريادهاى عزّت‏آفرينشان كاسته نمى‏شد و حاضر به معامله آخرت نمى‏گشتند و به تعبير سوزناكى: بسياري از ايشان، هر صبح به دعوت ملّت‏ها مى‏شتافتند و شامگاهان با تنى مجروح و روانى خسته به منزل بازمى‏گشتند و دوباره با طلوع آفتاب، حركت مقدّس خويش را ادامه مى‏دادند كه ثمره اين فداكارى‏ها، استقرار اديان الهى در زمين بوده است.

تلاش مستمرّ نگهبانان شجره توحيد، در تمامى ادوار و ازمنه، موجبات رشد و تعالى بشر گرديده و شرايط بارورى مناسبى را در پهنه گيتى، بهم رسانده و افق زيبايى را در عقائد حقّه، ترتيب داده است.

در فرازهائى از منبع لاهوت (قرآن) به ابعاد احساسى و عاطفى پيامبران اشارت مى‏نمايد كه از اخبار پنهانى، با خبرتان مى‏سازند تا در هنگام استماع آهنگ عذاب، در مقابل عمل انجام شده قرار نگيريد و غرق در طوفان بلايا نشويد.

از شاخص‏هاى وجودى مخبران صَمدانى، آنست كه آن سروران بشريّت، پايبند تعهّدات معنوى بوده و قدم‏هاى استوارشان، متانت را به ايمان‏آوردگان، عرضه مى‏دارد.

آيا از سرگذشت پدر و مادر اوّليّه، عبرت نگرفتيد وقتى به آنها، رقيب مزوّر و مدلّس، با نيرنگ و سياست، به ترويج جاذبه‏هاى توخالى پرداخت و دل‏هاى ايشان را ربود و ممنوعات را شاخ و برگ نفسانى داد و محدوده قرب را مخدوش نمود، و شما نيز امروز با تيرهاى مردود و مذموم هوىخواهى، به دامن‏هاى آلوده كشيده مى‏شويد و صاحبتان يكسره از جايگاه قداست و قرابت، تبليغ مى‏كند كه كلام انبياء: درست، بيانشان: مفيد، مسيرشان: نافع و موضعشان: نجات‏بخش است.

آري، ايشان بدون ذرّه‏اى انتظارات مادّى و دنيوى، لواى طهارت و شرافت و فضيلت را بر دست گرفتند كه اكنون با گذشت هزاران سال از دعويشان، با مرور تقويم، كهنه و منسوخ نگشته و شعارشان با وجود تراكم حواشى اغيار، هنوز حرف اوّل را در كلاس خودشناسى مى‏زند و براهين ايشان مشق دفتر جامعه‏شناسى بوده و مستدلّاً از آرمانِ خويش، حفاظت مى‏نمايند و منزلت عبودى را پاس مى‏دارند.

 

دو هزار و یک سلام بر عیسی مسيح

در آغاز سال جديد ميلادى، درود صميمانه‏ام را بر عيسى مسيح، نثار مى‏كنم. پيامبرى بزرگ كه لحظه‏اى در رسالت فراگير خود، سستى ننمود و با همه توان، از آرمان خداپرستى دفاع كرد و ميراثى مقدّس و جاودانه را در تاريخ بشريّت بر جاى نهاد.

چنانچه مى‏دانيد شاخه سوّم اصول دين اسلام، نبوّت است و آن به معناى احترام به دستاورد انبياء و انتخاب از قصص ايشان و آموختن كلمات آنها و بكارگيرى اندرز جانشينان خداوند مى‏باشد.

تمامى خدمتگزاران گلستان رسالت، الگوهاى ما در پيمايش زندگى بوده و آن‏طورى كه حق‏تعالى در كتابش مى‏گويد: لا نُفَرِّقُ بَيْنَ اَحَدٍ مِنْ رُسُلِه، تفاوت عمده‏اى در دستور كار سفراي عرشي ديده نشده و در مقام و منزلت، مشترك مى‏باشند و امّا در داستان فرزند مريم، گزينه‏هاى عرفانى بلندى مشاهده مى‏شود كه هر يك، چون دانشگاهى در تربيت ملّت‏هاى بيدار، كافى خواهد بود.

براستى، مسيحيّت، تولّد چه كسى را در آغاز سال خود، جشن مى‏گيرد!؟ يك پيامبر، يك مُصلح، يك معلّم، يك طبيب، يك منجى؟ يا انسانى جهان‏شمول كه فرامحيطى بودن را به نسل‏ها و فصل‏ها آموخت.

آنچه كه قرآن در باب مولود عيسوى به ما مى‏گويد: تجلّى قواى لاهوت است در بستر ناسوت!

با يك معجزه، معادلات رايج در قواعد بنى‏آدم را دگرگون نموده و به عجائب خلقت، دامن زده و واسطگى پدر را در آفرينش فرزند، تحت‏الشّعاع قرار داده و دوشيزه‏اى همسر نديده را به عالى‏ترين رتبه مادرى ارتقاء داده و گرچه قبلاً در پيدايش آدمِ نخستين، پرده‏اى از اسرار گيتى را كنار زده، امّا اين‏بار در باب منتخبى ديگر، موجودى را عيان ساخته كه هم تولّدش، بى‏نظير است و هم زندگيش، مستثناء از همنوعان بوده و بر دستان او، براهينى ظاهر شده كه حقّانيت توحيد را برملأ ساخته و حجّتى در مقابله با شيطان‏پرستان مى‏باشد.

او به ملكوت پرواز كرد تا در انتهاى زمان، در روزگار بسط عدالت بيايد و در تاسيس مدينه فاضله‌ي موعود، نقش كليدي را ايفا نمايد و اكنون، همه موحّدان جهان، در برابر سند زنده الهى قرار دارند و نداى ربّانى عيسى‏بن‏مريم را با تمامى سلّول‏هاى مغزى خويش، احساس مى‏كنند كه مى‏گويد:

اى مردم! خوى حيوانى را ترك كنيد و هويّت فراموش شده خود را دريابيد كه پروردگارتان، شما را آقاى اهل زمين آفريد، پس اين لياقت را از دست ندهيد و به جرگه سپاهيان سياهى، وارد نشويد.

هيهات كه كليسا و اصحابش بتواند قداست و كرامت اين نابغه دهر و اعجوبه عصر را تعريف كند!

كدامين نقّاش مى‏تواند با تصوّرات و دست‏هاى خود، تصويرى گويا و شفّاف از حقيقت وجودى روح خدا را به نمايش بگذارد هرچند كه اين هنرمند، مانى، ميكل‏آنژ يا پيكاسو باشد.

پس بيائيد و از نزديك به پيام‏هاى جاوادانه اين نبىّ منصوب رحمانى، نظاره نمائيد تا چگونه زيستن را بياموزيد و بهشت بَرين را از دست ندهيد و حال، آلبوم خاطرات و اعمال بنده شايسته ربوبى، حضرت مسيح را معاينه مى‏نمائيم تا پادزهرى در برابر تهاجمات نفسانى و شهوانى گردد.

از زمينى مى‏گذشت، جمعى را گردآمده يافت كه بر خرِ مرده‏اى، اجتماع نموده بودند و لاشه گنديده‏اش را مسخره مى‏كردند! پيش آمد و نهيب زد كه اى منصفان! حاشا به مروّتتان، آيا دندان‏هاى سفيدش را نمى‏بينيد كه هنوز هم بر ستم صاحبش مى‏خندد؟ اندام ضعيفش را ملاحظه نمى‏كنيد كه در طول عمرش، چه بارهاى سنگينى را كشيده و با اندكى علف، خدمات گرانى را عرضه داشته و در برابر زورگوئى‏هاى مالكش، زبان را بسته و تن به استبداد آدميزاد داد!

بر شهرى گذشت، جوانكى را يافت كه در جستجوى طلا بود! او را به مصاحبت فرا خواند، مسيرى را باهم پيمودند و آنگاه از زير پايش، فلزات ناياب را بيرون آورد و به او هديه داد، امّا جوان مذكور، گوهر بهترى را يافته بود و حاضر به ترك او نبود، اين دُر، چيزى جز عيسى نبود كه چشمانش را به دنياى جديدى باز كرده بود و به بى‏اعتبارى دنيا، آگاهش نموده بود.

از كنار رودخانه‏اى مى‏گذشت كه خشت‏هاى طلا در ساحلش ريخته بود، ياران گفتند برداريم و به نيازمندان بدهيم، آن ستوده ماوراء گفت: دست نزنيد كه شوم است! هركس به آن نگريست به سِحرش دراُفتاد و آن بى‏خرد كه لمسش نمود به تعب رفت و هركس در آغوشش گرفت به فتنه نشست و آنكه به منزل بُرد خانه به بلا سپرد و هر دل كه به محبّتش اسير گرديد ويرانه غم‏ها شد.

ايّام را به سفر، سپرى كرد زيرا كه خود را مسافر ديار عدم مى‏دانست و استقرار در يك مكان را خلاف شيوه مسافران مى‏پنداشت و شهر به شهر در پى نجات مفلوكان و دميدن روح به اموات متحرّك بود و شعارش در دشت و صحرا، اين‏گونه طنين داشت: اى صاحبان خرد، مگر براى چند صباح آفريده شده‏ايد كه به اين ميهمان‏سرا، چسبيده‏ايد! برخيزيد و براى سفرهاى طولانى و بى‏وقفه، توشه برداريد كه راه درازى را در پيش داريد و اكنون، نه وقت خوشگذرانى و تعيّش است.

با ورود به هر منطقه مسكونى، سراغ بيماران و نااميدان را مى‏گرفت و گرفتاران مطرود سرنوشت را به ملاطفت مى‏بُرد، خرابه‏ها را زير پا مى‏گذاشت تا جذاميان بخت‏برگشته را معالجه كند و آنگاه به ايشان مى‏گفت: رسول خدا به اِذن پروردگارش، جانِ تازه در كالبدت دميد و اينك تو آزاد شده معبودت هستى، پس به غير او روى نگردان و به جز مالك مشارق و مغارب، مدح ديگرى را نگوى.

به ساحران مى‏گفت، روى كدامين قدرت خود، عرض اندام مى‏كنيد! اگر راست مى‏گوئيد بيائيد مردگان را زنده كنيد، ولى هرگز نمى‏توانيد چنين كارى نمائيد، امّا من به نام قانونگذار بى‏همتا، اهل برزخ را به سراى ديروزشان باز مى‏گردانم تا عظمتِ پادشاه بى‏رقيب عالَم را به رُخ رقباى توخالى و پر ادّعاى او، بكشانم.

براى آنكه به نيروى مادّى تمدّن بشرى، فريفته نشويد و اصالت فرهنگ ماوراء را از ياد نبريد به مسابقه با سازه‏هاى ظاهرى شما مى‏آيم و با مُشتى گِل، پرنده خوش‏آواز و تيزپروازى مى‏سازم تا مايه شگفتى تاريخ‏نويسان شود و همه جا نقل كنند كه فرستاده خدا، امر محال را ممكن مى‏سازد و گوى سبقت را از ناباوران وحى، مى‏گيرد و با زبان حال به تحميد و تكريم ربوبى مى‏پردازد.

مولود دو هزاره قبل، شما را به مسالمت و ملايمت، مى‏خواند و از جنگ و خونريزى، برحذر مى‏دارد، او مى‏گويد همه شما از يك پدر و مادر به دنيا آمده‏ايد، پس اى برادران، خواهران! چرا بر پل دوستى و تفاهم نمى‏آئيد تا دوران سخت ميانى را براحتى طى نمائيد، همگان شاهد باشيد كه مُخبر غيب، مظهر حاكميّت سرمدى، با صداى بلند مى‏گويد: هر كس به گونه راست شما سيلى زد قسمت چپ صورت را براى ضربه ديدن عرضه كنيد و اين نه به معناى تسليم در برابر زور است و نه به مفهوم ذلّت و خوارى، بلكه مبيّن ايثار و از خودگذشتگى مى‏باشد كه پرچم خداجوئى و حق‏پرستى است و اينكه حاكم بلامنازعه گيتى، ديّان امروز و قاضى فرداست و هر چيزى را تحت پيگرد دارد و هيچ ذرّه‏اى از سمع و نظر او مخفى نمى‏ماند، بنابراين مسئول قصاص زشتى‏ها، ربّ‏العالمين خواهد بود و پاسخ هر بدى را به موقع خواهد داد.

دشمنان مسيح، اربابان زر و زور و تزوير بودند و همگى با ضميمه كردن علماء دربارى، به مبارزه با او پرداختند و حكم به ارتداد او نمودند و اظهار داشتند كه تعليمات وى، بر خلاف تورات است، امّا پسر مريم، فرياد مى‏زد كه اين تورات، به تحريف رفته و از مجموع گفته‏هاى موسى‏بن‏عمران، دور شده، هرگز موسائيان با قارونيان، دمساز و هم‏آواز نخواهند گشت و حور با ديو، همخانه نمى‏گردد، امّا چون قيام روح‏اللّه، بساط بدعت‏مآب دين‏فروشان را برهم مى‏ريخت، در برابرش صف‏آرائى كردند و او را مورد تعرّض قرار مى‏دادند.

 

 

خُلق و خوى عيسوى را تضمين‏بخش اعتدال جهان بدانيد

هرگز بر عاشقان روح خدا، پسنديده نيست كه ديدگاه آن پيامبر عارف را در برخورد با تزئينات دنيا فراموش كنند و به اسارت تمدّن جادوئى عصر، درآيند و تعهّدات وجدانى و فطرى خويش را در قِبال خداوند و مخلوق برگزيده‏اش، انسان، فراموش نمايند.

