اسماء الحسني

 

آيت الله بروجردي، قبل از اتمام اين مجموعه بازداشت شدند.

 

نگرشي كوتاه و مؤثر به نامها و صفات خداوند در ابعاد عرفاني و اخلاقي و  توسلاتي دارد.
ايشان همچنين برخي از واژگان كه جزو اسامي خداوند نيستند ولي به نوعي قابل طرح در اين بحث مي‌باشند را به اختصار مورد بررسي  قرار داده‌اند، مثلا در ذيل نام المذلّ، كلمه ذليل را نيز تشريح نموده‌اند.

 

ذوالجلال و الْاكرام

المؤخّر: آخر

الرّافع: رفيع، مرفوع، رفع، رفعت

المُعزّ: عزيز

الحسيب: حسيب، حساب، محاسبه، حَسَب، محسوب

النّافع: نافع، منفعت، منافع

الضّار: ضار، مُضر، مضرّات، ضرَر

المعيد: عيد، عود، اعاده

الخافض: خفض، خفيض

اللّطيف: لطف، عبد اللّطيف

الكاشف: كشف، كشّاف

الفالق: فلق

الحاكم: حكم، حكمت، محكوم، احكم الحاكمين

الامان: امين، مأمون، امن

الوهّاب: هبه

الواسع: وسيع، وسعت، توسعه

النّاصر: نصر، نصير، نصرت

الثّواب: ثوب، مثوبه

الخبير: خبره، مُخبر، خبر

الخالق: خلّاق، خلق، خلايق، مخلوق، خلقت

الخير: خيّر، خيرالنّاصرين

الدّيّان: دِين، مديون

الشّافى: شفاء، شفى

المصوّر: صورت، تصوير

الكريم: كرامت، مكرّم، اكرم، مكارم، مكرمت

الْاَكرم: اكرام

الكافى: كفايت، مكفى

الكبير: اكبر، كبر، كبارت

الباسط: مبسوط، بسط، بسيط

القاضى: قضى، مقضى

المنّان: منّت، امتنان، منيّت، صاحب منّت، منّت‏گذار

المحيط: محاط، احاطه، حيطه

 المبين: مبيّن، بيان، مبيّنات، بيّنه

القيّوم: قيّم، قيّمه

القابض: قبض، قبوض، مقبوض

القريب: قرب، تقرّب، مقارب، مقرّب، اقرب

المَلِك: مالك، مُلك، مِلك

الغنى: غناى، مُغنى

الغياث: غوث، مغيث، اغث

الفرد: فرديّت، فرادى، مفرد

الفاتح: مفتّح، فتّاح، مفتوح، فتح

المؤمن: امين، امن، يامن، آمن

المهيمن   

المتكبّر: كبّر، تكبير، مكبّر

السّيّد

الشّاهد: شهيد، شهادت، مشهود، شهداء، شهود، اشهد

الصّادق: صدق، صدوق، اصدق، صدّيق

الصّانع: مصنوع، صنيع، صنعت

العفو: عفوّ، عافى، معافى، معفوّ، عافيت

الغفور: غافر، مغفور، غفران

الرّائى: رؤيت، مرئى، رؤيا

الذّارى: ذرّيّه، انتهاء، دامنه، فرجام

الرّازق: رزّاق، رزق، مرزوق، ارزاق

الرّقيب: راقب، مراقب، رقبا

الرّئوف: رأفت، رئوفانه

المجير: اجاره، اجير

المجيد: مجد، امجد، قرآن مجيد

القوى: قوى، مقوّى

العظيم: معظّم، اعظم، عظمى، بِسمِكَ العَظيم، سُبحانَ رَبّى العظيمِ و بِحمده

الودود

الحقّ: حقيقت

الباقى

النّور

الرّاشد: رشد، رشيد، مرشد

الصّبور: صابر، صبر

الولى: والى، ولايت، توليت، متولّى

الطّاهر: تطهير، طهور، مطهّر، طهر

الحميد: حامد، حمد

الحبيب: حب، محب، احبّاء، محبوب

الجبّار: جبر، مجبور

العادل: عدل، اعدل، عدول، عدالت، عدالت خواه، عدل‏پرور

المُذلّ: ذليل، ذلّت، مذّلت

الشّكور: شاكر، شكور، مشكور

المقيت: لمقت اللّه اكبر

السّلام: مسلم، سليم، سالم، تسليم، اسلام

القوى: قوى، مقوّى، قوّنى، تقويت

الحفيظ: حافظ، حفظ، محافظت

الرّحيم

الرّحمن

القدّوس: مقدّس، قدّيس، قداست، تقدّس، قدّس‏اللّه تربته، اقدس، تقديس، قدسي

الوَتْر: وتيره

الاحد: احديّت

الواحد: وحدت، وحيد

الفيّاض

القانع: قنع، قنوع

الحفى

القاهر: قهّار

العليم: عالم، علّام، علم، معلوم

المنافى

الباطن: بطن

الحكيم: حكمت

الحىّ

المحى

الاعلى

البديع

الحليم

وارث

البر

اللّه

رب

السّريع

المجيب

المحصى

المستعان

المقنى

المنتقم

المنعِم

المولى

الهادى

الواجد

الوكيل

المنزل

ذوالطّول

ذوالعرش

الفاضل

ذوالمعارج

ربّ المغرب و المشرق

السميع

الشّديد: شدائد، شدّت

التّواب

المعين

النّعيم

المبدى‏ء: بدء

البارى‏ء

الباعث

الجامع

الجليل: جلّ جلاله، جلّت اسمائه

الشّفيع

الظّاهر

القادر

المتين

جابر

كاسر

فاطر

ستّار

انيس

مسئول

داعى

وافى

مقدِّم

مبشّر

منذر

ميسّر

مدبّر

دليل

دافع

مانع

مسهّل

سبحان

رضوان

سلطان

برهان

كمال

معطى

مقيم

مخلّص

البصير: ابصر، مبصر

 فعّال

مقلّب: ‌قلب، انقلاب

 

 

ذوالجلال و الْاكرام:

صاحب جلالت است.

جلال، نقطه‏ى تضاد با ذلال است.

جلالت، مغاير با ذلالت است.

جليل، عالى‏مقدار بوده، و ذليل، پست و بى‏مقدار مى‏باشد.

جلال، فرع است و ذوالجلال، اصل، مثل حسن و ابوالحسن.

هر جليلى، روزى، بى‏توشه مى‏شود، ولى صاحب جلال، جلالت را مى‏زايد.

كرام نيز اصل كرم بوده و مكرمت، مغاير با مفسدت است.

كرام، جويبارى از مكارم را مى‏نماياند كه هميشه‏ى زمان مى‏جوشد و مى‏خروشد.

 

المؤخّر: آخر

نهايت امر و آخر امور است.

تأخير هر كار است.

كسى كه پايان را مى‏نگارد، اختتام‏گر تقديرات است.

تو مى‏روى، او مى‏رود، ما مى‏رويم، ولى صاحب ما مى‏ماند كه نتيجه را محاسبه كند.

اُخرى، ديار پايانى است.

آخرت، منزل نهائى مى‏باشد.

وَ آخِرُ دَعْوانا، فرجام امور به دست اوست.

 

الرّافع: رفيع، مرفوع، رفع، رفعت

بالا مرتبه است.

اعلى منزله، بالائى كه بالادست ندارد.

رفيعُ المقام، انتهاى پرش‏ها است.

رفعت در شأن آقائى است كه صاحب گيتى بوده و همه چيز در تحت شعاع او قرار گرفته است، همه پائينيم و او بالاست.

 

المُعزّ: عزيز

عزيز كننده و عزّت‏بخش است.

هرجا كه بر زمين خوردى، بگو: يا اَيّها العزيز مَسّنا و اَهلَنا الضّر، كه دواى درد بى‏كسى و غريبى است.

در اين جهان بزرگ، هرگاه كه احساس بطالت عمر كردى و ديدى كه در ميادين اجتماعى جائى ندارى، بگو: اى صاحب‏خانه، ميهمان بدبختت را درياب، مرا آورده‏اى كه بر سفره‏ى احسانت بگذارى، نه آنكه به فرومايگى بنهى.

 

الحسيب: حسيب، حساب، محاسبه، حَسَب، محسوب

حسابگر ماهر، محاسبه‏كننده‏ى وارد.

حساب و كتابها در دست اوست.

بر حسب فرمانت آماده‏ايم.

عمر ما به قانونت محاسبه مى‏شود.

 

النّافع: نافع، منفعت، منافع

نفع ما در بندگى است.

منفعت كثيره، حبّ اللّه است.

منافع بشر، در دوستى با خدا خلاصه مى‏شود.

همه به دنبال كسب منافع بيشترند، و خدا ما را مى‏خواند تا نفعمان دهد.

خدايت بى‏حدّ و مرز، مى‏بخشد و نفع مي‌رساند.

 

الضّار: ضار، مُضر، مضرّات، ضرَر

ضرر زننده است!

پس لا ضَرَر و لا ضِرار (نه ضرر مي‌زنند و نه ضرري را تحمل مي‌كنند) كه شعار اين آئين است چه مي‌شود؟ خدا ضرر مى‏زند امّا بر اساس عدالت، اگر زيان رساندى، لاجرم سرمايه‏ات مى‏سوزد.

چيز مُضر، حرام است.

مَضرّات، بر مبناى امورى است كه بر آدمى لطمه وارد آيد.

 

المعيد: عيد، عود، اعاده

برگرداننده، چيزى را كه از دست داده‏اى باز مى‏گرداند.

عيد، بازگشت به فطرت است.

عود ارواح، مسئله‏ى اصلى در قيامت است.

هرگاه انفاق كنى، گيرنده كه خدايت مى‏باشد بهتر از آنرا به تو برمى‏گرداند.

 

الخافض: خفض، خفيض

براى آن معانى چندى است.

يكى دفع هر نوع آزار ناگهانى كه دفعتاً پيدا شود.

معني ديگر، پديدآورنده‏ى عكس‏العمل كارهاست.

هر كار كه كنى نتيجه‏اى داشته، كه با رؤيت آن شاد و يا ناشاد مى‏شوى، هر وقت كه بد كردى از انتهاى ماجرايش بترس، خدايت تيزبين و ريزبين است.

 

اللّطيف: لطف، عبد اللّطيف

صاحب كرامت و سخاوت است و لطف را به حد كمال مى‏رساند.

اللّهُ لطيف بعباده: خدا به بندگانش خوبى مى‏كند و كار هميشگى خالق، خَلق نيكى مى‏باشد.

يا لطيف ارحم عبدك الضّعيف: اى خوب كامل و دائم و جامع، بر مخلوق فرتوت فرسوده‏ى خود ترحّم نما.

لطيف را به لطفش قَسم ده تا بر سر غيرتِ بخشندگى درآيد و بى‏حساب و كتاب ببخشد.

شما لطف داريد ولى خدايتان، لطف فراگير دارد.

اميد است كه مشمول الطاف ربوبى شويم.

 

الكاشف: كشف، كشّاف

برطرف كننده و رفع كننده است.

چيزى را كشف مى‏كنى خوشحال مى‏شوى، كاشف حقيقى آن كسى است كه كشفيّاتش، گسترده و عميق مى‏باشد.

كشّاف، صيغه‏ى مبالغه‏ى كشف است، يعنى هر ثانيه، نقاهتى را برطرف مى‏سازد.

كاشِفَ الضُّر، هر نوع ضرر و زيانى را برطرف مى‏سازد.

در هر سختى و شدّتى بخوان، يا كاشِفَ الكَرب، اِكشِف كَربى، اى برطرف كننده‏ى ناراحتى، گرفتاريم را بزداى.

 

الفالق: فلق

در ظاهر، خالق است و در باطن، پديدآورنده‏اى زبردست.

خَلق را خيلى‏ها به اذن‏اللّه دارند ولى فالقيّت در انحصار حق‏تعالى مى‏باشد.