بر پيروان واقعى مسيح، پوشيده نبوده كه آن سروَر فرشتگان، به خاطر آلوده نشدن به مظاهر دست و پا گير دنيا، تن به تشكيل خانواده نداد و عُزلت گزيد.

آيا نهيب جاودانه عيسى فرزند مريم مقدّس، در عرصه گيتى فراموش مى‏شود كه در برابر ياران باوفا در اشاره به خشت‏هاى طلائى گفت:

فريب جاذبه‏هاى دروغين اين فلزّ فتنه‏گر را نخوريد و به سويش كشيده نشويد كه مايه كشتار و موجب درگيرى و باعث دشمنى مى‏باشد.

اى مؤمنان مسيحى، عيسى مسيح، شما را به فرهنگ اصيل خدائى دعوت كرد، مبادا كه با مرور زمان، ندايش ضعيف شود و خروش بين‏المللى او، كمرنگ گردد.

شعار ملكوتى او، هجرت بود و هرگز مسكن نگزيد تا اسير خاك و گِل نشود و دل را مشغول كليد خانه‏ها نكند.

او سير دائمي را در تبليغ الهي، بر ماندن در يك مكان و تمركز در يك‏جا، ترجيح داد و همچون درياى روان، آب حيات را بر تشنگان  كوير جهل و سياهى هديه نمود و دردهاى جسم را شفا داد تا روح را تعالى دهد و بشر را به سماوات برتر، عروج دهد.

به مناسبت آغاز سال 2005 ميلادى

 

 

روزه در مفاهيم فكرى و عملىِ برگزيدگان جبروت

1) آدم ابوالبشر،

امساك از شادى نمود و صدها سال در غم ارتكاب ممنوع الهى گريست و فرزندان او، خنده بر لبهايشان نديدند تا آنكه پيام بخشش ايزدى را دريافت نمود.

 

2) نوح عبد الجبّار،

صدها سال از آرام و قرار، فاصله گرفت و بطور شبانه‏روز در تبليغ فرامين حق‏تعالى كوشيد و مدرسه‏اى به وسعت يك مملكت را سرپرستى نمود و از شاگردانش، جز بدرفتارى، سوء ادب و تهاجم، چيزى را مشاهده نكرد و با اين حال، نهصد و پنجاه سال، بى‏وقفه در جهاد و تلاش مستمر بود.

 

3) ابراهيم خليل،

در ميدانى گسترده به آتش افتاد و حرارت فراگير آن، فرسنگ‏ها راه را زير پوشش گدازه‏هاى سوزان خود قرار داده بود و آنگونه زبانه‏هاى وحشتناكى داشت كه براى پرتاب سفير خداوند به وسط آن، از جرثقيل بلندى استفاده كردند و مربّى بى‏مواجب و فداكار را به اعماق نفرت و كينه خويش انداختند تا تنها فريادگر زمان را خاموش نمايند و در چنين شرايطى، صفوف ملائك مأمور آب، باران، سرما، طوفان و عذاب را پراكنده نموده و از درخواست كمك، امتناع نموده و سوختن در عشق سرمدى را به پيروزى بر دشمنانش، ترجيح داده و شعار زيبايش را در جمع مستان زر و زور و تزوير، سرمى‏داد كه: عِلْمُهُ بِحالى كَفى عَنْ مَقالى، يعنى شكنجه شدن به ياد او و بخاطر آئين حق، بسى گواراتر از برترى ظاهرى بر معاندين مذهب جاودانه است.

 

4) موسى كليم،

بر تمرّد امّت ناسپاسگر صبر مي‌كرد و قهر نمى‏نمود و ترك منصب نبوّت نمى‏كرد و خواسته‏هاى بى‏منطق ايشان را اجابت مى‏نمود و رهبرى محرومين را وا نمى‏گذاشت و بى‏حرمتى‏ها را بخاطر كردگار بى‏همتا، به جان مى‏خريد و دست از حمايت بينوايان در برابر فرعون جنايتكار، بر نمى‏داشت.

 

5) عيسى مسيح،

با وجودى كه آن رسول گرامى، برخوردار از منابع عظيم ماوراء بود، امّا به حدّاقلّ امكانات مادّى، قناعت مى‏كرد و خود را به مظاهر دنيوى نمى‏آلود و از قواى خداداده، براى حلّ و فصل مسائل عموم، استفاده مى‏نمود.

در محورهاى مختلف، به اعجازهاى دينى، دست مى‏زد و گره از كار بيچارگان، باز مى‏نمود.

حتّى در حدّ تشكيل زندگى ابتدايى هم، اثاثى را جمع نمى‏نمود و دل را مشغول اموال نكرد.

ميراث جاودانه او براي بشريت، صلح و دوستي و مسالمت است.

 

6) ‌محمد المصطفي،

در دوران حصر اقتصادى، پاره سنگى بين كمربند و شكم خود قرار مى‏داد تا درد گرسنگى را بهتر تحمّل كند و جيره غذايى خود را به اطرافيان مى‏داد و در وقت اقتدار، تغذيه‏اش از عموم پيروان، ساده‏تر بود و در اوج قدرت، هيچ‏گونه شباهتى با اُمراء و اَشراف نداشت و در ساده‏زيستى، به شكلى حركت مى‏نمود كه يك خارجى، هرگز باور نمى‏كرد كه پيشواى مسلمين، چنين وضعى داشته باشد و با آنكه قلمروش به ممالك مختلفى منتهى مى‏گشت امّا به هنگام رحلت، ماتَرَكى را برجاى نگذاشت.

 

7) اميرالمؤمنين،

هرگز دو واحد مستقل غذايى را با هم نخورد، سهم خود را از بيت‏المال به فقراء مى‏داد، از زور بازوى خويش در كاشت درختان خرما و حفر چاه‏هاى آب، استفاده مى‏كرد و آنها را وقف نيازمندان جامعه مى‏نمود.

در زعامت ظاهرى پنج ساله‏اش، محدوديّت‏هاى نفسانى را بيشتر نمود تا جايى‏كه نان تازه مصرف نمى‏كرد و علّتش را عدم دستيابى گرسنگان به آن مى‏دانست و در اخذ البسه نيز، ارزانترين‏ها را مى‏پوشيد در حالى‏كه بر اندام خدمتكارانش، پوشين‏هاى بهتر را مى‏پسنديد.

لذيذترين ساعات خواب را براى منفعت‌رساني به جامعه صرف مي‌نمود چه از لحاظ سركشى به منازلشان و تحت تفقّد قرار دادنشان و چه از جنبه دعاء و نيايش در وصلشان به خداوند و شفاعت در معاصى و حوائجشان.

او هرگز به جنگ، به ديده خونريزى و آدمكشى نمى‏نگريست بلكه آنرا دفاع از حريم انسانيّت قلمداد مى‏كرد و جرّاحى غدّه‏ها مى‏دانست و لذا در حال مبارزه به اشاعه معالِم حق مى‏پرداخت و با منطق استوار از آرمان رستگارى، حفاظت مى‏نمود، گاهى از سنگر دشمن، تقاضاى سلاح مى‏كردند، آن اَبَرمرد فوق تاريخ، اسلحه‏اش را به رقيبش هديه مى‏كرد! و در پاسخ اعتراض دوستان مى‏فرمود: من بناى قتل‏عام ندارم بلكه گمشده اين جمع غفلت زده را بر ايشان ارزانى مى‏دارم كه همان حكمت بالغه است.

 

8) فاطمه زهرا،

با وجودى‏كه براى زعيم اسلام، تك فرزند بود و فوق العاده محبوب پدر، امّا از داشتن خدمتكار، محروم بود و كارهاى سنگين خانه را بر عهده داشت و از ميهمانان مدينه با تمام وجود، پذيرايى مى‏نمود.

در مدّتى كه شوهردارى مى‏كرد فعّاليّت‏هاى داخلى را با ديگر خدمه، تقسيم مى‏نمود و هيچ‏گونه تمايزى را در خصوص خانم و خادم، نمى‏پذيرفت.

مراسم عروسى را با شاد كردن نوعروسان در بذل و بخشش بى‏نظير، به پايان رسانيد و در امر مماشات و همدلى با همسر، هرگز موارد دلخواه خويش را بيان نمى‏نمود و آن را تبديل به يك آرزو براى مولاعلى كرد.

در مقابله با بدخواهان ميراث نبوي، كمر بر استقامت بست و به پاى آن، هستى گرانبهايش را هزينه نمود.

 

9) حسن المجتبى،

همه ايّام سال را روزه بود و متقابلاً هر روز را سفره‏دارى مى‏كرد و آوازه كرامتش در بلاد ديگر، مسموع بود و به اقرار مخالفينش، در همه جوانب، از زيبايى برخوردار بود.

شكيبايى او در قعودش، بالاترين مرتبه را در حوزه بردبارى، نمودار مى‏سازد و نحوه وصايايش در مسأله تشييع و تدفين، حاكى از امواج صبورى در امامت حقّه است.

 

10) حسين المظلوم،

آنكه روزه در جهاد كرد و افطار در خون نمود و مصداق خطاب احدى گرديد كه: جاهِدُوا فِى اللّه حَقّ جِهادِه.

با ضعفاء، يار و مهربان بود كه در برابر يك طرح نيازشان، تمامى موجودى منزل را عطاء مى‏كرد و آنرا در برابر ريزش آبرويشان، ناچيز مى‏دانست.

او در نهضت عالَم‏تابَش، خورشيدوار، گيتى را به تشعشع عرفان ابدى كشاند و در اين راستا، جوارح بدن را همچون گلستانى هميشه بهاران در شكوفايى درختان توحيدى قرار داد تا بنى‏آدم را از زنجيرهاى استبداد نفوس، رهاند و قطرات خون مقدّسش را چشمه‏هاى جوشان تطهير گردانيد تا موانع نفخات رحمانى را از كالبد برگزيده خلايق بزدايد.

بارى، اين اعجوبه نسل‏ها و فصل‏ها، چنان افقى را در افكار عمومى گشود كه به تنهايى براى خيزش‏هاى اخلاقى و اعتبارى، كافى خواهد بود.

 

11) حجّة القائم،

كسى كه تاج‌دار ولايت الهي بر زمين است و تخلّفات غاصبين منبر و محراب را مشاهده نموده و ادبار عامّه را در بيعت‏هاى فطرى، ملاحظه كرده و قدرت تأديب و تحكّم را داراست امّا تابع اجازات ربوبى بوده و اين‏همه مظالم و فجايع را همچون كوهى ثقيل، بر دوش مى‏كشد و اشك غربت بر كرانه‏هاى غيبت، جارى مى‏سازد ولى از قواى آماده به خدمتش براى واژگونى نظامات شيطانى، بهره نمى‏جويد و غم فروپاشى امّت واحده را بر سينه مبارك، حمل مى‏نمايد كه هر كس جاى او بود با چنين موقعيّت و عظمتى، شرايط فعلى دنيا را دگرگون مى‏نمود و تمدّن آسمان را بر تجدّد زمين، مسلّط مى‏نمود.

فقط خداوند حكيم از احوال قائم‏مقامش خبر دارد كه در اين رمضان خطير، چه حالى دارد و چه به روزگار آن دُرّ بى‏بديل مى‏رسد و چنانچه مجارىِ سمعى و بصرى را از فضولات معاصى، تخليه كنيم، مناجات جانسوز آن ولىّ قهرى را درك مى‏نماييم كه چِسان از روزه‏هاى به هدر رفته مردم، شِكوه مى‏نمايد و اغفال اهل زمان را در شبكه‏هاى نامرئى نوع‌پرستي (نوع‌پرستي: منظور مؤلف، پيروي از ولايت مطلقه فقيه است) و هوي‌پرستى، مخاطره‏آميز مى‏يابد و در سَحرهاى دل‏انگيز، براى مرتفع گشتن ايّام باقى‏مانده ظلمانى، دعاء مى‏نمايد و ظهور آفتاب كل را مسألت مى‏نمايد و فَرَج نهايى را براى خستگان دوره تاريكى، آرزو مى‏نمايد و ترسيم روزه‏هاى موفّق و مؤيّد را براى پيروان حقيقت، مطالبه مى‏نمايد.

 

با مطالعه قصص فوق، به اين محاسبه مى‏رسيم كه اين قانون مندرج در تمامى كتب عتيق به تعابير و تفاسير مختلفى ظاهر مى‏گردد كه بخش‏هاى گوناگون زندگانى را در برمى‏گيرد و در يك كلام آنكه، هر حصر و تهديدى كه باعث تعالى روح و جسم شود در شئون روزه قرار گرفته و نبايد از جمع‏بندى‏هاى درون‏رمضانى، فاصله گيرد، بنابراين، 30 مورد از اشارات مؤثّر در حكم لايَتَغيّرِ صيام را فهرست‏وار مى‏نگارم تا هر كدام را در يك روز از ماه پروردگارتان به معاينه گذاريد، بديهى است كه براى معاف شدگان از صوم نيز كارآمد خواهد بود تا سازه‏هاى منبعث از شهر سلامتى را از كف ندهند:

1- تعجيل

2- تفريط

3- تعصّب

 4- تقلّب

5- تكبّر

6- تن‏پرورى

7- لئامت

8- تجاوز

9- تملّق

10- تشريك

11- تجسّس

12- تكذيب

13- تاراج

14- تبانى

15- تباهى

16-تهديد

17- تحريف

18- تحقير

19- تخريب

20- تدليس

21- تخلّف

22- تذليل

23- ترديد

24- ترس

25- ترفند

26- تسامح

27- تزوير

28- تشكيك

29- تشويش

30- تضرّ.

 

سلام بر راهيان شهر رمضان

مؤمنين به گذراندن يك دوره فشرده يكماهه فراخوانده شده‏اند تا تحت عمليات آموزشى و پرورشى قرار گيرند.

تمام برگهاى درخت اسلام در طول سال نياز به اصلاحات اساسى دارند تا از هر مسموميتى مصونيّت يابند.

شجره مقدّس متّقين در اين سى‏شبانه روز به نحو شايسته‏اى آبيارى شده تا پاسخگوى ديون اهل تقوا باشد.

امّت مسلمان را بر ماه مبارك حقوقى است و ميهمانى را نيز شرايطى آمده تا به اداى متقابل حاصل آيند.

وجه تمايز اين ضيافت با دعوتهاى ديگر آن است كه نوع پذيرايى فرق مى‏كند و سفره‏دار از اهمّيت والايى برخوردار بوده كه هيچ گونه تشابهى را حكايت نمى‏كند.

آيه 183 سوره بقره مى‏گويد كسى كه ادّعاى ايمان به خدا را دارد بايد به قانون روزه گردن نهد و اين فرمان در كنگره لاهوت رقم خورده و جايى براى هيچ گونه ترديد و شكّى باقى نمى‏گذارد و در همه اديان الهى به آن تمسّك شده و تازه هر صائمى را موفّق به دريافت گواهينامه پرهيزكارى نمى‏داند چراكه، لَعَلَّكُم به مفهوم گذرگاه‏هاى خطير و لغزنده امتحانات موجود در بستر اين حكم حق‏تعالى بوده و تنها با اخلاص مى‏شود پلهاى آزمايش را پشت‏سر گذاشت.

از ديگر مسئوليتهاى اين سفره خانه در آيه 184 سوره بقره، سرايت خير به ميهمانان است و تخليه ايشان از تمام ابعاد شر و شستشوى بدن از خبائث و زشتيها.

ولى در پايان آن مخاطبت، خبر از ناآگاهي اكثريت مردم در اين خصوص مى‏دهد كه نمى‏دانند چه گوهرى نصيبشان گشته.

از اقسام بعدى وظايف اين دانشگاه در آيه 185 سوره بقره، مطّلع مى‏گرديد كه تنظيم سلولهاى مغزى بوده و ارسال امواج نورى از كتاب آسمانى به گيرنده‏هاى داخلى اصحابُ الصّيام و تكامل روحيّات جبروتى آنها كه مرز عقيدتى را در زندگى مشتركشان با همنوعانشان معلوم و معيّن مى‏كند و فتبارك اللّه را تفسير مى‏نمايد.

و امّا در كفّه ديگر ميزان الحق، تعهّدات جامعه تسليم شده به قيودالرّحمان را بازگو نموده كه حضور همه جانبه‏اى را مى‏طلبد و هماهنگى تمام عيار اعضاى صائم را قيد كرده تا به شكل فراگير تحت معالجات روحى و جسمى قرار گيرد و يادآور شده كه با نفْس عليل نمى‏توانيد فرآورده نزولات ملكوت را ذخيره نماييد و يا چنانچه در سفر خيالات مادّى باشيد و ذهنيات خويش را در مزرعه بركات نگسترانيد، هر آينه بازنده چنين دعواتى خواهيد بود.

همان طور كه همگان واقفيد در سراى فانى دنيا به سوزاندن اوراق حياتمان پرداخته‏ايم و بى‏پروا و با سرعت هرچه تمامتر به دروازه پايانى نشئه خاكى مى‏رسيم و گوشهايمان به آهنگ  اِنَّ الْاِنسانَ لَفى خُسر، بى تفاوت گشته و يك لحظه به خود مى‏آييم كه سر در زير لحد كرده‏ايم و فرياد كنان، چنگ بر صورت مى‏زنيم كه رَبِّ ارْجِعون، پروردگارم، اجازه بده برگردم تا جبران گذشته كنم كه نمى‏دانستم آن سوى ديوار اسرارآميز، اينگونه معركه‏اى قرار دارد و آن جاست كه فرشته ليالى قدر با صندوقى از يادگارهاى ايام استثنايى خَيرٌ مِن اَلْفِ شَهر، بر جنازه مفلوك و مطرود انسان فرود مى‏آيد و برزخش را تبديل به گلستان مى‏كند.

آرى گرچه دوّمين بند از فروع دين داراى معانى خشن و مفاهيم پيچيده است، امّا در انتهاى كلمات ايزدى در مبحث فرهنگ روزه دارى، دست نوازشگر ربوبى به هر ناتوانى و نااميدى خاتمه داده و مژده پذيرش تمامى افسرده حالان و منفعلان را داده و شانسى براى شاگردان عقب افتاده كلاس خودسازى بوده تا به پادرميانى استادان مهربانتر از پدر، بتوانند از خجلت بانى ساعات برتر از سال بر آيند.

بارى اى منتظران شهود و شنودِ شبهاى زيباى تقدير، از دقايق اين سه شب، غافل نشويد كه كاروان واصلين به معرفت خدايى را لحظه‏اى سستى و سردى نشايد كه تماشاى فرود ملائك از عرش به فرش، تأمين كننده عزت يك عمر پر نشاط و مفيد است.

 

توصيه‏هاى عرفانى در برگزارى ليالى قدر و اقامه نماز عيد فطر

گمشده عارفان حقجو در شبهاى عزيز قدر با مراقبتهاى درونى و محاسبات بيرونى پيدا مى‏شود و بايد در محيطى خالى از نقش و نگار دنيا انجام شود، پس مجلسى دور از هياهوى سياسي و مادّى پيدا كنيد و جمع تشنه‏اى را بيابيد كه در پى آب حياتند.

و در تلاش باش تا در دقايق گذراى اين شبها، دست به دامن وليّت زنى كه او تو را در دو دنيا شفاعت كند و بر زخمهاى كهنه‏ات مَرهم نهد كه در اين سه شب، كافّه ملائك، يك صدا ظهور او را بخواهند و تامّه ارواح از برزخ، صاحب عصر را طلب كنند و حيف از بيدارى تو در نيمه‏هاى اين شبها كه بدون اين زمزمه باشد و چنانچه بين مأموم صادق با امام صالح، الفتى ايجاد گردد، به عمق  تَنَزَّلُ الْمَلائِكةُ و الرُّوحُ  پى خواهى برد و همسفر با فرشتگان هفت آسمان مى‏شوى و همراه آنان تسبيح گوى عرش برين مى‏گردى.

پس اين تو و اين ليالى قدر تا چه كنى و براى آينده هولناك هستى، چه ذخيره‏اى برگيرى و نماز عيد فطر را بگونه‏اى برگزار كن كه الگوهاى آسمانى به جاى آوردند و در مصلّاى از خودگذشتگى، صلاةالعارفين را به نمايش گذاشتند و خطبه‏هاى وصال خواندند و جمال يار بديدند و تكبير عشق نهايى سر دادند و به محبوب رسيدند.

 

گشت و گذارى در سفره‏هاى رنگارنگ رمضان با تمايلات عرفان عيني

روزه، جلوه‏گاه خودسازى و عرصه تزكيه است و روزه‏دار با گام نهادن در كوچه‏هاى عشق و سوز اين ماه، شكل نوينى را به زندگى خود مى‏دهد و لباس اخلاص را بر تن مى‏كند و از ديار نور و صفا، كسب فيض مى‏نمايد و خواستگاه هر روز عارفان دلداده به حق، چنين است كه:

بارالها، موجى از شادى را بر اهل برزخ نازل فرما.

نيازمندان را رفع حاجت كن.

گرسنگان را سيرى ده.

برهنگان را پوشش بده.

مقروضين را اداى ديون فرما.

گرفتاران را رهايى ده.

دورافتادگان را وصال ده.

اسيران را آزادى عنايت كن.

مفاسد اجتماعى را اصلاح نما.

بيماران روح و جسم را عافيت فرما.

پريشان حالان را آرامش و مصيبت‏زدگان را نوازش  مرحمت فرما.

اين درخواستها هرگز در يك زاويه نبوده و ابعاد مختلفى از گردش ايّام را شامل مى‏شود و تقديرات معنوى و عرفانى در سرلوحه آنها قرار داشته است.

به هنگام گشايش دهان به خوراكيها، زبانِ راهيانِ ملكوت، اين گونه است كه بار پروردگارا، به نام تو از پيوندهاى حيوانى بريدم و اكنون براى تو امساك را خاتمه مى‏دهم و اميدم در تداوم عمر به الطاف و عنايات توست.

در اين بيعت عمومى كه در مجموع اين ليالىِ متبرّك زمزمه مى‏كنيد بايد همواره مراقب گفتارها و پندارها و كردارهايتان باشيد كه در زير بيرق ديگرى نرويد و آواز غير را سر ندهيد و در ادعيه شبهاى قدر، حج را به معناى واقعى آن مى‏طلبيد كه زيارت محبوب است نه طواف سنگ بى‏روح.

بلندى عمر را در طاعت معبود و اعتلاي انسانيّت مى‏خواهيد كه در غير اين صورت، عبور و مرور در سياه‏چال زمان است و پوسيدگى در پشت ميله‏هاى سرنوشت.

شهرالقرآن را موسم پذيرش اسرار وحى دانسته و در تعقيب مفسّر و مبيّن رسمى آن خود را ملزم مى‏دانيد كه ثقلينِ بازمانده رسول، كتاب اللَّه و عترت است و بازمانده حق‏تعالى، روح و جسم اين دو حبل الهى است.

در آغاز ملاقات شهرالصّيام مى‏خوانيد كه ايزدا، روزه‏ام را در زمره روزه‏داران واصل قرار ده و شبهايم را به جبهه شب‏نشينان حامل، ملحق فرما كه تاريكيهاى اين ماه، شاهد جانفشانيهاى ايثارگران آسمانى است و باز زمزمه داريد كه از خواب غفلت بيدارم نما، همان رؤياهاى مادي كه امروز قاطبه مردم را احاطه كرده و ذهن و فكرشان را از مهمّات مسائل معنوى دور نموده.

بعنوان حاجت مى‏گوييم كه ما را به رضايت خود نزديك فرما و از خشم و نفرينت دور فرما.

دقايق حياتبخش اين ماه، فرصتهاى گذرا براى توبه مى‏باشد كه اى بشر شَرور و گستاخ كه بى‏پروا رو در روى احكام الهى ايستاده‏اى، به خود بيا و عذاب اكبر را پيش‏بينى كن و به درگاه روشنايى‏بخش خدايت باز گرد و زمان بازپرورى توكّل ناميده شده است كه بايد دست از غيرخدا بشوييد و نيّتها را خالص گردانيد و آئينه درون را صيقل دهيد كه انوار سرمدى در تشعشع است و دلهاى پاكيزه مى‏طلبد تا پروازهاى ويژه‏اى ترتيب داده شود و پرده‏هاى سنگين مادّى كنار رود و لياقت وصال عنايت شود.

در وقت افطار، همچون يك منتظر دلواپس و مُضطر، هفت مرتبه بگوييد:

يا صاحِبى نَجِّنى مِنْ سِجْنِ الْغَيْبَة

اى صاحب خانه، بودن ما در زندان بي‌عدالتي و بي‌انصافي زمانه، طولانى شده و كمرهايمان شكسته و طاقت از كف رفته، پس براى نجات ما برخيز و كفايت امورمان كن.

 

اعمال نيك براى اقدامات  درون رمضانى

1) سلام كردن اگرچه به كوچكتر و ضعيفتر.

2) نصيحت به نيازمندان در مسائل اعتقادي.

3) اظهار محبّت كردن به والدين و نزديكان.

4) تحت موعظه خُبرگان امور قرار گرفتن.

5) به مستمندان، مراجعه كردن و رفع احتياج نمودن.

6) به ديدار بيماران جسمى و روحى رفتن.

7) به عبرتگاه گورستان نشستن و آدم شدن.

8) به درد دل محرومين، گوش دادن.

9) به اماكن ناجور رفتن و دست آلودگان را گرفتن.

10) آشتى دادن برادرانى كه در قهر هستند.

11) گناهان يكساله را محاسبه كردن.

12) نوازش يتيم و سرگرم كردن او.

13) صِله كردن با آنهايى كه قطع مراوده نموده‏اند.

14) صيام صُمتى (روزه سكوت) را در همه حال در نظر گرفتن.

15) تلاش براي آزادي اسرا و كمك به خانواده‌هاي ايشان.

16) مطالعه زندگى و پيامهاى اميرالمؤمنين.

17) افطارى دادن اگرچه با يك دانه خرما باشد.

18) دعاى تحويل سال را خواندن.

19) تسبيحات اربعه را گفتن.

20) توبه كردن از صغيره و مكروه.

21) استعاذه كبيره كردن.

22) نگاهى به تكاليف كردن.

23) به آسمان توجّه نمودن و استرجاع نمودن.

24) دعاى فرج را با گريه خواندن.

بدان كه در پيمايش عمر، خصايصى بوده كه درك آنها از اهمّ مسائل زندگى است و يافتن سررشته داخلى، نياز به تأمّل در زمان فعلى دارد و مكث در افعال را لازم مى‏داند و بدين ترتيب، در محكمه وجدانِ لوّامه، هيچ قدمى از قلم نمى‏افتد و هر حركتى مورد نقد و بررسى قرار مى‏گيرد و شما در مقدار روزه‏اى كه گرفته‏اى، محاسبه عمومى داشته باش.