كارى كه فالق مى‏كند تماماً ريزه‏كارى و پر رمز و راز مى‏باشد. از جمله، روز را به شب غالب مى‏كند و متعاقباً شب را بر روز تحميل مى‏گرداند.

فلق، سپيده‏ايست از ساعات بهشت كه نه در حوزه‏ى زمانى شب است و نه در منطقه‏ى حفاظت شده‏ى روز. در آن لحظات حسّاس و غريب، يك سالك مى‏تواند به اسرار مخفى از ديده‏ها دست يابد.

قل اعوذ بربّ الفلق، كسى كه قاعده‏ى فلق را ابداع كرده مى‏تواند از تيراندازيهاى برون‏محيطى به نام سِحر و جادو جلوگيرى نمايد.

فالق الْاصباح، پديد آورنده‏ى سپيده.

بربّ الفلق، خداى صبحگاهان، روزى كه از نو مى‏آيد.

پيام اين صانع شفق، نوآورى در طبيعت است.

استعاذه‏هاى قرآنى، گزينه‏هاى برتر در روابط ماورائى است كه خواصّ آنها فرامحيطى مى‏باشد.

 

الحاكم: حكم، حكمت، محكوم، احكم الحاكمين

حاكمى كه حكومتش اِلَى الْابد پابرجاست.

حكم حكومتى ربوبى، در سه مرحله‏ى: ذر، جنين و برزخ وارد است و در قيامت به تكامل مى‏رسد.

اِن خيراً فخيرا و اِن شرّاً فشرّا: همه محكومين خلقتيم. همه در اسارت حكمت اوئيم.

 

الامان: امين، مأمون، امن

همه در امان اوئيم و هيچ‏كس مأمون از عذاب او نيست.

امين او با شما در اجراء احكام.

ذكر انگشتر امام حسين، يا اَمانَ الخائِفين است، اى كه تأمين امنيّت مى‏كنى براى تهديدشدگان.

ذكر انگشتر حضرت فاطمه، امن المتوكّلون است، هر كه به تو تكيه كرد از گرفتارى ايمن است.

 

الوهّاب: هبه

صيغه‏ى مبالغه‏ى بخشنده است و به كسى اطلاق مى‏شود كه هر دم مى‏دهد بدون آنكه به حساب آورد و همچنين در هر فرجه‏اى مى‏نوازد، ولى به ياد اين قطعه شعر هم باش: گر گدا كاهل بوَد، تقصير صاحب‏خانه چيست.

تو هبه مى‏دهى و من هديه مى‏دهم ولي به اندازه‌ي توانمان، اما او به مقدار عظمت خويش مى‏دهد.

هَب لى جُرمى: به من بده گناهم را! آثار جرم را به خودم بده، به پرونده‏ى اخروى نفرست.

هَب لَنا مِن لَدنكَ سُلطاناً نَصيرا، به ما بده از طرف خود قدرت بالائى را كه سلطه‏پذيرى را دفع كند.

 

الواسع: وسيع، وسعت، توسعه

وسعت دهنده است، بي‌نهايت بيشتر از آنچه كه از فضا و قضا در خيال و تصورت بگنجد!

يا مَن وَسَعت رَحمَتُك عَلى العالَمين، اِنَّ اللّهَ واسِعٌ عَليم، اگر او به عنوان معمار ازل به گسترش زمان فرمان ندهد، زمين از حركت باز مى‏ايستد و وقفه در كار چرخش وضعى و انتقالى مى‏افتد.

اِنّ مَغفرَتكَ اَوسَعُ مِن ذَنبى، به حقيقت كه بخشايش تو از معاصى من، بسى گسترده‏تر است.

 

النّاصر: نصر ، نصير، نصرت

يارى كننده است.

كسي كه براى آدمى، بارى را بردارد.

بِنصَر اللّه يَنصرُ مَن يَشاء، اگر او كليد نصرت دهد درها باز مى‏شود.

و لَقد نَصَركُمُ اللّه فى مَواطِنَ كثيرة، او شما را در جاهاى مختلف، كمك كرد.

اِنَّهم لَهُمُ المَنصورون، قدرت در اختيار رسولان اوست.

يا ناصِرَ المَنصورين، اى كه بى مدد تو بر زمينم. اي كه بدون حمايت تو كسي را ياراي كمك به من نيست.

 

الثّواب: ثوب، مثوبه

پاداش، جزا، مزد.

ثواب اللّه خيرٌ، آنچه خدايت بدهد بالاتر است.

خداوندت نيكو دهد، كامل بخشد، جامع كند، وافر نمايد، جاودانه گرداند.

 

الخبير: خبره، مُخبر، خبر

دانائى كه خبره‏ى هر كار باشد و مُخبر هر صدقى گردد.

اخبار را در همه‏ى حال، دنبال كردن لازم است.

درك مفاهيم عمومى زندگى به تضمين اعلانات خبره‏ايست كه مصاديق بارز عمر را مى‏شناسد و با الفباى هستى در افق بالائى آشناست.

هرگاه كه به دنبال چيزى رفتى بگو، يا خَبير اَخبِرنى مِن اَحوالِ الْاَشياء، مرا آگاه كن به محتواى امور نه به ظواهر، كه ظاهر فريبنده است و باطن، حقيقت را مى‏نگارد.

 

الخالق: خلّاق، خلق، خلايق، مخلوق، خلقت

آفريدگارى را گويند كه دم به دم خلق كند و خلقش نوين باشد و خلقتش اصل بوده و اساس زندگى را تجلّى دهد.

مخلوقات در برابر خالق خود، مسئول، مجبور و مقهورند.

در عالَم قبلى از همه سئوال شد كه: اَلَستُ اولى بِكُم مِن اَنفُسِكم؟ و اينگونه بود كه پديد آمد و تحت ابزار جبر به تداوم حال و قال مشغولند و در قهر و غلبه‏ى ربوبى محصورند.

 

الخير: خيّر، خيرالنّاصرين

بيدك الخير، به دست تو، خيرات، ساري و جاريست.

و ما عند الله خير، آنچه پروردگار برايت در نظر گرفته بهتر است، پس از مسير او خارج نشو و دورانديش باش.

همه براى يارى آمده‏اند امّا مدّعيند و نامطمئن!

هركه به يارى آيد چشم‏انتظار بازدهى باشد. امّا خدايت به بهترين شيوه كمك مى‏كند و از كانالهاى مطمئن مدد مى‏رساند.

يا خير النّاصرين، اى كه در عالى‏ترين زمان به داد بنده‏ات مى‏رسى.

اگر كسى را از زمين بلند كنيد تا عجز را ترك گويد و در چند مترى زمين، بالا نگه داريد و از آنجا رهايش كنيد، چه مى‏شود؟ در مرحله‏ى اوّل، از چاله بيرونش آورده‏ايد ولى در مرتبه‏ى دوّم به چاهش انداخته‏ايد!

 

الدّيّان: دِين، مديون

صاحب دين است و بنيانگذار شريعت.

دِين، تعهّد، مسئوليّت و وظيفه مي‌باشد.

قادرى كه راهى را از ماوراء در پيش پاى مردم مى‏گذارد تا هدايت شوند و با اين كار، كتابى براى خواندن، پيامبرى براى هدايت نمودن و امامى براى اقتداء كردن، آورده، كه عمل به آنها، اسباب راحتى را فراهم آورد.

مالك يوم الدّين، پادشاه بلامنازعه‌ي روز جزاء.

 

الشّافى: شفاء، شفى

شفا دادن، از امتيازات خاصّه‏ى ايزدى است.

اَلّذى اُنزِلَ الدّاء اُنزِلَ الشِّفاء، آنكه درد دهد، دوا دهد.

هر كه طب خوانده مدّعى بهبودى مى‏باشد، امّا خدا، طبيبَ مَنْ لا طَبيبَ لَه است، دكترى كه دارويش تك بوده و رقيبى در طبابت ندارد.

وَ نُنزّلُ مِنَ القرآنِ ما هُو شِفاء، در آيات قرآنى، اصلاحات جسمانى و روانى نهفته است.

اُعيذُ نَفْسى بِاللّهِ الّذى اِسْمُهُ بَرِكَةٌ وَ شِفاء، پناه به خدائى مى‏برم كه نام مباركش، عافيت از هر بلاء و نگرانى و نقاهتي مى‏باشد.

 

المصوّر: صورت، تصوير

چهره‏نگارى را گويند كه قادر باشد از هيچ، همه‏چيز را بيافريند.

صورت هر كسى را نديده، ايجاد كند.

ابتكارى عمل نمايد و خلق كند.

در آلبوم خلقت، ميليونها قيافه را مى‏بينى، در آب و هوا و خشكى كه هر يك با ديگرى متفاوت است و در هر كدام، ابداع، ديده مى‏شود.

تصوير جهان در اشياء فوقانى و تحتانى و اطراف، در هر زاويه و بُعدى، سخنى دارد و پيامى. اين پرده‏گشائى‏هاى الهى‏آنقدر ظرافت و لطافت دارد كه حتى در ذهنيّت انسان، تصوّرهائى مى‏دهد كه در بيرون از خيال، قابل نقش و هضم نخواهد بود، امّا او به خوبى مى‏تواند ناديدنى‏ها را ديدنى كند، ناشنيدنى‏ها را ممكن سازد و تصوّرات درونى را به مرحله‏ى تصديق و تأييد بكشاند.

 

الكريم: كرامت، مكرّم، اكرم، مكارم، مكرمت

بخشنده‏اى كه بى‏حساب و كتاب مى‏دهد.

بزرگى كه بنا بر لياقت خود مى‏بخشد نه به قدر مخاطب.

جزء اسماءالحسنى است و ضدّيّت دارد با لئيم.

صفتي است كه به ديگران به صورت مجازى و ظاهرى نسبت مى‏دهند.

كرامت آدمى به بيعت با آفريدگاراست.

ما غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكريم، اى انسان، چرا در برابر خدايت، پر روئى مى‏كنى؟

بِاسْمِكَ العظيمِ الْاَعظم اَلْعزّ الْاَجلّ الْاَكرَم، به نام خالقت، زندگى را آغاز كن كه بزرگ است و بلندمرتبه و مخالف ذلّت بندگان مى‏باشد و جليلُ‏القدر است و صاحب مكارم خاصّه.

 

الْاَكرم: اكرام

به معناى محترم داشتن و كرامت نمودن است.

تفاوت بين اكرم و اِكرام آن است كه اكرم، كريمترين كريمان بوده كه گاه كرَم كرده و زمانى به مصلحتى، دست از بخشندگى بر مى‏دارد، امّا مُكرّمى كه اِكرام مى‏كند به هر موقعى و با هر شرايطى و در هر مقطعى، به نوازش اين و آن مى‏پردازد و لذا بايد گفت هر شخصى مى‏تواند لباس كرامت بر تن پوشيده و به عنايت خلايق نيازمند بپردازد، اما ذِى الْاِكرام، فقط ذات لايزال بارى‏تعالى بوده كه در اين سراى فانى، به هر نالايق و ناسپاسگرى سفره‏اى داده و نعمتى مى‏بخشد، به طورى كه در آيات منوّر آمده، اگر نبود فتنه‏اى در آن، هر آينه، پروردگارتان سقف منازل ناگرويدگان را طلا، و فرش آنها نقره مى‏كرد، و اين خود دليل بر اِكرام بى‏حدّ ربوبى مى‏باشد.

 

الكافى: كفايت، مكفى

كفايت كننده است.

اَلَيسَ اللّه بكاف عبده، آيا خدايت كفايت امورت را نمى‏كند؟

آيا حقوق تو مكفى است؟ نه! ريخت و پاش تو كفاف بوده؟ نه! پس از كافِىَ المُهِمّات، مدد بگير كه تأمين كننده‏ى نيروهاى لازمه است و كفايت مهمات زندگيت را تضمين مي‌كند.

اِكفِنا شَرّ الجنّ و الْاِنس مِن اَعدائِنا، ما را در برابر تهاجمات خلايق مزاحم، يارى ده.