اَعُوذُ بِجَلالِ وَجْهِكَ الْكَريمِ اَنْ يَنْقَضِىَ عَنّى شَهْرُ رَمَضانَ اَوْ يَطْلُعَ الْفَجْرُ مِنْ لَيْلَتى هذِهِ وَ لَكَ قِبَلى تَبِعَةٌ اَوْ ذَنْبٌ تُعَذِّبُنى عَلَيْهِ.

بار پروردگارا، در كوثر رمضان از انبوه معاصى خود به تو پناه مى‏برم و عفو جاودانى را مسألت مى‏نمايم.

 

 

رمضان، فرهنگ مبارك در جهان‏بينى عرفان عيني تحت تربيت رهبران آسمانى

مى‏دانيد كه هدف شارع مقدّس اسلام از بنياد روزه، تنها يك عبادت خشك و ظاهرى نبوده و مقصود حق‏تعالى از چنين قانونى، تكامل بشر و تسريع در سعادت دنيوى و اُخروى اين موجود ممتاز مى‏باشد و چنانچه مسلمانى به اساس تشكيلات درونى صيام، بى‏توجّه باشد، نصيب چندانى از عبادت خود نمى‏برد و از سازندگى روح و اخلاق خويش محروم خواهد ماند.

لذا همواره از سوى مسؤولين دين حنيف، توصيه شده تا نهايت بهره‏ورى معنوى از ايّام و ليالى رمضان بشود و خُلق و خوى آلوده را در كوثر شهراللَّه الاكبر، تطهير سازيد و فطر را در فطرت اوّليه بيابيد تا قابليّت همسفر شدن با اوليا را پيدا نماييم و خصوصاً در دهه ميانه ماه رحمت، تلاشها را در خودسازى و تزكيه، بالا ببريم و ايادى بيگانه را از قلب و فكرمان دفع كنيم.

ما اگر به رمضان به همان چشمى نگاه نماييم كه چهارده نور پاك و برگزيده مى‏نگريستند هرگز نياز به حضور در پاى سفره اجانب پيدا نمى‏كرديم و تمدّن جهانخواران را دنبال نمى‏نموديم و مفلوك فرآورده‏هاى شرق و غرب نمى‏گشتيم.

آرى پيام روزه، تنها امساك از خوردن و آشاميدن نيست كه مرتاضان هندى نيز روزهاى متمادى از نيازهاى نفسانى، امتناع مى‏كنند و يا گرسنگان آفريقايى كه چيزى براى خوردن نمى‏يابند، پس مهمتر از ترسيم ظاهرى موجود، تعهّدات بزرگترى منظور گشته تا اين اشرف مخلوق را از فرو رفتن در پستيها و رذايل حفظ كند و سينه‏اش را براى جذب اسرار غيبى آماده نمايد كه انسان براى پرشهاى فوقانى آفريده شده نه براى خيزشهاى حيوانى و مى‏بايست اين ماه را بسان دانشگاهى در تربيت و پرورش خود بدانيم كه در لحظه‏لحظه‏هايش فرازهاى لاهوتى، متبلور بوده و انوار ايزدى، ساطع است و تو اى روزه‏دار، اگر رمضان را بهار عشق و ايثار بدانى، در اقيانوس فيوضات سرمدى، غوطه‏ور خواهى شد و از مجلّدات مادّى، خارج مى‏گردى و چون آتشفشانى بر تارك تاريخ معاصر مى‏درخشى و نظامات جاهلى را از فعّاليتهاى جهانى باز مى‏دارى كه در فقره‏اى از دعاهاى اين ماه مى‏خوانى:

بار پروردگارا، مرا از مفاسد و معايب رايج در جامعه، حفظ فرما و تزئينات فريبنده اهريمنى را برايم بى‏رنگ نما و ارزشهاى جبروتى را جايگزين ضدّ ارزشهاى حاكم بر دنيا فرما و مقاومت مرا در برابر جاذبه‏هاى كاذب جارى در اجتماع، زياد گردان و از بى‏آبرويى در شبهاى عظيم قدر، مصون دار و قلبم را فرودگاه سفينه‏هاى ملكوتى فرما و از مصاحبت با دشمنان دوست‏نما دورم كن و رابطه‏ام را با وَليّت، اصلاح نما تا لياقت شرفيابى به محضرش را بيابم و ذهنيّاتم را گيرنده امواج صوتى و تصويرى نااهلان قرار مده و اعضاى بدنم را از اشتغالات ناروا دور گردان و بين من و تحريكات شيطانى، سدّ محكمى بنا فرما تا هرگز به دام خنّاسان رجيم نيفتم و قُرب تو را از دست ندهم و غيبت سنگين مولايم را با عنايات بى‏كرانت آسان فرما تا اين ساعات حسّاس پايانى را به خير گذرانم و از آقايم دور نشوم.

 

اندر آداب نيّت كردن، براى ماه مبارك رمضان

نيّتُ المؤمن خَيرٌ مِن عَمَله: رسول اكرم فرمود: قصد كردن گرويده حق، از افعالش بهتر است. زيرا كه تصميمات، فراعملى و گسترده است، امّا عملكردها، محدود و اكثراً غير قابل اجراست. پس در اين ايّام عزيز و عظيم، آهنگ افعال ذيل را داريم تا خداوند كه ميزبان ما در اين روزهاى شريف و شبهاى گرامى است به اَحسن وجه پاسخ دنيوى و اخروى آنرا اعطا نمايد:

(1) اراده كن كه در اين ماه، نمازهاى قضاء شده‏ات را اعاده (2) و ديون خَلقى و خالقىِ بر ذمّه‏ات را ادا نمائى. (3) ختم قرآن با فهم مفاهيم آن به جاى آورى. (4) نيازهاى فقراء را تأمين. (5) و جاهلان و غافلان را به مسير حق دعوت كنى. (6) براى تمامى گناهان عمرت، استغفار گوئى. (7) بين قلوب مكدّر و كينه‏اى، آشتى ايجاد كنى. (8) زوجهاى جداشده و گرفتار طلاق را به هم برسانى. (9) ايتام را سرپرستى (10) و نسخه‏هاى بيماران بى‏پول را تأمين كنى. (11)  مستأجران فاقد مسكن را خانه دهى. (12)  مَشاهد مُشرّفه را با معرفت زيارت نمائى. (13) با ظلم سازش نكني. (14) دعاگوي ستمكار نشوي. (15) تفسير واقعى قرآن را درك كنى. (16)  حقوق والدين را به جاى آورى.(17)  اصلاح مفاسد عمومى كنى. (18) رفع شبهات اعتقادى از ديگران نمائى. (19) حساب انبياء و امامان آسماني را از حساب مدعيان نيابتشان جدا بداني. (20) براى برزخ خود، از پيش آرامش بفرستى. (21) توحيد را به ما هوَ كان بشناسى. (22) به جبران زحمات نبوى گام بردارى. (23)  شيفته واقعى اميرالمؤمنين شوى. (24) ياور كرامات حَسنى گردى. (25) منتقم سودگران خون حسينى بشَوى. (26) نمازهاى سجّادى قرائت كنى. (27) مبلّغى باقرى باشى. (28) مكتبى جعفرى داشته (29)  و مزيّن به اخلاقى كاظمى شوى. (30) تسليمى رضوى در مقام بندگى دارا باشى. (31) بخششى جوادى به تو تعلّق گيرد. (32) هدايتى هادَوى، شامل حالت گردد. (33) در عساكِر حضرت حجّت قرار گيرى. (34) منتظر هميشگى عدالتگستر شوى. (35) از عدل و داد، دور نگردى. (36) مواضع غدير خم را در هيچ شرايطى ترك نكنى. (37) در محشر از هراس و بيم و خطر، دور شوى. (38)  خداوند را با عفو و رفاقت ملاحظه نمائى. (39) ملك‏الموت را در وقت قبض جان، عصبانى نبينى. (40) آرى، از بين هزار آرزوى شدنى امّا سخت، هرچه مى‏توانى قصد كن و ملاحظه كثرت و فواصل را نكن كه آفريدگارت، سفره‏دارت در اين ماه است و يُعطِى الكَثيرَ بِالْقَليل، شعارش مى‏باشد. يعنى در ازاء اندكى، بسيارى مى‏بخشد، و يُعطى مَنْ سَئَلَه، مانور خدائيش مى‏باشد: هرچه بخواهى مى‏دهد، و يُعطى مَنْ لَمْ يَسئَله، تظاهرش بوده، به مفهوم اگر نخواهى و نگوئى و نطلبى هم مى‏دهد! كدامين پادشاه را مى‏شناسيد كه چنين خصوصيّتهائى داشته باشد؟ زمزمه كن راز نيمه‏شب امام زين‏العابدين را كه: اِن كانَ ذَنبى عِندَكَ عَظيما، فَعَفْوُك اَعظَمُ مِن ذَنبى: اگر گناهم زياد است چه باك كه الطاف تو بسى فراوان‏تر از آنست.

ماهِ پيوند خَلق با خالق را دست‏كم نگيريد و مدام در لحظات آن، عريضه بدهيد كه: اِنَّ مَعى رَبّى سَيَهدين: نجواى ابراهيم خليل‏الرّحمن است كه: با من، خدائى است كه هدايتم مى‏كند. وَ اِذا مَرِضْتُ فَهو يَشفين: بيمارى را او دوا مى‏دهد.

به كثرت، ناله كن آواى قنوت نماز فطر را كه: اَللّهمّ اَهلَ الكِبرياءِ وَ العَظَمَة و اَهلَ الجودِ و الجَبَروت و اَهلَ العَفوِ و الرّحمَة و اَهلَ التّقوى و المَغفِرَة: خدايا، دخيل بزرگىِ تواَم كه بى‏نهايت بلندمرتبه‏اى و گداى كوى تواَم كه بى‏وقفه و دائم بنده‏نوازى مى‏كنى. اشك‏ريز درگاهت هستم كه كوه گناهان را به قطره اشكى مى‏بخشى. عارضم به درياى عناياتت كه به كمترين التماس، كظم غيظ مى‏كنى.

به ياد آيت‏اللّه العظمى آقا سيّد محمّد على كاظمينى بروجردى كه در اين ايّام، همچون سفينه‏اى به كوى تقرّب بالا مى‏رفت و مسجد نور را به انوار ابدى منوّر مى‏نمود و امروز، مزار مقدّسش فرودگاهى براى هجرت‏خواهان است تا دعوت مخاطب قدسى را با گوش جان، لبّيك گويند و منادى ماورائى را به خانه دل آورند و تقديرنگار ازلى را به حمايت گيرند، تا هرچه زودتر به افتضاح غيبتِ بي‌عدالتي و روشنائي، پايان دهد و مدينه فاضله ظهور را پديد آورد و گُل سرسبد خلقت را براى اعتلاى عبادت و عظمت بشريّت، ظاهر سازد و رمضان را اصالت حقيقى بخشد و بندگي را به محتواى اخلاص اعتبار دهد.   (آمّين يا ربَّ المنتظرين)

 

 

شكوفايى رمضان در نيمه آن است ، براى تشنگان قرب حق

دهه ميانه ماه مبارك، اوج فيض بوده و گمشده عارفان طالب حقيقت، در ليالى پانزدهم تا بيست‏وپنجم مى‏باشد و حامل پيامهاى ويژه برون‏مرزى بوده و زنگ خطر را در فضاى شهراللّه طنين داده كه فرصتهاى آتى، همچون برق جهنده مى‏رود و پايانه غيبت كبرى به انتها مى‏رسد و اين فرياد فيلم‏برداران مخفى حق‏تعالى است كه اى ميهمانانِ سفره خانه رمضان، خوان گسترده ايزدى در حال برچيده شدن است و شما هنوز از خواب غفلت بيرون نيامده‏ايد و به خود مشغوليد و بى‏خيال از كنار هشدارها مى‏گذريد و نداى مولايتان را نمى‏شنويد.

از منبع عرفان الهى بر شما پيام مى‏آيد كه گوشها را تيز كنيد و چشمها را بصيرت دهيد و قلبها را بيدار نماييد تا از اقيانوس بيكران شب قدر، اشباع شويد و اهريمنان را از خانه دل بيرون كنيد كه يك ناله در اين دهه، برابر با هزار فغان در اوقات ديگر است.

 

سرگذشت روزه‌هاي من

1 - روزى روزه‏دارى روزه‏اش را به بازار مكّارى برده تا آن را در ازاى سدّ جوعى، معاوضه نمايد. دكّاندار، روزه‏اش را ستانده در باسكول نهاده و مات و مبهوت به آن نگريسته كه جلّ الخالق! اين چگونه كالائيست كه صدها عيب را نمايشگاه گشته و صاحبش را مفتضح كرده و خريداران را از گِرد خود تارانده و با نواى حال، افشاى اغراض ناموزون مالكش را نموده، درين هنگام با صداى فروشنده به خود آمد كه مى‏گفت: يالّا بخر عجله دارم گرسنه مانده‏ام! مغازه‏دار با سر به او فهمانيد كه حاضر به مبايعه‏اى تغابنى نيست و آن‏گاه رو به جانب شاگرد خويش داشته و غُرغركنان مى‏گفت: خجالت نمى‏كشد مال غير را آورده تا بخرم! اين جنس، هزار عيب و نقص داره، توقّع لقمه نانى در برابرش داره!

2 - شب اوّل قبر بود و كلّى تاريكى و نگرانى، خانه تنگ و هولناكى را ملاحظه مى‏نمود، خبر و اثرى از نزديكان و اطرافيان نبود، گرد و غبار تحرّكات مادّى، پس از يك عمر كوتاه دنيوى، فرو نشسته و جز آه و ناله، بازمانده‏اى در گورش رؤيت نمى‏شود، مراسم جابه‏جايى، پايان گرفته و با احترام و آرزوى ايّام خوش! ياران از پى كارهاى خويش، ترك زندان دوست نمودند و با نثار خاك بر چهره محبوب يار ديروز! وى را در برابر تهاجم گزندگان و درندگان زيرزمينى تنها گذاردند! همسايه‏ها نيز كارى به كار همجوار جديد ندارند و به منزل‏مباركى او، كادو نمى‏آورند و برايشان اهميّت ندارد كه هم‏اتاقى تازه وارد، از چه طبقه‏ايست، فقيرست يا ثروتمند؟ عالِم بوده يا جاهل؟ حاكم بوده يا محكوم؟ وقتى ميهمان بخت‏برگشته، با آلبوم برزخى، مواجه گشت، از تمام وجود، نعره زد كه: رَبِّ ارْجِعُون: اى خداجون! نمى‏دانستم پيش‏بينى‏هاى سفيرانت جدّيست و يك چنين واكنشى بر كرانه حياتم نقش بسته، كمكم كن نزار اين‏جا بمونم. خلاصه التماس‏هايش به بار نشسته و ناگهان درى بسويش گشوده شد و روزنه‏اى از روشنايى به دادش رسيد و اين تفقّد، چيزى نبود جز بارهاى خودش كه از گمرك آمده بود، به معناى فراگير كلمه، اثاث منزلى بود كه قبلاً ذخيره كرده، توشه‏اى كه با همه ناباورى از ديار مجهول‏المكان آتى، منظور داشته.

به هر حال، موجى از اميدوارى را در آلونك حقيرش يافته بود، در اين هنگام مأمور ترخيص كالاى برزخى آمد و اعلام داشت: با توجّه به بُعد راه و ناهموارى مسير و كثرت عقبات و شدّت ابتلائات، اسباب كارآمدى به همراه ندارى تا درى از نيكبختى را به رويت باز كند. خزينه‏دار قبرستان با اداى جملات فوق، قفل بر ناآرامگاهش زده و رفت و ضربه‏اى بر ذلّت‏مكان زد و ديوار آرزوهايش را فرو ريخت. براى آن‏كه نهيب فرشته خاذن گورستان را باور كند، رأساً به معاينه وسايل شخصى خويش پرداخته و هرچه بيشتر جستجو نمود، بر عمق خجلت و حيرتش افزوده گشت، در ميان عباداتى كه به حساب قيامتش واريز شده، رمضان‏هاى طول حياتش بود كه در ميان همه ماه‏هاى عمر، جلوه خاصّى داشت ولى از ماه‏هاى مغفرت نيز عايداتى نداشت و بلكه شكايت‏نامه‏هاى بسيارى از شهراللّه در پرونده‏اش ديده مى‏شد. روزهاى عزيز و پربارى كه مفت از كف داده و كمترين حسّاسيّتى در خرج آنها نداشته، در اين‏جا موكّل رمضان، تازيانه بر سرش زد كه اى اسراف كننده سفره‏هاى كريمانه خدايى! اگر روى فقرات دعاهاى مأثوره ماه مبارك، دقّت مى‏نمودى، امروز مفلوك و مقهور و مطرود نمى‏شدى. پس بچش عقوبت بى‏انتهاى ايزدى را و ديگر فغان مكن.

 3 - با صور اسرافيل از جاى جَست، مى‏لرزيد، مى‏ترسيد، مى‏پريد، مى‏افتاد، مى‏خزيد و مى‏خواست بايستد امّا زانوهايش استوارى نداشت، آنقدر در اطرافش آدم بود كه چشمهايش از ديدن، خسته مى‏شد، هوا داغ بود و سرش مى‏سوخت، زمين، سوزان بود و پايش، متورّم مى‏گشت، حرارت، پوست بدنش را جمع مى‏كرد، تشنه بود، گرسنه بود، غريب بود، وحشت‏زده بود، بى‏هدف از اين‏سو به آن‏سو مى‏گريخت، دنبال يارى بود كه دستش بگيرد و منتظر دوايى بود تا زخمش بگيرد، همه‏جا همهمه بود، وِلوله بود، زمزمه بود، هركس يكى را صدا مى‏زد و از حسرت و عُسرت، انگشتهاى دستانش را مى‏جويد و خونش را مى‏نوشيد و ادراكش به اين حالت، اعلانش نمى‏كرد.

در بازار شلوغ محشر، ناگهان مَلكى با لحن مسكّن و ملايمى به معرّفى خود پرداخته و مى‏گويد: اى حشريان، اى حصريان، من مامور ماه رمضانم، هركس با من معامله‏اى كرده بيايد سود خود بگيرد. اى اطعام كنندگان در رمضان! هرگز گرسنه نشويد، اى جرعه دهندگان در رمضان، هرگز تشنه نباشيد، اى حرمت دهندگان به رمضان، هرگز بى‏حرمتى نبينيد، اى حاميان روزه‏داران، هرگز از حمايت من، دور نگرديد، اى صبوران در رمضان، هرگز از بابُ‏الصّابرين رانده نشويد و من بودم و آه و افسوسم كه اين نشانه‏ها بر من تطبيق نمى‏كند و آن جا بود كه گفتم : يا لَيْتَنى كُنتُ تُرابا: اى كاش در دنيا، مخلوق برتر نبودم، خاك بودم، منزلتى نداشتم و اين مصيبتها را نمى‏ديدم!                                 

 

دانشگاه رمضان، فراورده‏هاى خود را اعلام مى‏دارد

1- روزه چشم‏ها: الف) ديدن براى خدا  ب)نديدن براى او

 

2- روزه موى‏ها: پيرايش معنوى داشتن

 

3- روزه سر: سرسپردگى به صاحبش

 

4- روزه مغز: تفكّرات الهى داشتن

 

5 - روزه پيشانى: فروتنى به درگاه يزدان نمودن

 

6- روزه گونه‏ها: الف) مسيل عشق بودن ب) مهبط قطرات عاطفه شدن

 

7- روزه گوش‏ها: الف) استماع كلمات لاهوت نمودن ب) شنوايى معارف حقّه كردن

 

8 - روزه بينى: استشمام نسيم يار كردن

 

9- روزه لب: هم‏نوا با آيات قرآنى گشتن

 

10- روزه دهان: امساك از ممنوعات كردن

 

11- روزه زبان: ستودن حق‏تعالى در هر حال

 

12- روزه دندان: مسواك با اهرم قناعت كردن

 

13- روزه گردن: تسويه از ذمّه‏هاى اين و آن كردن

 

14- روزه گلو: به خاطر آوردن گلوگاه پُل صراط

 

15- روزه حنجره: سردادن آواى صداقت

 

16- روزه پوست: اجتناب از شهوات

 

17- روزه پستان‏ها: الف( فراهم آوردن تغذيه سالم ب( جذب فرزندان به فضائل

 

18- روزه سينه: حفاظت اسرار ازل نمودن

 

19- روزه دست‏ها: الف) ارائه نيكى‏ها كردن ب) قبض طريق حق نمودن

 

20- روزه روده: تطهير از خبائث نمودن

 

21- روزه معده: معدن حلال بودن

 

22- روزه قلب: تنظيم ضربان عرفانى نمودن

 

23- روزه دل: دلدادگى به ميزبان ماه داشتن

 

24- روزه كليه: واگذارى كلّيّات اجزاء كالبد به سيستم راهبردى دين

 

25- روزه شُش: دفع هواى‏نفْس نمودن

 

26- روزه آلت تناسلى: محترم داشتن نسل بشر از هرگونه افساد و تباهى

 

27- روزه پاها: الف( پايبندى در راهروى مذهب ب( نلغزيدن از بيعت‏هاى فطرى

 

28- روزه كمر: خم نكردن آن در زير بار مسئوليّت‏هاى شرعيّه

 

29- روزه استخوان: ربط دائمى با آيه )مِنَ الْمُؤمِنينَ رجالٌ: گرويدگان در هر شرايطى از امانت ايمانشان، حراست مى‏كنند(

 

30- روزه رگ‏ها: پيوست آنها با رگه‏هاى قرآنى

 

31- روزه ناخن‏ها: نيالاندن آنها به مراتب ابليس

 

32- روزه انگشت‏ها: تعبيه به ابزار خداجويى

 

33- روزه روح: هماهنگى با مرتبه )تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوح: ارواح با ملائك در تردّدند و شب‏هاى قدر به پرواز در ملكوت مى‏روند(

 

34- روزه جسم: انتقال آن به حوزه )اِرْجِعى: پُل‏هاى ارتباط فيمابين خلق و خالق(

 

35- روزه عقل: اسكان در اقيانوسِ )تِجارَةٍ تُنْجيكُمْ مِنْ عَذابٍ اَليم: تشخيص اين موضوع كه بهترين نوع سوداگرى در دنيا چيست)

 

36- روزه علم: اشاعه پاكى‏ها نمودن

 

37- روزه قدرت: مهار آن از خودكامگي

 

38- روزه ثروت: طلوع آن در احياى قلوب

 

39- روزه اعتبار: خرج آن در بپادارى شريعت

 

40- روزه اجتماع: اعلان طنينِ )يَدُ اللّه مَعَ الْجَماعَة: جماعت منتظران در تحت فرماندهى آفريدگارست(

 

41- روزه حكومت: الف) نوازش رعيّت ب) دوري از استبداد ج) ترحم بر محكومين و اسراء د) خود را جاي اقشار محروم و گرفتار فرض كردن

 

42- روزه كسب: فتوّت داشتن

 

43- روزه ناموس: تنظيم غيرت در چارچوب وجدان

 

44- روزه زيبايى: انفصال از خودخواهى

 

45- روزه اقبال: دستگيرى از اسيران ادبار

 

46- روزه آزادى: الف) احترام به آزادى ديگران ب) تلاش براي آزادي بنديان

 

47- روزه استقلال: الف) مستقل شدن از القائات شياطين ديني ب) استقلال از استعمار و استثمار مادي و معنوي

 

48- روزه معيشت: پايمردى در ضوابط انسانى

 

49- روزه تكلّم: مهار آن از بيهوده‏گويى

 

50- روزه مِلك: تملّك آن در اَسنادِ )لِمَنِ الْمُلْكَ الْيَوم: تمامى املاك در مالكيّت و انحصار خداونديست(

 

51 - روزه شجاعت: بهره‏دهى در عدالت

 

52 - روزه اخلاق: زدودن آن از سوء خُلق

 

53 - روزه اعصاب: تبرئه آن از عصبيّت‏هاى جاهلى

 

54 - روزه افكار: كشاندن آنها در وادىِ )تَفَكّرُوا فى صَنايِعِ اللّه: در ساختمان گيتى، انديشه نماييد كه خداوند چه كار كرده است(

55 - روزه ادب: پيروى از تمدّن عرش

 

56 - روزه مَركب: ارائه خدمات به همنوعان

 

57 - روزه لباس: خالى‏كردن از تشريفات

 

58 - روزه سلامتى: توجّه به بيماران

 

59 - روزه جوانى: وارسى به كهنسالان

 

60- روزه امنيّت: تأمين آسودگى ديگران

 

61- روزه فراغت: پرداختن به اولويّت‏ها

 

62- روزه سعادت: گريز از شقاوت

 

63- روزه اسلام: مقاومت در برابر شيطان

 

64- روزه تشيّع: الف) گستردگى انتظار ب) بسط مسالمت و مماشات

 

65- روزه شادى: تقسيم با غمزدگان

 

66- روزه قرابت: دلجويى از غريبان

 

67- روزه كتاب: انتقال به ناآگاهان

 

68- روزه امام: تفقّد بر مأموم

 

69- روزه در آسمان، سيّاره )يُحْبِبْكُمُ اللّه: خدايتان شما را دوست دارد و برايش بهاء مى‏دهد( مى‏باشد.

 

70- روزه در رژه ستارگان، )اِنّى مُهاجِرٌ اِلى رَبّى: همه برگزيدگان سرمدى به سويش پر مى‏كشند( را نگارش مى‏دهد.

 

71- روزه در امواج دريا، پَستى و بلندى ايّام را تداعى مى‏كند.

 

72- روزه در اشعّه آفتاب، )هاجَرُوا فى سَبيلِ اللّه: كوچ نماييد به سوى كبريائى احديّت( را تابش مى‏دهد.

 

73- روزه در كوه‏ها، )وَاسْتَعينُوا بِالصَّبر: از سختى‏هاى زمان با آن، بالا رويد( را تزريق مى‏كند.

 

74- روزه در چشمه سار، )اَعْطَيْناكَ الْكَوْثَر: آب حيات را از ماطلب كنيد( را گزارش مى‏دهد.

 

75- روزه در مهتاب، )يَهْدِى اللّهُ لِنُورِه: به نور او همه جا روشن مى‏شود( را تعميم مى‏دهد.

 

76- روزه در كوير، )تُفْلِحُوا: مقاومت به رستگارى منجر مى‏شود( را مى‏افشاند.