اگر براى يك سفر محدود، وسائل و ابزارش مهيّا باشد، در عرف آن مى‏گويند: همه چيز كافى بوده، يعنى لنگى نداشته. حالا براى سفر آتى كه محكوم به فيها خالِدون مى‏باشيم، چه مقدار توشه لازم است؟ وقتى كه ميّت را وارد قبر مى‏كنند، مأمور برزخ به او مى‏گويد: اى بينوا، هر چه داشتى نهادى و خود، تنها آمدى، با دستهاى خالى و كوله‏بارى از شرمندگى، فلذا توصيه شده كه بسيار بگوئيد: وَاكْفِنا ما اَهَمَّنا مِنْ اَمرِ دينِنا و دُنيانا.

 

الكبير: اكبر، كبر، كبارت

بزرگى است كه نمى‏توان آنرا با ديگران مقايسه كرد.

كبارت، ضدّيّت دارد با صغارت.

بر اساس لَيسَ كَمِثلِه شَى‏ء، بلندى مقامات ربوبى را نمى‏توان اندازه گرفت.

كَبُرَ مَقتاً عِندَ اللّه اَنْ تَقُولُو ما لا تَفعَلُون، چه بزرگ گناهى است كه علماء و آمران و ناصحان، مرتكب مى‏شوند و آن، اين است كه چيزى را تبليغ مى‏كنند كه خود به آن ايمان ندارند و عمل نمى‏كنند.

هر صغيرى، بالاخره يك روزى كبيرى مى‏شود، امّا اين بلوغ دنيوى، نسبى است، يعنى مولاى ما مى‏گويد: مولاى يا مولاى، اَنت الكبيرُ و اَنَا الصّغير و هَلْ يَرحَمُ الصّغير اِلَّا الكَبير، حكمت مكتومه‏اش مى‏گويد: ما براى هميشه، كوچكيم و ناچيز باقى خواهيم ماند.

 

الباسط: مبسوط، بسط، بسيط

گسترش دهنده است.

بسط، ضدّ قبض است.

خدا مبسوطُ الْيَد است يعنى هر چه بخواهد مى‏كند، حصارى ندارد.

ولايت او مبسوط است به مفهوم عدم حائل و فاصل و غير قابل احصاء.

بسط حاكميّت حق، خارج از تعقيبات آدمى است.

توحيد، مبسوطُ القاعده است.

موحّد، در پرگارى از نيروهاى ماورائى قرار دارد.

او باز مى‏كند در هر ثانيه كه اگر نكند، قبض، همه چيز را فانى مى‏سازد.

قلبها داراى قبض و بسط هستند.

اگر دريچه‏ى پالايشگاه بدن بعد از انقباض، انبساط نكند، مرده‏ايم.

يا باسِطَ اليَدَينِ بِالعَطِيّه، اى كه دستهايت براى عطايا باز است.

 

القاضى: قضى، مقضى

قاضى، قضى كننده و در دو رشته معنا مى‏شود، قاضى كه قضاوت دارد و قاضى كه سررشته‏ى قضاء و قدر را در دست گرفته، و شايد اوّلى به دوّمى باز گردد، چرا كه مَسندنشين قضاوت، سرنوشت مجرم و يا متّهم را در اختيار دارد.

يا قاضِىَ الحاجات اِقضِ حَوائِجَنا، تقديرات ما را به سرانجامىِ آرزوها بكشان.

مقضى، مورد قلم قرار گرفته مى‏باشد.

قلم تقديرات در يد قدَرقدرت سرنوشت‏نگار است.

مقتضى، آنچه كه اقتضاء دارد، كه باز برمى‏گردد به قلم‏زن هستى.

قضاء، نوشته‏هاى ازلى است و قدَر: نگاشته‏هاى ميانى.

با قضاء مى‏توان به انحاء مختلف مقابله كرد ولى با قدَر نمى‏شود.

قضاء، ابتداء امور است و قدَر، سرانجام و فرجام آن.

 

المنّان: منّت، امتنان، منيّت، صاحب منّت، منّت‏گذار

منّت، به رخ كشيدن داده‏هاست، و اين از افعال منهيّه است.

ولى برخى از امور مكروهه و مهجوره، براى خداوند بزرگ ممدوح و مخصوص است، از آن جمله، منّت نهادن مى‏باشد.

منيّت، در زمره‏ى رذائل است و آن عبارت است از: به كارگيرى مكارم در تقويم خلقت، يعنى، تذكّر دادن دائمى پيرامون فضائل اعطائى به ديگرى، ولى با همه‏ى مزيّتى كه براى حق‏تعالى در موارد كلّى است در اندكى از موضوعات متداوله، اين عمل به كار رفته، لَقَد مَنَّ اللّه عَلَى المؤمنين اِذ بَعَثَ رَسولاً، خداوند به خاطر ارسال رسولان، منّت نهاده كه اگر اين هديه نبود، در گمراهى و ذلّت بوديم.

 

المحيط: محاط، احاطه، حيطه

حيطه: هر چه تحت اشرافات ولائى خدا باشد.

عالَم تحت احاطه‏ى حق‏تعالى است.

همه چيز در تصرّف حكومتى ربوبى بوده.

او به تو احاطه دارد قبل از آنكه بتوانى تصرّفاتى را بر خويش اِعمال سازى.

در محدوده‏ى كُنْ، تمامى معلومات و مشهودات و مسموعات، فَيَكُون مى‏گردد.

حيطه قدرت تو چه مقدار است؟ به زور آمده‏اى و مجبوري كه فعلا زندگى كنى و بى‏اراده هم مى‏روى. نه در اين دنيا و نه در آن ديار، نمي‌تواني از حيطه‌ي اختياراتى كه او داده فراتر روي. هم در اينجا به تحميل قانونى و هم در آنجا و هم در همه جا!

 

المبين: مبيّن، بيان، مبيّنات، بيّنه

آشكار بودن را مي‌رساند.

روشن كننده‏ى هر چيز مبهم و مجهول است.

خدا، مبيّنه‏ى خويش است، آفتاب آمد دليل آفتاب.

از خداوند مى‏خواهيم حقيقت اشياء را.

بيانات او، كامل و جامع و جاودانه است.

كتاب مبين، روش روشن زندگى است.

بيّن لنا، اگر تو ماوَقَع خلقت ما را نگوئى، در اين كوچه پس كوچه‏هاى عمر چه‏كنيم؟

قرآن، گوياست ولى با بهره‏گيرى از نسخ اهل ذكر، فَاسْئَلوا اهل الذّكر.

 

القيّوم: قيّم، قيّمه

هم به قائم مى‏رسد و هم به قوام و هم ريشه در قيمت دارد.

خداوند بزرگ، قوام عالَم را به اراده دارد.

قوام جهان به مديريّت ازلى، بستگى دارد.

خداى ما قائم ماست، كه به توليت فطرى ما، اقامه‏ى ولائى دارد.

قيمت ما به وابستگى روحى و جسمى و فكرى ما بر مى‏گردد.

ما چقدر مى‏ارزيم؟ به هر مقدار كه خدائى هستيم.

سرچشمه‏ى ما، جبروتى است، انّا للّه، ولى بسيارى از مردم سرچشمه‏ى خلقت خويش را گِل‏آلود مى‏كنند و نهايتاً شيطان از آن ماهى مى‏گيرد. و بايد در نظر آوريم كه بالْاجبار به قاعده‏ى انّا اليه راجعون تن خواهيم داد و رو به سوى رفيق اعلى خواهيم كرد.

 

القابض: قبض، قبوض، مقبوض

گيرنده را گويند كه چيزى را مى‏گيرد.

مَلك‏الموت، قابض‏الْارواح است. گيرنده‏ى ارواح آدميان مى‏باشد. او مأمور خداوند در خروج انسان از زمين است.

فقير، صدقات را مى‏گيرد. امّا كمك به نيازمند، فرستادن مال به صاحبش يعنى پروردگار است.

از سنن قديمه بوده كه وقتى به مستمند كمكى نمودى، دست خود را ببوس، چرا كه دست تو در يارى بينوا، به دست خدا خورده است و تبرّك شده!

قرض را به خدا مى‏دهى نه به مستحق، خدايت مى‏گيرد. من ذاالّذى يقرض اللّه قرضاً حسنا، كيست كه به خداى خود وام دهد! يعنى تو به آفريدگارت پول به امانت مى‏دهى تا چند برابرش را در هر دو ديار، دريافت نمائى.

 

القريب: قرب، تقرّب، مقارب، مقرّب، اقرب

قريب از نزديكى مى‏آيد.

كسى كه اراده به تماس‏هاى تنگاتنگ دارد بايد نخست در حذف غربت بكوشد.

تا آشناى كوى يار نباشى، به مقام قرب نرسى.

اگر از غربت، خسته‏اى، به قرابت برخيز كه مقرّب گشتن، جز به فنا در باب اللّه، ممكن نشود.

قريب كه به معناى همجوار است به چه كسى، صدق مى‏كند؟ ما نزديكان بسيارى داريم كه در موارد مختلف به آنها تكيه مى‏نمائيم. امّا هر كدام در برهه‏اى از زمان، ما را تنها مى‏گذارند و از پى كار خود مى‏روند. امّا تنها همراهى كه قاعدتاً نمى‏توانيم از او دور شويم و همواره در هر موقعيّتى در تحت سايه‏اش هستيم، حق‏تعالى مى‏باشد. پس اين ثروت و ذخيره و نيروى ابدى را از دست ندهيم.

هو اقرب اليه من حبل الوريد، نزديكترين نزديك است كه هيچ تحركي از ديدش پنهان نيست.

 

المَلِك: مالك ، مُلك، مِلك

پادشاهى است كه مُلكش بى‏زوال باشد و اين چنين شاهى، جز حضرت آفريدگار نباشد، چرا كه تمامى ملوك، در خطر كودتا هستند و هر مِلكى در خطر اضمحلال مى‏باشد جز براى مالكى كه ملوك را املاك بخشيد و خود بر عرش هستى تكيه زد. ثمّ اسْتَوى عَلَى العَرش، تمام املاك در تحت اِشراف اراده‏ى اوست و آيه‏ى فوق‏الذّكر به اين اهم اشاره دارد كه حكومت اين قدَر قدرت، بر تمامى اضلاع دولتى و حكومتى سايه دارد و تُعزّ و تُذلّ بر همين محور دور مى‏زند.

اَلمُلكُ يَومَئذ لِلّه، آرم ولائى جبروتى خداوند است. وقتى كه همه در هول و هراسند و هر كه مى‏پرسد: لِمَنِ المُلكِ اليوم؟ چه كسى امروز تك‏تاز قدرت است؟ فرشتگان جواب مى‏دهند: پروردگارتان، اميرالْاُمراست.

 

الغنى: غناى، مُغنى

از صفات مباركه و اسماءالحسنى است كه پرده‏اى از اسرار توحيدى را كنار مى‏زند.

با اين عنوان، هرگونه فقر و نياز و احتياج، از ذات ربوبى زدوده مى‏شود.

اگر به وسعت و گستره‏ى حاكميّت الهى در پهنه‏ى گيتى بنگريد، نقش غناى يزدانى را بهتر مى‏يابيد.

براى تأمين اقتدار پادشاهى كه شاهان را انرژى‏هاى حكومتى مى‏دهد چه مقدار توانمندى لازم است؟ به همان اندازه، كارائى اين ابزار ولائى، پژواك دارد.

يا اَيّها النّاس اَنتمُ الفقراء اِلَى اللّه و اللّه هُو الغَنىُّ الحَميد، از آياتى كه در باب امكانات بى‏حدّ و مرز جبروتى بحث دارد، همين فراز وحى است كه همه را از هر قشر و قبيله و نژاد و منطقه‏اى، خلع ثروت كرده، درويشى جهانيان را در برابر حاكم بلامنازعه‏ى هستى نشان مى‏دهد.

پس به آنچه دارى غرّه مشو كه ناپايدار است، گاه تو هستي و مال به مصادره‌ي ديگري مى‏رود، و زمانى منال برجاست و صاحبش ترك دنيا مى‏نمايد.