 

77- روزه در سَحر، )اُدْعُونى: مرسولات خدايى به بندگان( را تجلّى مى‏دهد.

 

78- روزه در افطار، )فَطَرَ النّاس: جوشش‏هاى درونى از اوست( را خاطر نشان مى‏سازد.

 

79- روزه در ظهر، )جاءَ الْحَق: بانگ ابطال باطل( را تفهيم مى‏كند.

 

80 - روزه در مسجد، اوّل شهيد محراب - على - را يادآور مى‏شود.

 

81 - روزه در قرآن، فناى در رحمت است.

 

82 - روزه در طب، معالجه فراگير است.

 

83 - روزه در رمضان، نسخه در عفو است.

 

84 - روزه در فقر، گنج در خاكست.

 

85 - روزه در امتحان، شفاعت در عقوبت است.

 

86 - روزه در تقويم، خال در صورتست.

 

87 - روزه در بازار، نفيرِ )اَلْفِقْهُ ثُمّ الْمَتْجَر: بدانيد چه مى‏كنيد( است.

 

88 - روزه در حال، پرچم تحويل است.

 

89 - روزه در قال، تقديرِ )اِنَّما قَولُنا: تمامى نيروها از اوست( مى‏باشد.

 

90- روزه در خواب، )نَوْمَكُمُ الْعِبادَة: خواب‏هايتان عبادت است( را ارزانى مى‏دارد.

 

91- روزه در كار، مجاهدت را نمايان مى‏سازد.

 

92 - روزه در قبر، چراغ در اتاق را به همراه دارد.

 

روى تمامى اين فقرات در شب‏هاى قدر كه ساعات محاسبه اعمال است به مطالعه و معاينه بنشينيد تا از ميهمانى‏مبارك و مقدّس، بى‏بهره نشويد و بايگانى مجلّلى را به برزختان، تحويل نماييد و در ميزان مربوط در يومُ‏الحشر، حيران و نالان نگرديد.

 

 

تعريف و تفسير دنيا از لسان‏اللّه على

يكى از دستاوردهاى فرهنگ غنىّ نهج‏البلاغه، معرّفى زيستگاه بشر است كه هر روز شاهد ورود و خروج انسانها در اين كانون موقّت مى‏باشيم و از آنجا كه سرنوشت بنى‏آدم در همين ميهمانسراى گذرا شكل مى‏گيرد، بايد درك بالايى از ساختار آن داشته باشيم تا بر اساس واقعيّات مندرجه، تصميم‏گيرى كرده و آينده‏نگر شويم و بدين منظور از كتاب رهگشاى اميرالمؤمنين، استعانت مى‏جوييم تا به جزئيات اين مهم آشنا شويم و آن دفتر اسرار را اين گونه ورق مى‏زنيم:

 

1- به درستى كه دنيا، خالى از حقيقت بوده و سراى ديگر براى اسكان بشر منظور شده است، پس از اين مسافرخانه‌ي بى‏پايه براى خانه ابدى خود توشه گيريد و مراقب افعال خويش باشيد كه خداوند بر همه كارهايتان آگاه مى‏باشد و فردا آبروى شما در نزد خلايق، رهين عملكرد امروزتان خواهد بود و جدا كنيد عشق و علاقه به دنيا را از خود، پيش از آن كه شما را از آن خارج سازند. يعنى هر چه محبّت و ارتباط با دنيا كم باشد دوران احتضار، آسانتر صورت مى‏گيرد.

 

2- دنيا، مهبطِ بلاهاست كه مانند تارهاى عنكبوت بر سرنوشت فرزندان خود مى‏تند و با نقشه‏هاى ظلمانى خويش، آدمى را به گرداب ناملايمات مى‏كشاند و هر روز به يك شكل ضربه مى‏زند و آنچه را كه مى‏دهد بزودى مى‏گيرد.

 

3- پس از آن فاصله گيريد و بدانيد كه همچون شمشير برهنه است كه تهديدى براى زندگان به شمار مى‏رود و اتّفاقاتش، امان را از ميهمانانش مى‏گيرد و آنها را به هيچ و پوچ مغرور مى‏نمايد و برايشان خوابهاى مخوف مى‏بيند و اعتبارش چند روز بوده كه دست به دست مى‏گردد، و تو چگونه به يك موجود هرجايى دل مى‏بندى! در حالى كه نزد سازنده‏اش بى‏مقدار است، پس هرگز به داده‏هاى آن شادمان مباش كه فقط كوردلان از ماوراى طبيعت، بى‏خبرند و سرگرم اين بازيچه مى‏شوند و آگاه‏شوندگان به حقايق هستى، احتياط و اعتدال و خويشتندارى را پيشه مى‏كنند.

 

4- آن را كه دنيا بلند كرده، احترام نكنيد كه به هر كس بدون ضابطه و قانون رو مى‏كند و در آن حال، مكارم خوبان را به او نسبت مى‏دهد و آن گاه كه به بيچاره‏اى پشت مى‏نمايد خصايص نيك او را نيز نفى مى‏كند.

 

5- دنيا و آخرت، دشمنان يكديگرند و راهشان از هم جداست و هر كس كه دنيا را برمى‏دارد و به آن مى‏پردازد، ناخودآگاه با ابديّت، عداوت مى‏ورزد.

 

6- او همچون مار خوش خط و خال است كه بر نوازنده خود زهر كشنده مى‏ريزد و جهّال از اين هشدار غفلت مى‏جويند.

 

7- به خدا قسم كه ارزش آن از استخوان خوكى كه در دست بيمار جذامى قرار دارد، براى من كمتر است.

 

8- تلخى دنيا مساوى با شيرينى آخرت خواهد بود و آن كس كه كام دنيا مى‏طلبد در قيامت ناكام مى‏ماند.

 

9- از رذايل اين عالَم همين بس كه تنها در آن معصيت خدا صورت مى‏گيرد و بدين جهت، هرگز حق‏تعالى پاداش مؤمن را در اين مقطع قرار نمى‏دهد و عقوبت دشمن خود را به زمان درازترى منتقل مى‏كند.

 

10- مجموعاً دنيا، بطور مستقل حرفى براى گفتن ندارد، بلكه پل ارتباطى با جهان ديگر است و من به تمام اشخاصى كه در هر زمان به آن قدم مى‏نهند، وصيّت مى‏كنم كه به آن به ديده بصيرت بنگرند و هرگز گِردش نگردند.

 

متأسّفانه، باز هم بشر در گمراهى، دست و پا مى‏زند، وقتى كه مى‏ميرد مردم به يكديگر مى‏گويند چه گذاشته؟ يعنى ميزان فريفتگى او به دنيا چقدر بوده؟ در حالى كه ملائكه مى‏گويند براى روزگار خشن آتى، چه فرستاده است؟

 

البته اين فرمايش مولا علي را هم يادآور مي‌شوم كه براي دنيايت بگونه‌اي برنامه‌ريزي كن كه گوئي مدت بسيار طولاني در آن ساكن خواهي بود، يعني آينده‌نگر باش و نيازمنديهايت را با اشتغالات حلال تامين كن. بحث مقاله فوق، گوياي آن است كه به دنيا دل نبنديد و وابسته به مظاهرش نباشيد و به هنگام از دست دادن نعمتهايش، دلتنگ نشويد و دچار تنشهاي رواني و عبصي با ديگران نشويد و براي به دست آوردن امكاناتش به نزاع و جنگ متوسل نشويد. در فرهنگ ديني،‌ گرچه دنيا جايگاه پستي دارد و عشق‌بازي با آن مثل بازي با آتش است ولي ترك دنيا نياز به همان اندازه مطرود و مذموم است و اعتدال را رمزگشاي اين كلاف سردرگم بدانيد.

 

 

پاسخى به ابراز محبّت‏هاى شاگردان  و دستياران – بهمن 1378

سلام بر شما دلدادگان صلح و معنويت

حقير در طىّ هشت‏سالى كه در حوزه فرهنگ و تمدّن واليان آسماني، افتخار خدمتگذارى و آستانبوسى داشته‏ام، همواره بر سكوى توكّل ايستاده‏ام و از چشمه‏سار يقين، نوشيده‏ام و از سفره امداد معصومين بى‏بديل، تغذيه نموده‏ام تا آنجا كه امواج نفسانيّات را شكسته‏ام و صواعق اغيار را زدوده‏ام و طوفان مهالك را درنورديده‏ام و اين كبائر مقادير، جز با تأسّى به عصاى خلفاى لاهوت، ممكن نبوده و بزرگترين اعجاز واليان خلقت، حفظ ذرّه بى‏مقدارى چون اين‏جانب، در برابر سيلابهاى مخوف زمان و گردابهاى مهلك دوران است كه اراده به تأمين عمر و عزّت كلب آستان خويش دارند و الحق كه با چنين اربابانى، غم اثقال مصائب را نمى‏خورم و خم به ابروان مصمّمم نمى‏آورم و در كمال سربلندى و اقتدار مى‏گويم: مَنْ مِثْلى؟ كيست مثل من كه مولايش در برابر گرگان دهر، جانش را نگه‏داشته و بر روى مهاجمين افعى گونه، تازيانه قهر كوبيده و تاج: مَنْ كانَ لِلّه كانَ اللّهُ مَعَه را برسرش نهاده و توفيق استقلالش در مقابل خطوط فكرى و عملى جامعه داده و از هر نوع شرك و شائبه و شبهه‏اى در امانش برده است.

ديگر چه آرزويى دارد نوكرى كه آقايش، حسين و جدّش، رسول اكرم و مادرش، ملكه دو گيتى و آموزگارش، اميرالمؤمنين و مربّيش، امام صادق و آرزويش، ظهور عدالتگستر است.

با چنين استوانه‏هاى غيبى و اعانه‏هاى ملكوتى، اوراق جارى تاريخ را سپرى مى‏كنم و به حول و قوّه سرمدى، بسوى روزنه ظهور، گام برمى‏دارم و در تثبيت اَقدام، از لواى: يا اَيُّهَا الْعَزيز مَسَّنا و اَهْلَنَا الضُّر، يارى مى‏جويم و شعار برخواسته از شعورم، اين حرز جاودانه است: وَ مَا النَّصر اِلّا مِنْ عِنْدِ اللّهِ الْعَزيز الحَكيم.

به همه عزيزانى كه با نگرانى و دلواپسى به دالان تقديرات اين فدَوى منجى مشارق و مغارب مى‏نگرند، اطمينان خاطر مى‏دهم كه بر كوى: يَداللّه فَوقَ اَيْديهم، پشت دارم و بر سفينه: اِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُون، قرار گرفته‏ام و از بيغوله شرّ الازمنه، با مركب: وَ ما لَنا اِلّا نَتَوَكَّل عَلَى اللّه، تردّد مى‏نمايم.

شايد كه قطرات اشكمان به سياهى جرائدمان، طهارت بخشد و عاملى در تقريب مواضعمان به جبهه پيروزمند صاحب‏الامر گردد.

در خاتمه از تمامى مشتاقان كوى انتظار كه اين اسير ظلم و استبداد را در زير چتر ملاطفت و مساعدت، قرار داده‏اند، سپاسگزارى مى‏نمايم و خواستار تقويت بنيه توحيدى ايشان از پروردگار متعال مى‏باشم.

 

اين بيانيه را به دنبال نگرانيهاي پيش آمده در پي تهديدات آشكار و پنهان گروههاي فشار، صادر كردند تا خاطر علاقمندان و دلواپسان خويش را با توكل به خدا، تسلي دهند. ذيقعدةالحرام 1420 ه.ق

 

 

پایداری در آخرین لحظات

وقتی به کارنامه عرفا و بزرگان ماضی می‌نگریم آتشی در سینه‌های ایشان می‌یابیم که به هیچ آب و بادی سرد و ساکت نمی‌شود. آری میل به پرواز در آسمان عرفان، کار عمومی و آسانی است اما از موانع ایذایی آن گذشتن و مدارج فوقانی را کسب کردن عمل شاق و سنگینی می‌باشد که مدعیان ناپایدار را از صحنه دور می‌سازد.
در زندگی هر یک از اعاظم عرفان تنشها و فجایعی دیده شده که کوه را می‌شکافد ولی آنها را از مرز رضا جدا نمی‌نماید، سالها یک شاگرد کلاس توحید دروس مختلف را فرا می‌گیرد اما به یکباره در روز امتحان می‌فهمد که خواندن و خواستن تنها اهمیتی ندارد ولی یافتن و ماندن و مجاهده کردن نقش تعیین کننده درعاقبت راه

دارد.

موحّد، توحید گراست. توحید، قبول مدیریت الهی است، آفریدگارمان به مصلحت بلندمدت، آمار و ارقام آفرینش را مقدر می‌سازد و یک مومن به آرمان ماورائی نمی‌پسندد جز آنچه را که او می‌پسندد و عشق ملکوتی او را به هیچ آرمان و آرزوئی نمی‌فروشد. احساس یک فدایی توحید با هیچ حادثه‌ای دچار نوسان نمی‌شود و

اعصابش با هیچ شکستی دگرگون نمی‌گردد.
الگوی سالک سیر معنویت، فاطمه است که در شدیدترین وقایع ثبت شده حرارت ایمان را از کف نمی‌دهد.

زینب یک موضوع برای نذورات و عقده‌گشائی و گریه نبوده، بلکه اسوه کامل بردباری در بستر رنجها و دردهاست، کسی که در هیئت او در می‌آید باید داستان تلخ و جگرخراش آن تجسم غیرت و صداقت را الگو سازد، او دست از خانه و کاشانه و همسر و فرزندان کشید و به کاروان مبلغان عیش ابدی پیوست تا خدای را با همه

وجود عبادت کند و در این راه پسران خود را کفن پوشیده، سلاح جنگ آویخته، وداع با خون دل کرده و به میدان اعدا می‌فرستد.

حال تو ای مخاطبی كه توان از دست داده‌ای، آیا در تقدیرات خویش تن به قضای الهی نمی‌سپاری؟ آیا به ریاست حق‌تعالی در وصلها و فصلها اعتراض داری؟ آیا فراموش کردی در نسخه‌های گذشته، خواندی که بی‌اجازه آن والی الولی برگی از درخت نمی‌افتد؟ آیا تو به پای خود به جویبار محبت الله آمدی که اکنون به تعب افتاده‌ای؟ آیا لحظه لحظه عمر آدمی را ایستگاه بازرسی ایزدی نمی‌دانی که فکر و حس و عصب و خلق و خوی بنده را تحت محاسبه و معاینه می‌گیرد؟ آیا از فردای خلقت باخبری که چه می‌شود؟ آیا رقم دلخواه را برایت نمی‌زند؟ آیا ناامیدی مقدمه کفر نمی‌باشد؟ حیف نیست در زمانی که همه می‌دانند چه خبر است شخصی که از خواب غفلت رسته بود الان به موضع گیریهای جاهلی بپردازد؟ حال چه وقت سستی و ضعف است؟ مگر در و دیوار را نمی‌بینی که به جنب و جوش درآمده‌اند؟ مگر غریو جهانی را در اختتام دوره نکبت فقدان امام آسمانی نمی شنوی که آرام و قرار از فضا و قضای دنیا رخت بربسته و زبان حال هرکسی ناله و وحشت و

دلشوره است .

پس ای گرویده به حق، قدر خود را بدان و یک بار دیگر طناب مخوف و ذلت بار ابلیس را از گردن بکن و یادآور روزی را که گواهینامه رستگاری را از دست

نایب پروردگارت دریافت می‌کنی و در برابر دیدگان میلیونها نفر مضطرب و متحیر روسفید و منزه، پرچم فتح را به دست می‌گیری و سربلند می‌شوی.

اگر اینها قصه است، وای بر خضر، وای بر موسی و عیسی، وای بر الیاس، وای بر ادریس، وای بر قرآن، وای بر دین، وای بر وحی، وای بر من كه جوانی و بهاران حیات خود را صرف اعتلای آنها نمودم، و اگر اینها لطیفه و طنز و بافته‌های مستانه نیست، پس وای بر هرکس که این دم آخر بخوابد، وای بر عابری که نود

و نه پله را از پلکان زمان بالا رفته و حالا خسته و مایوس شده و دیگر نه فرصت بازگشت دارد و نه حال پیمودن تنها پله را دارد .


 

ارسال مجموعه‌اي از مقالات و اشعار به حوزه‌هاي علميه (1377 ه.ش)

بسم‏اللّه الّذى علّم بالقلم

محضر مبارك حضرات آيات و علماى اعلام :

مجموعه‌اي كه به پيوست نامه، ارسال گرديده نتيجه سالهاى سنگين حضور در جبهه فرهنگىِ امامان آسمانى بوده كه به مثابه شناكردن در جهت خلاف رودخانه است، رودى كه در طول تاريخ در جهتى كه اميال نفسانى مدعيان و شيادان را تامين كند جاري بوده در فضايى كه رنگ معنويّت را كم كرده و صاحبان شريعت حقّه را در انزوا قرار مى‏دهد.

حقير با تكيه بر عصاى مَنْ كانَ لِلّه، كوير ترسناك طرد عمومى و نفى اجتماعى را درنورديدم و گاهى چون سگ اصحاب كهف، بر غار غربت اهل‏البيت مى‏گريستم و گاه به مصداق كلاغى، چشمه حياتبخش صاحب‏منصب عرش را به ديگران مى‏نماياندم و تواما مغضوب دنياداران و مدعيان تديّن بودم كه تنفّسم را معارض با تقويم منحوسشان مى‏ديدند، و نبود زخمى كه به جرم ارادت به ولىّ كون و مكان از ناحيه خفّاشان خورشيد گريز، بر تنم ننشسته باشد، ولى چه باك كه عشق به واليان هستى، هزار بار فنا و نيستى را در عرصه توحيدى، توجيه مى‏نمايد و هم‏اكنون نيز بخاطر همين حصرها و تنگناها، در هر ماه، يك جلسه برايمان مقدّر گشته تا پرچم  وَ نَجعَلهمُ الْوارِثين را به اهتزاز درآورم و از اجداد معصوم و مظلوم خويش در برابر ائمّة الكفر دفاع نمايم.

براستى كه در چنين سنگلاخهاى پايانى غيبت، پى به جناياتى مى‏بريم كه انسان‏نماهاى ظلوم جهول، به ساحت مقدّس كارگزاران وحى، در ازمنه ماضى، روا داشتند و سروران منتخب لاهوت را خانه نشين كردند و مانع فيض‏برى نيكان از شعاع آفتابشان مى‏شدند.

در خاتمه از قلب عالم امكان، امداد دائمى مى‏طلبم كه باقى‏مانده غيبت نور را به شفاعت برده و از خالق ليل و نهار، ساعت فرَج را مسألت نمايد و به جگر تفتيده منتظران،  بَرداً و سَلاماً  را هديه كند.

 

رمضان المبارك 1419 هجرى قمرى

بنده خدا ،  سيّد حسين كاظمينى بروجردى


 

هشدار به مؤمنانی كه در محافل مذهبی آلوده به سیاست شركت می‌كنند:

کسی که در هر مقطعی دری را می‌زند و مرشدی را صدا می‌کند آیا به مرحله اشباع رسیده است؟
آیا جلسات رایج در شهر کفاف نیازهای معنوی شهروندان را می‌دهد؟ و تاثیرات ضروری را به نفوس تقدیم می‌كند؟
بدان که زمین از جمله شهود در محکمه عدل الهی است و قطعات آن به نفع یا ضرر آدمیان گواهی می‌دهند، حال بگو که تاکنون شركت در محافل دینی كشور، چه فرآورده‌هائی برایت داشته است؟
آیا در این چند سال عمرت، به كارنامه اعمالت رسیدگی کرده‌ای؟
بدان ای سالک طریق معرفت که: الدرس حرف و التکرار الف، یعنی نسخه تربیت نفس یکی بوده ولی تکرارش هزار بار باید باشد. پس روی این معیارها محاسبه دائمی داشته باش:
هرکس بر منبر نشیند و دیگران را موعظه کند و خود را فراموش نماید بزرگترین گناهکار است. (قرآن)
هرکس که سیاهی لشگر واعظ بی‌عمل شود مغضوب رحمان است. (نبوی)
هرکس کلام حقی را بشنود و از آن بی‌اعتنا بگذرد فاجر است. (امام صادق)
هرکس عالم عاملی را به خاطر ترس و تهدید واگذارد حق‌تعالی وی را به انواع عذابها مبتلا نماید. (امام باقر)
هرکس به مفاهیم قرآنی در زندگی خود پشت کند خداوندش او را از لذایذ بهشتی محروم نماید. (مولا علی)
هرکس احادیث را بشنود و به آن عمل ننماید، آفریدگار بی‌همتا او را بر پل صراط معلق نماید. (امام رضا)
هرکس همسوئی با ظالم در محکومیت مظلوم نماید ایزد متعال وی را با ابلیس در دوزخ همسایه نماید. (امام حسین)
هرکس ادعای امامت و خطابت کند و در موضع حق نباشد حاکم دنیا و آخرت او را در برزخ بلرزاند. (امام هادی)
توضیحی از طرف شاگردان آیت الله بروجردی:
بسیار شده بود كه افرادی به ایشان مراجعه می‌كردند و می‌گفتند: با وجود آنكه در محافل سخنرانی یا عزاداری شركت می‌كنیم ولی بهره معنوی نداریم و خیلی وقتها هم احساس بدی به ما دست می‌دهد. ایشان در سال 1383 این نوشتار را بصورت كلی منتشر كردند و این حقیقت را تفهیم كردند كه شركت در جلساتی كه در آنها دعاگوئی امامان كاذب شود و به دست علمای بی‌عمل اداره شود، نتیجه معكوس می‌دهد. قاعدتا محافلی كه واعظ یا مداح آن، تحریفگران و دین‌فروشانی و دجال پرستانی مثل مكارم شیرازی، جوادی آملی، حسین انصاریان، جنتی، احمد خاتمی، طباطبائی، ناطق نوری،امامی كاشانی، قرائتی، مجتهدی تهرانی، عضدی، حسینی، منصور ارضی، سعید حدادیان، طاهری و كریمی و ... باشند، نتیجه‌ای جز بی‌دینی و شیطان‌زدگی نخواهد داشت.

 

 

اوصاف منافقين واقعي از دانشگاه اميرالمؤمنين

الضّالّون المُضلّون: گمراه شدگان مفسداند.

الزّالّون المُزلّون: خرابكاران خراب شده‏اند.

يَتلوَّنون اَلوانا: رنگ پذيرند.

يَفتنُّون افْتِنانا:جاسوسان فتنه‏گرند.

يَعمِدونَكم بِكلّ عِماد:طرفداران ابليس‏اند.

يَرصُدونَكم بِكلّ مِرصاد: دغل‏بازان مكّارند.

قُلُوبُهم دَوِيّة: قلبهايشان از سنگ است.

صِفاحهم نقيّة: ظاهرسازان بى‏بتّه‏اند.

يَمشُون الخَفاء و يَدبّونَ الضّراء: پنهان‏كاران نيرنگ‏بازند.

وَصفُهُم دَواء: خود را همه فن‏حريف مى‏دانند.

قَولُهم شِفاء: قول و قرارهايشان با آب و تاب است.

فِعلُهم الدّاءُ العَياء: دردآفرينان بى‏وجدانند.

قد اَعدّوا لكلّ حقٍّ باطلا و لكلِّ قائمٍ مائِلا و لكلِّ حىٍّ قاتِلا و لكلِّ بابٍ مِفتاحا و لكلِّ ليلٍ مصباحا: دشمنان حقّ‏اند، اعداء قائمند، كشندگان جاندارانند، نخود هر آش‏اند، خاموش‏كنندگان شمعهاى فروزانند.

حَسَدةُ الرّخاء: در آتش حسد مى‏سوزند.

مُؤكِّدوا البلاءِ: عامل ريزش بلايا هستند.

مُقَنِّطو الرّجاء: اميدها را از خدا قطع مى‏كنند.

لَهم بِكلّ طريقٍ صَريع: ابن‏السّبيل بيراهه‏هاى پر رنگ و بوق‏اند.

و الى كلّ قلبٍ شفيع: با اداء و اطوار به قلبهاى ساده‏دلان مى‏روند.

و لكلّ شَجْوٍ دُموع: اشك تمساح مى‏ريزند و با اسلحه اشك به كرسى مى‏نشينند.

يَتَقارَضونَ الثّناء: بايد دعاگويشان باشيد.

يَتراقَبونَ الجزاء: فردا را ناباورند.

اِنْ سَئلُوا اَلحَفوا: سائل را مى‏آزارند.

اِن عَذلوا كَشفوا: آبروى خلق را مى‏برند.

اِن حَكموا اَسرَفوا: قضاوتهايشان بر باد هواست.

يَقُولونَ فَيُشَبِّهون: دريائى از شك و ترديد ايجاد مى‏كنند.

يَتَوصّلونَ اِلى الطّمعِ بِالْيَأس لِيُقيموا به اَسواقَهم و يُنفِقوا به اَعلاقَهم: همواره در خط اغواى جامعه‏اند و از ابزار موفّق روانى و عاطفى در اين خصوص بهره مى‏برند.

قد هَوَّنوا الطَّريقَ و اَضلَعوا المَضيق: نان به نرخ‏روز مى‏خورند و به هر بادى رنگ مى‏دهند.

فَهم لُمَّةُ الشّيطان و حُمَةُ النّيران اولئك حِزبُ الشّيطان اَلا اِنّ حِزبَ الشّيطانِ هُمُ الخاسِرون: اصحاب شيطان و هيزمان جهنّم‏اند، سپاه لعين‏اند و هيچ كارى از پيش نمى‏برند.

 

مأخذ: نهج‏البلاغه فيض‏الْاسلام - خطبه 185

  

 

ويژگيهاى متّقين حقيقي از منظر علىّ‏ابن‏ابيطالب

مَنطقهمُ الصّواب: سخن بيهوده نمى‏گويند.

مَلبسهمُ الْاِقتصاد: ميانه‏روى در زندگى دارند.

مَشيهمُ التّواضع: خاكى بودن را شعار خود مى‏كنند.

غَضّوا ابصارهم عمّا حَرّم اللّه عليهم: محرّمات را حريم حقيقى مى‏دهند.

وقفوا اسماعهم علَى العلمِ النّافع لهم: دانستنيهاى جاودانه را خريدارند.

نُزّلت انفُسهم منهم فِى البلاء كالّتى نُزّلت فِى الرّخاء: برايشان كاميابى و ناكامى يكسان است.

قُلوبهم مَحزونة: شكسته دلان روزگارند.

شُرورهم مأمونة: با اشرار اختلاط نمى‏كنند.

حاجاتهم خفيفة: آرزوها را كنترل مى‏كنند.