الغياث: غوث، مغيث، اغث

فريادرس، كمك‏حالى كه در عين نااميدى گرفتار، كارش را آغاز مى‏كند.

وقتى كه درمانده شوى و دستت از همه جا كوتاه شد، ناله مى‏زنى كه اى روزگار، پدرم درآمد، با من چه مى‏كنى! خدايت بر تو رداى عطوفت باز مى‏كند و به احوال نيكو قبضت مى‏نمايد.

اى گرفتار بى‏پناه، زمانى كه حوزه‏ى نااميدى به وجودت افتاد، استخوانت را سوراخ كرد و به همه كس، بى‏اعتماد نمود، بگو: يا غَوثَ مَن لا غَوثَ له: اى دستگيرى كه مى‏توانى دست افتاده‏اى رابگيرى.

امام حسين در گودال قتلگاه عرضه داشت: يا غياثَ المستغيثين، در حالى كه بر دست هر كسى تيرى و سنگى و شمشيرى قرار دارد و به سمت من مى‏آيد تو درهاى امدادت را بر من غريب و مظلوم بگشاى.

از القاب منجي بشريت، اباالغوث است.

 

الفرد: فرديّت، فرادى، مفرد

او فرد است، يعنى يگانه مى‏باشد.

فرديّتِ احديّت در بى‏مثال بودن و تنهائى اوست.

كارش را فردى انجام مى‏دهد.

دستيار ندارد، معاون نمى‏خواهد، شريك نمى‏پذيرد.

مسئله‏ى شفاعت و وساطت انبياء و امامان حقّه، موضوع ديگرى است با مفادّ جداگانه.

نسخه‏ى مفرده‏ايست كه نظيرش پيدا نمى‏شود.

نمى‏توان گفت، چيزى مثل اوست.

نبايد گفت خدا مانند فلان چيز است.

درست است كه عقل ما نمى‏تواند قدرت و هويّت خداوند را ارزيابى كند و مجبوريم به تماثيلى دست بزنيم، ولى لَيسَ كمِثلِه شَى‏ء را نبايد فراموش كنيم.

 

الفاتح: مفتّح، فتّاح، مفتوح، فتح

گشاينده است.

مفتّح الْابواب و بازكننده‏ى درهاى بسته اوست.

فتّاح: صيغه‏ى مبالغه‏ى فاتح مى‏باشد، يعنى كسى كه كارش، گشايشگرى است و از استمرار در افتتاح امور، خسته و درمانده نمى‏گردد و هيچگاه عاجز نمى‏شود.

فتح هر دفترى از امور، به دست مبارك اوست. مفتوح كننده‏ى تمامى تقديرات است.

(در وقت نقاهت احوال و نااميدى مطلق، قبل از آنكه دست به انتحار بزنى و به ظاهر خود را از وضع بحرانى و بغرنج زندگى راحت نمائى، بگو: يا مفتّح، فتّح فتحاً يسيراً جميلاً سريعاً عاجلاً كاملاً).

 

المؤمن: امين، امن، يامن، آمن

به معناى تأمين از هر خطرى است.

از مراتب ولائى احديّت است كه هيچگونه تهديدى را نمى‏پذيرد و هر كه به او بگروَد مورد تحصّ والى الولى قرار مى‏گيرد.

ما در اين دنياى پر بلاء و آفت از هيچ چيزى در امان نمى‏باشيم، از سر و رويمان، فتنه و عذاب مى‏بارد، ولى يك قدرتمدارى هست كه مسبّب الْاسباب مى‏باشد و قادر است جلوى هر گرفتارى و رنجى را بگيرد.

از نامهاى فعّالش مؤمن است و همسوئى خَلق با خالق خود در اين نام، تجلّيگاه يگانگى و وحدت خواهد بود، به اين مفهوم كه هرگاه جزء به كل وصل گرديد به مصونيّت كلّى و اساسى و عمومى و اصلى مى‏رسد.

(يامؤمن را در وقت ترس، به تيراژ بالا بگو).

 

المهيمن:

مهيمن را همخانه با حافظ خوانده‏اند، با تفاوتهائى كه در نحوه‏ى اجرائيّات آن مشاهده مى‏شود.

در سوره‏ى حشر به ساختمانبندى آن در چينش كلمات آيات مربوطه بنگريد، بين مؤمن و عزيز قرار گرفته و تعبير زيبائى را حكايت دارد كه نگرش واقعى‏ترى را به اساس توليت عظماى آفرينش مى‏دهد.

توحيد، راز بندگى است و اين سِر در نحوه‏ى ورود به حوزه‏ى پيچيده‏ى آن كشف مى‏گردد و اين ميدان، بسى ناشناخته و پى‏درپى است و براى خواندن كتاب اسرار آن، بايد از اسماء الهى وارد شد و كليدهاى معرفت را به دست آورد و از اهمّ اين واحدها، مهيمن است، كه بين مؤمن و عزيز قرار گرفته و يادآور اين نكته است كه حق‏تعالى، نگهدار پيرو خود است و گرويده‏اش را به عزّت دارين مى‏رساند.

 

المتكبّر: كبّر، تكبير، مكبّر

تكبّر كردن، بسى ناروا و بى‏قاعده است.

متكبّر به كسى مى‏گويند كه ديگران را به هيچ مى‏انگارد و خود را برتر از بقيّه مى‏خواند.

اين صفت در خداوند، به جا و پرمعنى و با اصالت است.

خداوند ما، لباس كبريائى بر تن دارد. يعنى حرف، حرف اوست و رأى در تمامى اضلاع حكومتى، از آن پادشاه بى‏رقيب عالَم خواهد بود.

تكبّر خدا، به معناى بزرگى خاص و عظمت بيكران اوست.

براى خداوند، تمامى هستى، تكبير مى‏گويند و هر خلقى، تحت اشراف ولائى او قرار دارد. خيلى مضحكه است وقتى كه آدمى در برابر حاكم بى‏رقيب گيتى، خودپسند و از خودراضى مى‏شود و آنجا زمان برخورد خشم الهى خواهد بود.

 

السّيّد:

به معناى بزرگ قوم است، و الصاق آن بر كسى گوياى فزونى قدر و مقام او در جمع مى‏باشد.

اينكه به نسل على و فاطمه، سيّد مى‏گويند به اين خاطر است كه آنها از مزيّت ژنى انحصارى برخوردارند ولي اين امتياز، نمي‌تواند مطلق باشد و چه بسا ساداتي كه در پائين‌ترين جايگاه انساني قرار دارند!

آنگاه كه اين منصب را به پروردگارمان نسبت مى‏دهيم به اين منظور است كه او رئيس جهانيان بوده و هر چه در اين پهنه‏ى خلقت مشاهده مى‏شود تحت رياست و سلطنت او قرار دارد. سيادت در خداوند، ذاتى و در انسانها عَرَضى مى‏باشد.

در مناجات علوى مى‏خوانيم: مولاى يا مولاى انت السيّد و انا العبد و هل يرحم العبد اِلّا السيّد: همه بردگان جبروتيم و رهبر اين جمع به بندكشيده، حق تبارك و تعالى مى‏باشد.

سَيّدى غيبتك وصلت مصابى بفجائع الْابد: از زمزمه‏هاى امام صادق است در فقدان مصلح موعود.

 

الشّاهد: شهيد، شهادت، مشهود، شهداء، شهود، اشهد

حاضر را گويند با اين تفاوت كه حضور از دور است و شهود از نزديك مى‏باشد، يعنى خداوند، حاضر در همه‏ى سطوح جامعه است و شاهد بر اندرون آدميان.

گواه بودن خداوند به مفهوم همراه بودن او در تمامى اجزاء زندگى ماست. خدائى كه در همه جا حضور دارد از همه چيز خبر دارد و اين خبرگيرى، ضرورت را ايجاب مى‏كند كه او در ضمايرمان باشد يعنى همان كه مى‏گويد: و هو اقرب اليه من حبل الوريد، از رگ گردن به ما نزديك‏تر است.

شهود خداوند، كتابت اعمال ما را در پى دارد و آنگاه كه در محكمه‏ى عدل اخروى، انكار ماوقع دنيوى مى‏كنيم، نوشتار رسمى از كردارمان را مى‏بينيم كه شاهد غيبى، آنرا لحظه به لحظه ثبت كرده و به عينيّت كشانده است.

اشهد: حضور تمام‏وقت و همه جانبه را گويند، نشستى فراگير و پرزاويه و جهت‏دار.

در فقره‏اى از مناجات سجّاديه است: اَشهدُ اَنَّك رَبّى و وَليّى و مالكى و صاحبى و رازقى: گواهى مى‏دهم يعنى در هر بعدى از ابعاد حال و قال، تصديق مى‏كنم تو را اى پروردگار.

او بر گردونه‏ى هستى، شاهدى لايق، لايقى فالق، فالقى فائق، فائقى فاتح، فاتحى فاعل، فاعلى فاصل، فاصلى فارغ مي‌باشد كه براى هر يك از اين كلمات، بخشهائى از معالم غيبيّه و عينيّه است و ورود به آن گزينش‏هاى ماورائى را ظاهر مى‏سازد.

 

الصّادق: صدق، صدوق، اصدق، صدّيق

 

خلاف كاذب است و مترادف مى‏باشد با واقع و حق.

وَ مَن اَصدَقُ قولاً: درست‏ترين حرف را خداوند زده و مى‏زند.

چشم‏بسته به فرمان ربوبى مى‏توان عمل كرد و از او سند و مدرك نخواست ولى غير او بايد در احتجاج خويش، دليل و برهان ارائه دهد.

صدّيق: رفيقى كه به دوست خود جفا نمى‏كند.

اى كه از دوستان بريده‏اى و از همه نارو ديده‏اى! خيز و با رفيق ازلى ترانه‏ى محبّت بخوان كه او بلبلان را درس عشق‏ورزى داده و طوطيان را نسخه در نغمه‏سرائى مودّت آموخته است.

 

الصّانع: مصنوع، صنيع، صنعت

سازندگى فنّى و دنباله‏دار را گويند.

خالق، خلق اشياء مى‏كند و صانع، اسرار آنرا مى‏نگارد.

خلقت، ظاهرسازى‏ها را مى‏گويند و صانع، مهندسى رموزهستى را مى‏خوانند.

همه چيز در اين عالَم، مصنوعى است، و صنعتگر بزرگ گيتى، خداوند است.

جهان، مجموعه‏ى صنايع الهى بوده و تمامى موجودات، ساخته‏هاى دست قدرتمند ايزدى مى‏باشد.

تَفَكّروا فى صَنايِعِ اللّه و لا تَفَكّروا فى ذاتِ اللّه، به جاى آنكه به هويّت خداوند فكر كنيد و به اشتباه در محاسبات برسيد، به ساخته‏ها و پرداخته‏هاى او فكر نمائيد و عبرت بگيريد.

 

العفو: عفوّ، عافى، معافى، معفوّ، عافيت

از اسامى پر دامنه‏ى آفريدگار است كه مراحم ابدى او را عيان مى‏سازد.

عَفوّ، صيغه‏ى مبالغه‏ى عفو در قدرتى است كه لحظه‏اى، اغماض دارد و مثل عقربه‏ى ثانيه‏شمار ساعت، بخشش را نمودار مى‏نمايد.

يا معافى، عافنى، از زمزمه‏هاى عارفانه‏ى ائمّة الهداة المهديّين است. اى كه بخشش برايت عادت شده، ببخشاى.

شارع مقدّس، مكلّف را در بسيارى از امور مربوطه، معفو داشته، تا جائى كه راحتى بندگان را منظور ساخته، و لا يُكلِّفُ اللّهُ نَفساً اِلّا وُسعَها، در مجارى عبادى، ملاك، حال و هواى توست نه فرمان ربوبى، عافيت در دنيا به اراده‏ى حق‏تعالى است.

 

الغفور: غافر ، مغفور، غفران

غافر، درگذرنده است كه از حقّ خود چشم مى‏پوشد.