حرصاً فى علم: در دانشجوئى راسخند.

علماً فى حِلم: به دنبال دانشهائى هستند كه فروتنى دهد.

قصداً فى غنى: مال‏اندوزى را براى ديگران مى‏خواهند.

خشوعاً فى عبادة: تكبّر را نمى‏پسندند.

تجمّلّاً فى فاقة: در ندارى‏ها آبرودارى مى‏كنند.

صبراًفى شدّة: در شدائد بردبارند.

طلباً فى حلال: محلّلات را طالبند.

نشاطاً فى هدى: جوياى هدايتند.

تحرّجاً عن طمع: به ديد طمع‏ورزى به اطراف نمى‏نگرند.

قانعة نفْسه: اميال را زير پا نهاده‏اند.

مَنزوراً اَكُلُه: خويشتندارى در اشتها دارند.

سهلاً اَمره: دنيا را ساده مى‏گيرند.

حَريزاً دينه: ايمانشان محكم است.

ميّتة شهوته: خودكامگى را طرد مى‏كنند.

صبروا اَيّاما قَصيرةً اعقَبتهم راحةً طَويلة: سوداگرانند كه ايّام فانى را به روزگار باقى وا مى‏گذارند.

ارادَتْهم الدّنيا فلم يريدوها: در برابر فريبندگى‏هاى دنيا محكمند.

لا يرْضون مِن اعمالهم القليل و لا يستكثرون الكثير: زشتيهاى خود را فراموش نمى‏كنند و نيكى‏هاى خود را از ياد مى‏برند.

هم لِأنفسهم مُتّهمون و مِن اعمالهم مُشفقون: از خود راضى نيستند و هميشه خويش را به خدايشان بدهكار مى‏دانند.

اِذا زُكّى احد منهم خافَ ممّا يُقال له: از تبليغ افراطى مى‏هراسند.

قوّة فى دين: ديندارانى متعصّبند.

مَكظوماً غَيظه: عصبانى مزاج نيستند.

الخيرُ مِنه مَأمول: داوطلبان خيرند.

الشّرّ منه مأمون: شرارتها را مهار مى‏كنند.

يَعفو عَمّن ظَلَمه: در دعواها كوتاه مى‏آيند.

فِى الرّخاءِ شكور: در زير چرخ گردون نمى‏نالند.

لا يَحيف عَلى من يُبغض: دشمنى‏هاى بدون حد و مرز نخواهند داشت.

لا يَأثم فيمن يُحبّ: دوستى‏ها را به نفسانيّات نمى‏آلايند.

يَعتَرف بِالحقّ قبلَ اَن يُشهد عليه: ناديده پيرو حقيقتند.

لا يُضيع مَا استَحفظ: فرصتهاى خداداده را نمى‏سوزانند.

لا يَنسى ما ذُكّر: ياد خدا را در هر جا و هر حال احياء مى‏كنند.

لا يُنابِز بِالْالقاب: دنبال اسم و رسم نيستند.

لا يُضارّ بِالجار: با همسايگان مماشات دارند.

لا يَشمَت بِالمَصائب: گرفتاريهايشان از خدا دورشان نمى‏كند.

انفْسهم عفيفة: نفْسهايشان در بند بندگى ربوبى است.

حَزما فى لينٍ: در عين بيچارگى از اوج توكّل برخوردارند.

ايماناً فى يقين: در عبادات عروج درونى دارند.

يعمل الْاعمال الصّالحة و هو على وجَل: نيكوكارى را با جان و دل پى مى‏گيرند.

يُمسى و همّه الشّكر: عاشقانه با خدا راز و نياز مى‏كنند.

يُصبح و هَمّه الذّكر: مدّاح پروردگارند.

قُرّة عينه فيما لا يَزول: عشقهاى پايدار را به دل دارند.

زهادته فيما لا يبقى: در بند تنقّلات بى‏پايه نمى‏شوند.

يَمزج الحِلم بِالعلم و القَول بِالعمل: عالمانى افتاده و با عمل مى‏باشند.

قريباً اَمَله: وعده‏هاى دوردست الهى را به عينه مى‏بينند.

قليلاً زَلَله: اهل گله و شكايت از سرنوشت نيستند.

خاشِعاً قَلبه: با همه وجود به خدا فكر مى‏كنند.

يُعطى مَن حَرمه: با بدان مقابله به مثل نمى‏كنند.

يَصِل مَن قَطعه: قطع رحِم نمى‏كنند.

بَعيداً فُحشه: بدگوئى نمى‏كنند.

ليّناً قوله: خوش‏اخلاقند.

غائباً مُنكره: ناشناخته‏اند.

حاضراً معروفه: حضور قلبى عالى دارند.

مُقبلاً خيره: خيّر و مفيداند.

فى الزّلازل وقور: از تكانهاى تقدير نمى‏هراسند.

فى المكاره صبور: در بازار از شتاب بى‏جا دور هستند.

لا يدخل فى الباطل: مغلوب هياهوها نمى‏شوند.

لا يخرج من الحقّ: تحت هيچ شرايطى به حق پشت نمى‏كنند.

اِن صَمَتَ لم يغمّه صمّه: در خاموشى‏ها خودخورى نمى‏كنند.

اِنْ ضَحِك لم يَعلُ صوته: اسير شاديهاى كاذب نمى‏شوند.

اِنْ بُغِىَ عليه صبر حتّى يكون اللّه هو الّذى ينتقم له: انتقام را به وقت ظهور مى‏كشانند.

نفسه منه عناء: خداترسى در وجودشان است.

النّاس مِنه فى راحة: كارى به كار ديگران ندارند.

 

مأخذ: نهج‏البلاغه فيض‏الْاسلام - خطبه 184

 

 

برگى از جهان‏بينى امير سخن، پيشواى رستگاران، هادى تبهكاران، فاتح ميادين نبرد، حيدر صف‏شكن

از كتاب غررالحكم

 

1) نِعْمَ الْعِبادَةُ الْعُزْلَة:

چه عبادت زيبايى است گوشه‏گيرى از جوّ فتنه‏انگيز و عُزلت از فضاى نامردمى، زمانى‏كه نمى‏توانى اعلام حق كنى و اطرافت را از آلودگى‏ها پاك نمايى به كنارى بنشين تا لااقل، كلاهت را باد بى‏وجدانى نبرد.

 

2) عَجِبْتُ لِمَنْ نَسِىَ الْمَوْتَ وَ هُوَ يَرى مَنْ يَمُوتُ:

بسى مايه تعجّب است بر افرادى كه مرگ ديگران را به چشم خود ديده‏اند امّا اين حواله حتمى و گريزناپذير را براى خود باور نمى‏نمايند و حال آنكه تضمين زندگى در حلقوم آدمى بوده و آن دالان تنگ از هيچ آفتى در امان نمى‏باشد و به كمترين حادثه‏اى مسدود مى‏گردد.

 

3) اَلْعارِفُ وَجْهُهُ مُسْتَبْشِرٌ مُتَبَسِّمٌ وَ قَلْبُهُ وَجِلٌ مَحْزُونٌ:

شاگرد مدرسه عرفان، داراى قيافه‏اى شاداب و خندان است ولى دلى نگران و گرفته دارد، ظاهرش از باطنش خبر نمى‏دهد، بيرونش در حصار تقيّه بوده تا ديگران از حال و هواى درونش مطّلع نگردند. امّا علّت اين تضاد آن است كه بدخُلقى باعث اشتغال ذمّه به حقّ‏النّاس مى‏گردد و مخصوصاً نسبت به خانواده و ارباب رجوع در موارد كارى، كه شديداً توصيه به نرمى و مسالمت شده، امّا ضربان قلبش در محاسبات معاصى، به كُندى مى‏زند و هيچ محلّى را براى راحتى خيال نمى‏يابد.

 

4) اَلْاِنْسانُ بِعَقْلِه:

آدميّت به عقل است و هر قدر كه ميزان آن سنگين شود، مكرمت آدمى فزونتر مى‏گردد و تنزّل آن به منزل حيوانى منجر مى‏گردد.

 

5) كَما تُعينُ تُعان:

به هر مقدار دلسوزى كنى مهربانى بينى، هرچه زير بازوى ناتوان را گيرى، دست تقدير، گره از كارت بگشايد، اگرچه اين مصداق، امروز كم‏رنگ شده و عموماً در تعشّق مادّى فرو رفته‏اند.

 

6) مَنِ اسْتَعانَ بِاللّهِ اَعانَهُ:

اگر تكيه به خدا كردى، جواب خواهى گرفت به شرط آنكه حريم كبريايى را با معادلات روز، جابه‏جا نكنى و حساب خدايت را از خلقش، سوا نمايى و به محضرش به فراخور عظمتش، عريضه دهى.

 

7) اَلْغِنى يُطْغى:

ثروت طغيان‏آور است، مال‏هاى زياد باعث خودكامگى مى‏شود، زراندوزى به ستمكارى منجر مى‏گردد و غالباً ديده شده كه صاحبان قدرت اقتصادى، خود را تافته جدابافته از خلق مى‏دانند و در ضميرشان ترحّم به زيردست و شفقت به همنوع، ملاحظه نمى‏گردد.

 

8) مَنْ اَيْقَنَ بِالْمَعادِ اسْتَكْثَرَ مِنَ الزّادِ:

اگر به مرحله يقين برسى كه در پس اين خانه خاكى، منزل جاودانه‏اى هست، هرآينه براى معيشت آن، تلاش و كوشش خواهى كرد، پس اينكه خيلى‏ها به فكر قيامت نيستند و ذخايرى به آنجا نمى‏فرستند نشانه عدم ايمانشان به اصول دين است كه شاخه آخرش معاد مى‏باشد و اگر چنين باشد واى بر احوالشان و مصيبت بر جايگاهشان كه فرجامى ناسالم، ناهموار، ناامن و نازيبا خواهند داشت.

 

9) اِذا مَلَكَ الْاَراذِلُ هَلَكَ الْاَفاضِلُ:

وقتى كه حاكميّت به دست اوباش افتاد، فضلاء قوم نابود مى‏شوند، چونكه ملاك در آنوقت، زشتى، دنائت و حيوانى است.

 

10) مَنْ عَرَفَ النّاسَ تَفَرَّدَ:

اگر بى‏پرده، از حقايق داخلى مردم آگاه شوى، ترك مصاحبت خواهى‏كرد و هرگز در محافل ايشان وارد نمى‏گردى و حاضر به تحمّل آنها نمى‏شوى.

 

11) اَلتَّفَكُّرُ فى مَلَكُوتِ السَّمواتِ وَ الْاَرْضِ عِبادَةُ الْمُخْلِصين:

در همه ابواب جارى، به فكر مى‏روى ولى در اسكلت زمين و آنچه در اوست مطالعه نمى‏كنى و در ستون فقرات آسمان، محاسبه نمى‏نمايى كه معمار اَزل، در زير و رويت، چه ساخته و در چيدن ستارگان فوقانى، چگونه مهارتى به خرج داده كه همگى بدون ستون و ريسمان، به تجلّيات انوار پرداخته‏اند، در حالى‏كه به فراورده صنايع بشرى، ساعت‏ها مى‏نگرى و مفتون پيچ و خمش مى‏گردى و به تحسين سازنده‏اش مى‏نشينى و حال آنكه هيچ آفريدگارى به مثل خالق بى‏همتايت نمى‏تواند قدرت‏نمايى و اعجاب داشته باشد.

 

12) اَشَدُّ الْغُصَصِ فَوْتُ الْفُرَض:

شديدترين غصّه، عمل نكردن به فرامين الهى است، براستى كه آنچه براى اكثريت، مايه فكر و خيال مى‏باشد ناكامى‏هاى مادّى بوده ولى در عقبگردهاى واجبه، تشويشى ندارند.

 

13) اَلْحَسُودُ غَضْبانٌ عَلَى الْقَدَر:

آدم حسود، ناخواسته بر تقديرنگار بزرگ، مى‏خروشد و معترض مى‏گردد و اين مسأله به معناى تبديل گناه به كفرست كه بايد روى شبكه‏هايش، دقّت نمود، در وقت ديدن دارايى ديگران، به خود بگوييد، هرچه به هر كسى داده شده مخصوص خودش مى‏باشد و با ناراحتى من چيزى تغيير نمى‏كند و با نارضايتى اشخاص، تبديلى صورت نمى‏گيرد و فقط، تخريب اعصاب نصيب ناظرين مى‏شود.

 

14) اَلنّفْسُ الدَّنِيَّةُ لا تَنْفَكُّ عَنِ الدَّناءآت:

عينك را از غبار ايّام، بزداى تا فراسوى اين ديوارها را بنگرى كه اگر فقط جلوى پايت را ببينى، از قافله تكامل، جا مى‏مانى، بدان‏كه به اندازه ادراكت، آينده‏ات را ترسيم مى‏نمايى و اگر شناخت عمومى را نسبت به اشياء و اشخاص، كامل كنى، كمتر از دستبرد شياطين، رنج خواهى برد.

 

15) بِالْفَناءِ تُخْتَمُ الدُّنْيا:

اعلام ختم غائله دنيا در از دست‏دادن جانست، اين‏همه تجمّلات و تشريفات، به يك نفَس بند است اگر قطع شد، كاخ‏هاى پوشالى دلدادگان به گذرگاه موقّت، فرو مى‏ريزد و جايش را كوه‏هاى اضطرار و التماس مى‏گيرند.

 

16) كُلَّما فاتَكَ مِنَ الدُّنْيا ش