در انتظامات سياسى جهان، قدرتمندان حاكم، كمتر با غفوريّت آميزش دارند زيرا كه اقتدار، استبداد را در پى دارد، امّا در وجود مديريّت آفرينش، امرى متضاد به اتّحاد عملى در مى‏آيد كه قانون توبه را پديدار مى‏سازد، با اين قاعده، خاطى، از آثار جرم خويش به سوى واحدهاى اغماض و تسامح الهى مى‏گريزد و مأمون از اثرات منفى گناه مى‏گردد.

در صحيفه‏ى سجّاديّه آمده كه: اِغفِر لِمَن لا يَملِكُ اِلّا الدّعاء، به كسى كه گذرنامه‏اش دعا و التماس است، اذن خروج از دوزخ را بده.

منيّت اگر مغفور شود از هول و هراس آتى در امان مى‏ماند.

همه‏ى ما بايد به دنبال كسب غفران الهى باشيم.

 

الرّائى: رؤيت، مرئى، رؤيا

همسو با بصيرت است، با اين تفاوت كه دين، عمومى بوده و رؤيت خصوصى است.

بيشتر در زمينه‏ى عملكردها به كار مى‏آيد.

پرونده‏هاى عملى در پايان هر فصلى به رؤيت پادشاه عالَم مى‏رسد تا با امضاء ملوكانه، توشيح و تنفيض گردد.

مى‏شود اينگونه جدا كرد كه آفريدگار بى‏همتا، همه چيز را مى‏بيند و در نظر دارد ولى بعد از مرور زمان و گذشت ايّام و فرصت‏هاى توبه و شفاعت، عمليات عبادى و اخلاقى و اعتقادى، براى اجراء حكم نهائى، مورد رؤيت الهى قرار مى‏گيرد و اين فاصله‏ى زمانى، يعنى از لحظه‏ى عمل تا وقت تثبيت جزاء، دوره‏اى است حسّاس و خطير كه سرنوشت خلايق را مى‏پيچيد و عاقبت امور را تنظيم مى‏سازد.

رؤياى صادقه نيز از مشتقّات همين امر است كه بارى‏تعالى، اراده‏هاى اصلى را در خواب به نمايش مى‏گذارد.

 

الذّارى: ذرّيّه، انتهاء، دامنه، فرجام

همه چيز در اين عالَم، ابتر است الّا هو.

هر كس را كه بينى، روزى آمده و روز ديگر مى‏رود، مگر معمار كلّ آفرينش كه تداوم قدرتش، تا رستاخيز اكبر است.

هر كه به او وصل شد، بيمه مى‏شود و آنكه از او جدا گرديد، دُم‏بريده مى‏گردد.

صاحب نسل، هموست، مالك حرث، آن قدرتمدار كل مى‏باشد كه ممالك را در تصرّف ولائى خويش دارد.

اگر رسول اكرم از طريق دخترش، صاحب ذريّه‏ى متّصله است به خاطر ارفاقى مى‏باشد كه خداوند به او كرده، چرا كه دشمن نبوى گفت: اين مدّعى رسالت، بدون پسر است و به زودى از يادها مى‏رود، ولى خدايش فرمود: اِنّا اَعطيناك الكوثر، كوثر يعنى دنباله‏ى وسيع و گسترده و همه‏جانبه.

 

الرّازق: رزّاق ، رزق، مرزوق، ارزاق

بدان كه رزق، توشه‏اى است متنوّع و متحوّل و مترادف و متكامل كه مشمول هر يك از نيازهاى آدمى مى‏شود و اين مرسوله در حيطه‏ى قدرت خدائى است كه خلق رزق كرده و تبعاتش را منتشر مى‏سازد.

رازق در مجاز، هر نان‏آورى را گويند و در حقيقت، پروردگارى را سزاست كه از هيچ، همه چيز را دهد، و در اين باب، بسى تكلّم آمده و جاى ابلاغش نبوده، هر مخلوقى در پى رزق است تا او را كفايت كند.

عقل، يك نوع روزى بوده، علم نيز، تعرفه‏ى ديگر اوست.

انّ اللّه هو الرّزّاق، او صاحب روزى‏هاى بى‏شمار است.

اَللّه لَطيفٌ بِعبادِه يَرزُق مَن يَشاء، اگر نان در سفره دارى، از اوست، و اگر كم دارى به او بگو و اگر ندارى از او بخواه.

 

الرّقيب: راقب، مراقب، رقبا

رقيب يعنى مواظب، بپّا.

او مراقب ماست كه اگر نبود هر لحظه بلائى به سرمان مى‏آمد.

رقيب رحمان شيطان است. شيطان نيز ما را مى‏نگرد و جاسوسى مى‏كند. گفتگوها را استراق سمع كرده و در دلهايمان شنود گذاشته. اگر مراقب دلت نباشى، به زودى مستأجرى بى‏حيا در آن اثاث مى‏آورد و اسكان مى‏كند.

رقيب تو در همه حال، خداى بارى‏تعالى است.

اگر مراقب جنين نباشد شكل نمى‏گيرد.

اگر مراقب دانه نباشد، نهال نمى‏دهد.

اگر مراقب طبيب نباشد، تشخيص درد نمى‏دهد.

اگر مراقب دين نباشد، دزدان روزگار، آنرا بر هم مى‏زنند.

 

الرّئوف: رأفت، رئوفانه

 

به معناى ملاحظه‏كارى است.

اينكه طرف آدمى، اهل مماشات باشد، از محاسن و مكارم خاصّى است كه انسان را از ورطه‏ى خشم و غضب، دور مى‏كند.

مى‏توان گفت كه مقابل عدل است. عدل، بسى خشك و خشن بوده و رأفت، ملاطفت و ملايمت را تداعى مى‏كند.

رأفت معمولاً در آدمهاى بداخلاق، ديده نمى‏شود.

از مختصّات ربوبى است كه در مناجاتها به رُخ پروردگار كشيده مى‏شود.

غالباً در وجود قدرتمندان، مشاهده نگشته و با زور و زر در كشمكش مى‏باشد.

الف لام آغازين آن، گوياى ويژگى دائمى آن در ذات اقدس كبريائى است.

و البته در موجوديّت آن، مباحث سنگينى نهفته شده كه در مبحث جبر و اختيار به چالش مى‏رسد و جاى آن، در اين جزوه نخواهد بود.

 

المجير: اجاره، اجير

اجاره دادن از اقسام امورات زندگى است.

مستأجر به اجرتى كه مى‏دهد، چيزى را مالك مى‏شود.

اجير بر وجوهى كه مى‏گيرد بايد افعال را انجام دهد.

همه مستأجر خدائيم.

خداوند، جانمان را به ما كرايه داده است و اين امانت در برابر عبادت انجام گرفته.

زندگى ما، امانى است بر وجه استيجارى.

پروردگار، همه چيز را تحت اجاره دارد و سلطنتش بر هر موقعيّتى، برترى دارد.

آفريدگارتان، مجير است يعنى نفَس شما را به خودتان اجاره داده و در قبالش مسئوليت بندگى را مطرح كرده.

الف لام آن، تفهيم مى‏كند كه ما در تمامى حدود خود، متّكى به او هستيم چرا كه هر چيز به اصلش برمى‏گردد و كلّ شى‏ء يرجع الى اصله و ما در فروع خلقتيم كه به انّا للّه باز مى‏گرديم، يعنى به صاحبخانه.

 

المجيد: مجد، امجد، قرآن مجيد

از نامهاى خاصّه ربوبى است كه آدمى را به فرازهاى تربيتى فوقانى مى‏برد.

مجد را از او بخواه كه آفريدگار آن مى‏باشد.

قرآن را مجيد خوانده‏اند به اين دليل كه هر نسخه‏اش باعث برافروختن شعله‏هاى هدايت و كرامت مى‏باشد.

تو كه خواهان مجدى، چرا اين معجون را از باب منظوره نمى‏گيرى كه چنين گفت رسول مدنى: هر كه مُجدّ مجد است بايد در بسط بندگى بكوشد و از هر ناخالصى خالى گردد.

مجد را به هر كه دهند چشم و گوش و قلبش را از هر غيرى، تهى سازند.

 

القوى: قوى، مقوّى

ضدّ ضعيف است.

او در قدرت، همپايه ندارد.

از عريضه‏هاى اولياء است، قَوّنى عَلى دينِك، محكم كن وجودم را براى وجودت.

تمامى قواى موجود در عوالم خلقت، محصول حكم تكوينى اوست.

اِذا ارادَ اللّهُ بِشى‏ءٍ اَن يَقولَ لَه كُنْ فَيَكون، وقتى به چيزى حكم كند، كافى است كه بگويد: بشو و فوراً مى‏شود.

مى‏گويند اين را بخور كه مقوّى است ولى واحدهاى اسم اعظم، تقويت كننده‏ى واقعى در اين خانه‏ى خاكى مى‏باشد.

و آنها در انحصار حق‏تعالى است.

اَقوياى جامعه كسانى هستند كه در زر و زور و تزوير سرآمد باشند، ولى آنها در آن واحد، مضطر مى‏شوند و پروردگارتان در قول: انّك ميّت و انّهم ميّتون، كار همه‏ى مدّعيان را ساخته است.

 

العظيم: معظّم، اعظم، عظمى، بِسمِكَ العَظيم، سُبحانَ رَبّى العظيمِ و بِحمده

بر عكس كوچك است.

عَظمُ الذَّنبُ مِنْ عَبدِك فَاليَحسُنِ العَفوُّ مِنْ عِنْدك، از فقرات توبه است در صحيفه‏ى سجّاديّه كه فرمود: چقدر گناه من بزرگ است، ولى بخشش تو، بسى بزرگتر از آنست.

باز هم از منسوجات عرفانى امام سجّاد است: اِن كانَ ذَنبى عِندكَ عَظيما فَاَعَفوُكَ اَعظَمُ مِن ذَنبى، پرودگارا اگر بار معصيت مرا مَركبى نمى‏تواند بكَشد، صد البتّه كه وزن اغماض تو را ملائكه‏ى سماوى، نتوانند حمل كنند.

خدا بزرگ است يعنى چه؟ حجم او، گيتى است، كه مظهر وجود اوست.

وزن خداوند، تماميّت ثقال هستى مى‏باشد.

قدرت او، مُظهر مشارق و مغارب بوده و همه چيز در فرمانش قرار دارد.

 

الودود:

از اسماءالحسنى مى‏باشد به معنى دوست.

كسى است كه از دوستى خسته نمى‏شود و دوست را شرمنده‏ى الطاف خود مى‏كند.

ودود اگر براى كسى نامگذارى شود بايد مفهوم آنرا برايش جابيندازند.

الف لام آن مى‏گويد نه با هر كسى مى‏توان دم از دوستى زد و نه به هر نغمه‏ى دوستانه‏اى مى‏توان اعتماد كرد.

هرگاه كه از دست اين و آن، دلت گرفت از پرده‏ى دل بگو: يا ودود.

 

الحقّ: حقيقت

 

 

حق، اوست و حقيقت محض، در وجود اوست.

حقايق، در محضر اوست و محقّ عبادت، هموست.

حق، گرفتنى است نه دادنى.

مولا على فرمود: فطرت آدمى، جستجوگر حق است.

با قاضى درون مى‏توان خير و شر را تشخيص داد.

رسول فرمود: اَلحقُّ معَ علىٌّ و علىٌّ معَ الحَق: حق در تمامى ادوار و ازمنه با علىّ‏ابن‏ابى‏طالب مى‏باشد و هر جا كه به دنبال حقيقتى، در تعقيب حيدر باش.

حقايق مكنونه در كتاب وحى است و اشراف بر آن با سيره‏ى علوى امكان‏پذير مى‏باشد.

هرگاه در تميز دادن بين اشياء و اشخاص، درماندى، بسيار بگو: يا حق، به حقّ حق.

 

الباقى:

باقى به معناى بودن‏است، ضدّ فانى.

بقاء يعنى ماندن.

اَنتَ الباقى و اَنَا الفانى، كليد ورود به منطقه‏ى جاودانگى است.

تو دوست دارى بمانى؟ اگر بخواهى مى‏مانى مي‌تواني، عَبدى اَعطِعنى حَتّى اَجعَلك مثلى، ربّ غفور فرمود: اگر اطاعتم كنى به فناى توحيدى مى‏رسى و آنگاه مثل من مى‏شوى!

خداوند ماندگار است، تو هم مى‏مانى.

از فنا بى‏زارى؟ پس فراتر از اين به اين آب و گِل بنگر. آب نه آنست كه مى‏نوشى و رفع عطش مى‏كنى بلكه كليد حيات است. آب حيات اگر خورى، عمر خِضر مى‏كنى. ولى انگيزه، مهمّ است، كه براى چه بمانى و چه كنى و نهايتاً چه شوى و كجا روى و در مجموع، چه شود!

 

النّور:

نور، چراغ است و باعث ديدن.

نورانى، روشنائى با بُرد وسيع مى‏باشد.

نورانيّت، اشاعه‏ى انوار فوقانى بر تحتانى است.

نور، يكى از نامهاى ايزدى است كه حاوى هدايت، عنايت و كرامت مى‏باشد.

با نور، راه از چاه تميز مى‏شود.

به وسيله‏ى نور، از خطرات موجود در امان مى‏مانيم.

خداى منير، كرامتش را بر خلايق فقير، با انوار كبريائيش جاودانه مى‏سازد.

نور، ضدّ ظلمت است. در ظلمت، اُفت و آفت است و در نور، ادراك و مشاعر و شكوفائى ذهن.

نور خدا، آسمانها و زمين‏ها و پنهانى‏ها را قبضه مى‏كند.

 

الرّاشد: رشد، رشيد، مرشد

رشد، پرورش است.

راشد، پرورنده مي‌باشد.

مرشد، ارشاد كننده بوده.

رشيد، به حدّ نصاب درآمده را گويند. مى‏گويند كه پسرم رشيد است، يعنى به تكامل آمده.

هر رشيدى، جزء و فرع است و رشيد على‏الْاطلاق، در مقام ربوبيّت و الوهيّت به حدّ نصاب آمده، يعنى وافر غير منقطع.

خدا رشيد است يعنى در هر پلّه‏اى كامل و متكامل است و خلاَءای ندارد.

و الف لام، اختصاص اين اِكمال را اعلان مى‏دارد كه خدا، قدرتى است كه تمامى واحدهاى كليدى در سلطنت كلّى را داراست و كسى نمى‏تواند از او سلب كند.

 

الصّبور: صابر، صبر

بردبارِ بى‏حدّ و مرز.

الف لام ابتداى آن، اختصاصى بودن اين صفت براى خداوند را مى‏رساند.

صبر: اسلحه‏ى گريز از مشكلات است.

صبور، پيروز است.

صابر، در مسير حق مى‏باشد.

اگر شكيبائى نكنى، ايمانت را از دست مى‏دهى.

خويشتن‏دار مى‏تواند بار امانت فطرت را به منزل مقصود برساند.

خدا صبرش بلند است.

گفته‏اند: صبر كوچك خدا، چهل سال است.

به وقت مواجهه با ابليس، به خداى حليم پناه ببر تا تو را در جنگ و گريزهاى نفسانى يارى دهد.

ذكر يا صبور را در زمان معاصى بگو تا از گزند انتقامش دور شوى.

هنگام فرو رفتن در گناه كه افتادن در دام شيطان است آنرا زمزمه كن.

به وقت بى‏صبرى هم به آن متمسك شو.

 

الولى: والى، ولايت، توليت، متولّى

ولى، سرپرست است.

والى، مسئول و سرپرست واقعى هر چيز، كه در ولايت، شكل مى‏گيرد.

ولايت، حاكميّت است كه فقط از آن خداست و جانشينان رسمي‌ او.

توليت، وظيفه‏دارى در امور است.

متولّى، نگهبان اشياء مى‏باشد.

والى اگر سماوى نباشد جانى مى‏شود و به واسطه‏ى والى عادل، زمين با بركت مى‏گردد.

جنگ هفتاد و دو ملّت بر سر توليت بوَد.

سرپرستى جهان با آفريدگار آن است و اين منصب، بطور ظاهري به امراء و رؤساء داده مى‏شود كه مسلّط بر انسانها مى‏گردند و وظيفه‌اي سنگين خواهد بود.

هر كسى مدعى است كه ولايتش حقيقى مى‏باشد، ولى آنكه مهربانتر است، راستگوتر مى‏باشد.

اسلام بر ولايت استوارست و اختلاف بين شيعه و سنى در باب توليت شرعى و قانونى مسلمين مى‏باشد. اهل سنت مى‏گويند: اين قانون به شورا بر مى‏گردد و از نصب ابوبكر نشئت مى‏گيرد كه مسلمين بعد از شهادت نبوى بر او اجماع كردند، در حالى كه اجتماع غدير، چند برابر آن و در محضر پيامبر و به اصرار جبرائيل و به امر ربوبى بود. پس تشيّع توليت را به غدير مى‏برد كه در مقامش آيات و احاديث داريم و منابع مخالف نيز تأييد كرده. و اگر به قول مخالف عمل كنيم مى‏شود اجتهاد در برابر نص. يعنى قول خدا و رسول و اجماع مسلمين را بايد ناديده بگيريم و به اجتماع كوچكتر بعدى پايبند باشيم.

 

الطّاهر: تطهير ، طهور، مطهّر، طهر

طاهر،‌ پاك كننده است.

الف لام آن مى‏گويد كه همه چيز در طهارت، نسبى است و پروردگارتان اصل پاكى است.

تطهير، پاكيزه‏گرائى است.

مطهّر، پاك شده است.

طهر، زمان پاكى است.

خدا منزّه است از هر چيزى كه خلاف پاكى مى‏باشد.

خداوند، عالَم را به تميزى آفريد ولى انسان آنرا با اعمال خويش كثيف مى‏كند.

آدمى با پاكدامنى آمده و عصمت نسبى دارد امّا خودش بار منفى بر دامن خويش مى‏ريزد.

بايد به رفع آلودگى از روح پرداخت تا براى پرواز آماده‏اش كرد.

مى‏گويد: كُلُّ شى‏ءٍ لَك طاهرٌ حَتّى تَعلم اِنّه قَذر، همه چيز بر تو پاكيزه است تا زمانى كه به خلافش برسى، كه اين بيان، براى دفع وسواس در نجاسات بسيار مهم است.

 

الحميد: حامد، حمد

حميد، ستوده مي‌باشد و تنها كسى كه سزاوار ستايش است.

حامد: ستايشگر است.

حمد: ستودن است. در نماز، حمد مى‏خوانيم، در قرائت آن به اكرام و اعزاز و احترام خداوند مبادرت مى‏كنيم. نماز بدون حمد، ماشين بدون موتور است. در حمد به موقعيّتى از عبادت مى‏رسيم كه مى‏توانيم پرواز داشته باشيم. در قسمت ايّاكَ نَعبُد، عرفاء بزرگ، تخليه‏ى كامل روح از جسم مى‏كردند و معراج مى‏نمودند و ناديدنى‏ها را مى‏ديدند و در ايّاكَ نَستَعين، چشم دل باز مى‏كردند و ناديدنى‏ها را مى‏ديدند.

 

الحبيب: حب، محب، احبّاء، محبوب

دوست، همراه و يار و مونس مي‌باشد.

هل الدّين اِلَّا الحُبّ، آيا ديندارى، غير از محبّت است؟

هركه را مى‏پسندى، به سويش مى‏روى و آنكه در وجودت جا بگيرد رفيق است.

محمّد، حبيب اللّه، از القاب پيامبر آخر الزّمان است.

به ناچار كه بايد در اين مسافرت، دوستى به كنار داشته باشيم تا سفر را با وى سپرى كنيم و اين همسفر، نخست همسر است و سپس والدين و آنگاه فرزندان و بعد يارانى كه در وقت رنج، نمى‏گريزند و در هنگام خوشى، نيّت خودكامگى ندارند.

اگر تنهائى، بسيار بگو: حبيبٌ لا يُحِب.

 

الجبّار: جبر ، مجبور

زورگو، ديكتاتور، خودخواه، خودمحور!

در دنيا براى بسيارى از خلايق، چنين عناوينى مشهود است، امّا مجازى و گذرا، ولى در حق‏تعالى، حقيقى است و دائمى و اصلى.

خدايت به قوّه‏ى قهريّه‏ى سماويّه‏ى ازليّه، حرف خود را به كرسى عمل مى‏نشاند، چه بخواهى، چه نخواهى. خدا كِشتى آنجا كه خواهد برَد - اگر ناخدا، جامه از تن دَرَد.

از مباحث تند و سخت و ناگفته و اسرارآميز توحيدى، جبروتيّت الهى است كه خيلى‏ها را ظرف شنيدن آن نباشد و بسيارى در اين باب به مهلكه رسيدند.

با وجود اينكه خدا جبار است ولي در اين دنيا به بندگانش فرصت انتخاب داده است.

جبر، خلاف اختيار است. تو به اختيار به اين عالَم آمده‏اى يا به جبر؟ به اختيار خود مى‏روى يا به زور خدائى؟ ابزار دنيوى به ميل و اراده‏ات جمع مى‏شود يا درها بسته است؟

 

العادل: عدل، اعدل، عدول، عدالت، عدالت خواه، عدل‏پرور

عدل را كفه‏ى ترازو بدان كه خدايت براى انتظام بهتر امور به تو داده و هر كه به عدل پشت كند سرنگون شود.

عدالت را چشمه‏ى آب روانى بدان كه تو را سيراب كند و حيوانيّت را از تو دور نمايد چرا كه در خلقت اوّليّه، نيمى از آدميّت و نيمى از بهائم داشتن داد. فرياد عدالت‌خواهى سر ده تا كسي كه عادلش خوانده‏اند دادت را بگيرد.

 

المُذلّ: ذليل، ذلّت، مذلت

معناى آن، خلاف عزّت است.

ذليل، خفه‏خون گرفته و چلاق و عليله، كر و كوره و بى‏كس‏وكاره، توسرى‏خور و پست و خفيفه، نمى‏تونه حقّشو بگيره، نمى‏تونه حرفشو بزنه، واى خدا جون، كمكم كن، فكر مى‏كنم اين درد همگی ماست، نقاهت طبقه‏ى سوّم جامعه است.

تُعزّ مَن تَشاء و تُذِلّ مَن تشاء، اگر توى جامعه، زمين خورده‏اى، به عزيزى متوسّل شو كه پائين بردن و بالا آوردن، در يد قدرت اوست.

اگر مفهوم كلّى آن را بنگريم جايگاهى است كه در آن، استراحت، معنى ندارد، آرام و قرار، وجود ندارد.

 

الشّكور: شاكر ، شكور، مشكور

سپاس است كه در خداوند غلظت حال مى‏يابد، يعنى سپاس بزرگ بر كوچك.

اگر اجازه ندهد تشكّر هيچ كسى مقبول نمى‏افتد.

نحوه‏ى ستايش را به ما آموخته: شكر نعمت نعمتت افزون كند - كفر نعمت از كفت بيرون كند. نعمت، فهم مقامات معنوى است. شكر در اين مقال، حركت در مسير تعشّق ربّ است. نعمت را مى‏افزايد در افزودن ادراكات سماوى تا از كفر فاصله گيرد كه كفر، جنون و غفلت مى‏باشد.

 

المقيت: لمقت اللّه اكبر

طرحهاى سنگين، توطئه‏هاى بزرگ، نقشه‏هاى وسيع، سياست‏هاى عظيم، نيزه‏هاى پياپى، تيرهاى سماوى.

وقتى در جنگ بين حقّ و باطل نوبت به خدا مى‏رسد چنان مى‏زند كه دنيا و آخرت طرف بسوزد و اينگونه مى‏گردد: خَسِر الدّنيا و الْآخره.

نقشه‏هاى آدميان، كوتاه‏مدّت و بى‏دوام است ولى خداى ما، همه‏ى كارهايش خدائى است.

فرازيست براى تبرّى.

 

السّلام: مسلم، سليم، سالم، تسليم، اسلام

سلام از مستحبّات است و جوابش واجب.

واحد تسليم نفوس است.

سلام داروست.

سلامتى نشات گرفته از سلام است.

تسليم حق مى‏شوى، سلام مى‏كنى.

زندگى مسالمت‏آميز با سلام كردن آغاز مى‏شود.

سليم النّفس، آنست كه نطق فطرت را پاسخ مى‏دهد.

مسلم، بر سلام حق، ساجد است. مُسلم، تسليم حق شده.

مسلمان، به غير خدا تسليم نمى‏شود. مسلمين شمع دل از رسول مى‏گيرند.

به آينه كه مى‏نگرى بگو: اَسلِم تُسلَم: چرا كه هر لحظه نياز به ارائه‏ى طريق الهى دارى. و سلامٌ علَى المُرسَلين، عرض ادب به محضر تمامي نمايندگان ارسالي خداست در طول تاريخ.

اللّهم انت السّلام و منك السّلام و اليك يعود السّلام و سلام علي المرسلين.

 

القوى: قوى، مقوّى، قوّنى، تقويت

ضدّ ضعيف، مقابل ناتوان، از مراتب سلطه‏ى ملكوتى الهى است.

هوالقوى: يعنى همه در برابرش ضعيفند.

قواى لاهوتى، هر لحظه به سراى خاكيان، نشئه‏ى حيات مى‏بخشد.

غذاى مقوّى را آفريدگارش، واحد لازمه داده و الّا بى‏مصرفش مى‏كند.

مثل وجود قند در بدن كه مواد قندى براى برخى ضرورى و براى بعضى قاتل است.

عبادت سبب تقويت احوال مى‏شود: عَبدى اَطِعنى حَتّى اَجعَلُكَ مثلى، بيا پيش من تا مانند من شوى.

 

الحفيظ: حافظ، حفظ، محافظت

حفظ كننده‏ى هر حافظ است.

حافظ، ابعادى دارد كه در آن راهكارهائى براى زندگى مشاهده مى‏شود. حافظ، نگه‏دارنده است و در برگيرنده و پوشش دهنده از هر آزار. الف لام آن، مبيّن خصوصى بودن است، همه در اين دنياى مادّى، نگهبانند ولى در فروع و اگر حفاظت خداوند نباشد، حفظ طبيب در طبابت و معمار در بنا، بى‏اثر خواهد بود.

تو در اين دنيا نياز به حمايت دارى و حامى تو در هر حالى نگهدارنده‏ى توست.

اگر توليت آن فرماندار ازلى در نگهبانى آدمى نبود، هرآينه بشر در برخورد با حوادث طبيعى، نابود مى‏گشت.

اصولاً خلقت ما به گونه‏اى مى‏باشد و از چنان ظرافتى برخوردار است كه به كوچكترين تصادمى، هلاكت را بر ما تحميل مى‏گرداند.

مثلاً وجود كانالهاى آبى و غذائى و تنفّسى واحد در گلو، مهمترين عامل قتل انسان مى‏باشد زيرا كه بارها اين اشتراكات، كار دست بشر داده و اسباب مرگ او را فراهم نموده و در اين ضرورتهائى كه از يك دريچه وارد مى‏شوند، قدرت حفاظتى پروردگارتان، نمايان مى‏گردد كه چسان آدمى را از لبه‏ى نيستى به منطقه‏ى هستى مى‏برد و آب و هوا و غذا را همسوى يكديگر مى‏گرداند.

 

الرّحيم:

از صفات عاليه و اسماءالحسنى است و الف لام آن، تخصيص دائمى و كلّى مهربانى به حق‏تعالى مى‏باشد.

اين صفت، از ابواب شافيه بوده و اسباب اكرام را براى خلايق فراهم مى‏آورد.

 

الرّحمن:

اوج كرامت ربوبى بوده و در آن واحدى از مسبّب الْاسباب موجود است.

الف لام آن، گوياى ويژگى خاصّ آن براى پادشاه زمين و آسمان مى‏باشد و تخصيص اولويّت و اعتبار موضوع در وجود مقدّس ربوبى را مى‏رساند، يعنى تنها رحمان در اين جهان پهناور، حق‏تعالى مى‏باشد و بيهوده خانه‏هاى اين و آن را در و سر نزنيد.

رحمان بخشندگى را مى‏آموزد و الرّحمان، گوياى آنست كه هرچه بخواهى از باب الطاف خداوندى مى‏گيرى.

درسى كه از اين صفت ربوبى مى‏گيريم مهرورزى و مهرپرورى مى‏باشد.

آن كس كه عاشق و شيفته‏ى پروردگار خويش است بايد با همنوع خود، ملاطفت نمايد كه اين يك قاعده‏ى سماوى بوده كه: اِرحَم تُرحَم، يعنى رحم كن تا به تو رحم كنند.

در دنيا و آخرت استغاثه‏ى ما به حضرت دادار بلند است كه اى منبع بخشايش، ما را به درياى مغفرت و مكرمت خود بسپار و در وادى نياز، رهايمان ننما.

كسى كه خدا را رحمن بداند، هرگز به غير او فكر نمى‏كند و به سمت ديگرى نمى‏رود زيرا كه فراگير و پربار و بى‏انتها مى‏باشد.

 

القدّوس: مقدّس، قدّيس، قداست، تقدّس، قدّس‏اللّه تربته، اقدس، تقديس، قدسي

كلمه‏ايست ماورائى كه گوياى فزونى شرافت است.

اشارات پاك و منزّه از هر نوع آلودگى است. ناآلودگى‏هاى فرامحيطى است.

به هر كسى مقدّس نگويند الّا آنكه حبلى به ارض المقدّسه داشته باشد.

مقدس، حرمت دارد كه بايد حريمش را بشناسي.

قدسى، جايگاهى است بلندمرتبه كه جز به تصوّر اولياء نيايد، گوهربار است كه موجود خاكى راه به جادّه‏ى ازلى دارد. در اين صورت، وجودش شفاء است و اشك ديده‏اش نيروى محرّكه‏ى تقديرات و آهش مُجيب و آرزويش، مُجاب مي‌باشد.

قَدّس اللّه تُربَته، گرامى باد خاكش.

قداست، تعميم تميزهاى نفسانى به زواياى ژنى است.

براى تكرّم نفْس، تقديس روح، قداست جسم، اصلاح امور ظاهريّه و باطنيّه و داخليّه و خارجيّه، تمسك به آن لازم است.

 

الوَتْر: وتيره

تنها، خالى، بدون همراه. تنهائى، تنها بودن، تنها ماندن، تنها رفتن، تنها شدن.

تك و تنها، ميلياردها سال نوريست كه بوده و هست و خواهد بود.

يكى بود يكى نبود زير گنبد كبود يك خدا نشسته بود!

مشرك كسى است كه او را از تنهائى در مى‏آورد! و براى آن يگانه خلقت، مشتركات مى‏سازد.

بت‏پرست، چندگانه‏پرست است، و تو مأمور به تك‏قطبى‏پرستى هستى.

فرق بين واحد و احد و فرد بسيار است، يكى در آسمان تجلّى دارد و ديگرى در زمين و آن يكى در تقديرات عامّه.

واحد، بر مادّيّات متجلّى شده و احد، بر معنويّات تشعشع دارد و وتر، بر پلهاى ارتباطى فيمابين اين دو.

و الشّفع و الوتر، هر زوج و فرد است،

همه چيز در جهان، شفع است و تنها اوست كه وتر مى‏باشد.

نماز شفع دو ركعت است و نماز وتر يك ركعت.

در نماز وتر، بگو: اى تنها، به منِ تنها، ترحّم كن! تو يكتائى در اصل و كل و طبيعت، و من هم مفردم و منفرد، ولى با اين تفاوت كه اين عنوان براى من ذلّت و سختي است.

 

الاحد: احديّت

يكى است كه دوّمى ندارد.

به خلاف واحد، احد، تك‏تاز است.

كسى كه حمد احد را مى‏گويد، به تحميد غير او علاقه ندارد.

يك مثلّث داريم به شكل اَحد - اُحد - احمد، كه معمّائى را برايمان مى‏گشايد. حضرت احديّت در منطقه‏ى اُحد سفيرى را ارسال كرد كه نامش به اسم خدايش شباهت داشت و فقط يك م در بين ح و دال داشت، و اين ميم كه آمد، احد را احمد كرد و نقش اين م، بسى زيربنائى است. ميم، ظاهراً يك حرف است ولى رمزى است در تحوّلات اصولى ولائى، به حروف مقطّعه بنگريد: الم: الف لام م،الف در مرتبه‏ى احد، كار مى‏كند و م در موقعيّت احمد دور مى‏زند و لام، گوياى لا و لن است، يعنى نفى كامل بت‏هاى مختلف بيرونى و درونى.

 

الواحد: وحدت، وحيد

واحد، آغاز شمارش اعداد است.

آغاز هر كار به نام اوست.

براى تفهيم واحد، بايد به احد نگريست چرا كه واحد، شمارشى بى‏انتهاست. امّا احد، تك‏مورد است.

واحد را در سير و سلوك مى‏توان به كار گرفت. واحد به مفهوم كليد است.

اسم اعظم موجود در اين نام، شستشوهاى جوارح را شامل مى‏شود.

وحدت كلمه در محور واحد قدسى، برنامه‏ريزى اصولى را براى گريزگاه‏هاى تاريخى، اعلام مى‏دارد.

وحيد است چون يگانه بوده، واحد است به علّت تك‏بُعدى بودن او در ولايت تكوينى.

 

الفيّاض:

فيض، فازى در تكبّر ارواح و تكرّر آداب است.

فيضى كه جمعه‏ها از برزخ مى‏آيد مى‏تواند تغييراتى را در كلّيّات زندگى ايجاد كند.

فيض را فيّاضى مى‏دهد كه پروازهاى بى‏منتها دارد.

فياض، ستاره‏ايست در آسمان كه خود را به عرفاء مى‏نماياند و از طريق هماهنگى با او به مصوّبات نهائى در رياضت‌هاي منظوره مى‏رسيد.

فيض را مى‏توان از كانالهاى وسيع گرفت كه از جمله مشاهد مشرّفه و اماكن متبرّكه و كوه‏ها و درياها و گلستانها و جنگلها.

فيض را فيّاض ازل مى‏دهد و با قرابتهاى مختلف به آدمى، نشات مى‏دهد.

درك فيض، از راه‏هاى دعا و خواب و خيره شدن و مات ماندن و حضور قلب در نماز مى‏توان كسب نمود و با اعداد مأجوره تمرين نمود.

 

القانع: قنع، قنوع

قانع، در خدا يك معنا دارد و در خلق، يك مفهوم جدائى دارد.

قناعت، توصيه اعاظم دين است.

در قنوع چه مى‏خوانى و چه مى‏جوئى و چه مى‏گوئى. قنوع، مقطع اظهار علائق است.

قناعت، توانگر كند مرد را.

كسى كه به غير خدا، توجّه ندارد، مبتلا به خشم و كينه و حسد و جاه‏طلبى نمى‏شود و اين رذائل را با اين فضيلت، از خود دور مى‏سازد.

در قنوع، قانع را مى‏بينى و بى‏پرده او را ستايش مى‏كنى.

خدا، قانع است يعنى به كمترين حمدى، قناعت مى‏كند و بالاترين جايزه را مى‏دهد و بشر، قانع است كه به آن جايزه اكتفا مى‏كند.

 

الحفى:

قدرتى كه در هاله‏اى از اسرار است.

اطّلاعات ما از معبودمان بسى اندك و پيش‏پا افتاده است به گونه‏اى كه پيامبر خاتم فرمودند: خدا را غير از من و على، نشناختيم.

پس چگونه انتظار شكوفائى نماز را داريم در حالى كه آشنائى و دوستى ما با مخاطب غيبى ابتدائى و غير قابل توجّه است. اگر معرفت سرمدى را ضميمه‏ى حالت نكردى، نبايد به مديريّت او در صحنه‏ى جهانى، ايراد گيرى، چرا كه او با تو در يك كفّه‏ى از هويّت نبوده و ناآشنا نمى‏تواند ارزيابى از مجهول‏القدر نمايد.

روى اسماء غير معروف الهى، امساك بايد كرد زيرا كه خلاف كلّم النّاس على قَدرِ عُقُولِهم مى‏باشد. همواره بايد ظرف جامعه را در موضوع توحيد، به نظر آورد زيرا كه قضاوت عامه مردم به چشم و گوش آنهاست نه به عقل و علم و تازه اين دو كفه‏ى ارشادى نيز نياز به تجمّع بارهاى ماورائى دارد و الّا آدمى را كفايت نكرده و باعث انحطاط وى مى‏شود.

مثلاً يكى از اسماء ربوبى، قاتل است! و ما تقتلوهم و لكنّ اللّه قتلهم: امّا براى عامّه، درك اين نام، بسى ثقيل بوده و اسباب سوء تفاهم را ايجاد مى‏نمايد.

تازه در باب معذّب كه به مفهوم شكنجه‏كننده است، بايد كمال احتياط را رعايت نمود، چرا كه هر نوع تفسير خشن و غير مشهود مى‏تواند آثار مخرّب روى عبوديّت بگذارد.

 

القاهر: قهّار

قاهر را قهر باشد نه از شكلى كه تو دارى، قهر تو ناپايدار است و خشم حق‏تعالى، خانمانسوز، پس تو را نشايد كه در پى ابراز وجود آئى و ماهيّت خويش را ناديده بگيرى و بناى مرافعه با همنوع گذارى كه در هر نوبت خشونت، به ياد داشته باش كه همواره مقهور تقديراتى و بايد كه در پى كسب رضايت ربوبى باشى و تخيّل از تمرّد بشوئى و اسباب خشنودى ايزدى را فراهم گردانى.

هم در تولّى به كار مى‏آيد و هم در تبرّى.

هم در تقرّب مورد بهره قرار مى‏گيرد و هم در تهجّد.

يا قاهِرَ العدو، و هو القاهِرُ فوقَ عِباده، تَقَهّرتُ بِقَهرِك يا ولى، براى ساختن نفوس در سير من الخلق الى الحق، روي اين فقرات كار كن.

 

العليم: عالم، علّام، علم، معلوم

دانائي است كه علمش محدود به حدّ زمان و مكان نگردد.

عالمى را سپاس كه علم را شفّاف كرد و معالم را هويدا نمود و معلومات را بر سينه‏ى بشر، جارى ساخت.

علّامه، آن نيست كه از پى دانش رفته و از هر بابى، رشته‏اى را يافته، بلكه بسيار دانا، قدرتمدارى بوده كه دانستن را بر بنى‏آدم، فرض نموده و پرستش را مدار ذهن كرده و سئوال را عامل تكامل روح قرار داده، فلذا در چرخش فهم به استدراكات علمى، بياويز ولى هرگز خود را عالم ندان كه سكّوى دانش در تصرّف يزدان مى‏باشد و به همين خاطر، جهالت را عريضه‏ى خود نما و به آفريدگار دانا بگو: براى دفع غول نادانى، مرا به جرگه عالمان عامل، متّصل فرما تا با معرفت پربارت، ركوع نمايم و بى‏پرده، سجدگاه را به ذكرت، معطّر سازم.

يا عالِماً لا يُعَلَّم، يا علّام الغيوب، وَ ما اُوتيتم مِنَ العِلم اِلّا قَليلاً.

 

المنافى:

نافى، نفى كننده است و منافى، جدا كننده‏ى رگهاى ارتباطى.

از باب سبب‌سوزى، قادر متعال، پارازيت‏هائى را در ارتباطات مادّى، ايجاد مى‏كند تا مصالح از ياد رفته‏ى بشر تأمين شود و نيز رياست كلّيّه‏ى مطلقه‏ى ربوبى، محرز گردد و تو در اين ميهمانسرا همواره با قيچى نفى تقدير، روبرو هستى، هرگاه فريب كلمات نفْس را در مضامين استقلال رأى و حاكميّت فردى خوردى و پا را از گليم اختياراتت بيرون نهادى، به ياد اين نام سرمدى بيفت كه قدرت وتو دارد و اگر جميع جهات بر تو مهیا شوند به يك اشارت او، جملگى متفرّق گردند و در تنهائى مطلق، فرياد حاجتت، فراگير شود.

 

الباطن: بطن

باطن از حسّاسيّت خاصّى برخوردار بوده و نمودار پوسيدگى‏هاى آدمى است.

ظاهر را همه مى‏بينند و به فراخور ظرفشان، ارزيابى مى‏نمايند امّا درون را به اين راحتى نمى‏توان تحليل نمود. اينكه از اسامى الهى، باطن است به خاطر آنست كه كسى بر ماوقع وجودى ايزدى اِشراف ندارد حتّى نمايندگانش نيز نمى‏دانند خداوند از كدامين قاعده در اصول ممكن، برخوردار است.

گر چه ظاهراً در مصحف شريف آمده كه: آفريدگارتان نور مى‏باشد ولى در همان منبع نورانى، هزاران فرع و فرض آمده كه چه نورى است و از چه نوعى مى‏باشد و حدودش چيست و متشابهش كدامست!

فلذا هرگاه خواستى با آن سلطان هميشه جاودان، سخن بگوئى به ياد داشته باش كه او باطن است يعنى رمز كامل و سرّ ناشناخته و راز لاينحل.

 

الحكيم: حكمت

حكيم، حكمت را داند و حكمت، بر مصلحت، آميزد.

حكما در پى آب حياتند و حكم الهى در تار و پود مصالح لاهوتى مى‏باشد.

هرگاه به مسأله‏اى برخوردى و علّتش را نيافتى، بر حكيم مطلق عالَم، بنوا كه اى داناترين داناى جهان، پرده از اسرار گيتى، از برابر چشمانم برگير و بى‏پرده به راز و رمز هستى، آشنايم نما كه اسير جهلم و جهالت، تار عنكبوتم گشته و اعتبارم به فنا رفته.

در هر معضلى از مراتب علمى كه احساس شكست مى‏كنى، با اين باب خدايت را به كمك گير و به حلّ معمّاها بپرداز.

در يك چلّه‏ى موفّق، چلّه‏گير، طىّ چهل روز، چهل پرده از ابهامات عقلانى و نفسانى و حيوانى، بر مى‏گيرد و بلاغت را در ديد و نظر مى‏يابد.

 

الحىّ:

حىّ زنده است.

در همگان مجازى بوده و در حق‏تعالى، حقيقى مى‏باشد.

حىّ را مطلقاً زنده‌اى گويند كه در آن مردنى نباشد و نشئه‏ى بى‏مرگى باشد.

اصولاً اگر زنده را درست تعريف كنيم به اعماق پيچيده‏ى اين نام كبير، واقف مى‏شويم، زنده در معناى لغوى، هر نوع موجودى را گويند كه حركت و حس و حال و قال دارد، امّا در تعبير اخصّ آن، بودنى را ظاهر مى‏دارد كه فانى نشود و فنا را محسوس ندارد و نبودن را در هيچ‏يك از مراحل آن، به ظهور نرساند. پس در چنين تصويرى، تنها به ذات اقدس ملوكانه‏ى احدى، تطبيق كند كه هرگز به سلطه‏ى شرايط زمانى و مكانى، درنيايد و اثرپذيرى در او از هر بُعدى، منتفى باشد.

معمولاً اطبّاء قديم براى به تعويق انداختن مرگ معلّق، آنرا به كار ذكر مى‏گرفتند.

 

المحى:

زنده‌كننده و حياتبخش است.

حىّ لايموتي كه مى‏سازد و ساخته نمى‏شود، مى‏زايد و زائيده نمى‏گردد.

بهترين اسامى يحيى و محيا است كه منصوب به محيى بوده و هرگاه به قبرستان مى‏روى بلند بگو يا محيى تا صداى مردگان را نيك بشنوى كه چه پاسخى به تو مى‏دهند!

 

الاعلى:

آنرا اعظم صفات حق بدان و بر دامنش بياويز كه عامل پرواز است و علّت عروج.

پس بر هر تشنه‏اى فرض بوده كه آن را نردبانى دانسته تا به چشمه‏سار نيكبختى، واصل گردد.

با اين نام، اولياء خدا در شبهاى قدر به زيارت حق‏تعالى مى‏روند و حملةالعرش را در حول كرسى لاهوت ملاحظه مى‏نمايند.

 

البديع:

بدعت، فى‏نفسه، زشت و ناصحيح است ولى در باب ربوبى، عين لطف و درايت و صحّت است.

بدعتها در پرانتز خلقت و هيبت و شدّت و قدرت، نمودهاى اصلى مديريّت ايزدى مى‏باشد.

 

الحليم:

مرحله‏ى عالى صبر است.

خيلى‏ها، بردبارى دارند ولى در حدّى كه توانشان ايجاب مى‏كند. حوصله‏ى هر كس به اندازه‏ى ادراك و مشاعر او مى‏باشد. هر كه در اين خطّ سير مادّى، حقيقت امر زندگانى را بيشتر كشف كرده از مراتب درونى آن بهتر سر درمى‏آورد. يكى با يك دعوا از كوره در مى‏رود و ديگرى با سرقت مالش به فغان مى‏آيد و شخصى با جراحت، منقلب مى‏شود و فردى با داغ عزيزش ملتهب مى‏گردد و همينطور تحمّل به مراتب عالى مى‏رسد و اصولاً حلم از صفات مختصّه‏ى ربوبى مى‏باشد چرا كه آفريدگارمان با همه‏ى قدرتى كه دارد از عذاب بشريّت صرف نظر مى‏نمايد كه هرگز مصداق قدرت حكّام نبوده و در كشوردارى امراء، اقتدار و مسائل جانبى آن ملاك بوده ولى در حضرت حق، مصلحت و عدالت و مهربانى ميزان مى‏باشد.

 

وارث:

ارث‏برنده، ارث‏بر سماوى، ميراث‏برى كه نياز به هيچ ارثى ندارد و لكن، به جبر و خلاف اختيار، همه‏ى مايملك جهانيان براى او مى‏ماند. ماترك عالميان از هر بخش و بعدى، به نام اوست و براى اقتدار خداوند عزّوجل مى‏باشد.

مالى كه به جانمان چسبيده، بدون اراده بر جاى مى‏نهيم و به صاحب اصلى كه آفريدگار جهان است باز مى‏گردد.

او وارث كلّ آفرينش است.

ميراث:آنچه مانده است ، ورثه: گروه دريافت‏كنندگان، ارث: مايملك، آنچه از خود بگذارى، كه بعد از مرگ به بازماندگان درجه‏ى اوّل مى‏رسد و چنانچه آنها نباشند به رده‏ى دوّم ايشان خواهد رسيد و اگر بازمانده‏اى نباشد، مي‌توان براي منافع عموم هزينه كرد.

زمين و آسمان ارث گذشتگان است كه در آن زندگى مى‏كردند و از آن بهره مى‏گرفتند و در آن خاطره‏ها نهادند و از آن، دنياى ديگر را آباد كردند.

بدان كه آنچه بگذارى به وسيله‏ى ديگران تصاحب مى‏شود و آنها نيز مجبور به وداع با موجودى هستند و در نهايت مالك زمين و آسمان، همه چيز را صاحب مى‏گردد.

الف لام تأكيد بر اوّل آن، گوياى حقايق مكنونه در آنست كه بدانى، نبايد بر يافته‏ها حريص بود و از مانده‏ها به تشويش رسيد كه هر ارثى چندروزه است و هر ميراث‏برى لحظاتى را در اين عالم به مالكيت مى‏برد.

هركه به فكر اجراى وصيّت كسى است بداند كه وصىّ اوّلين و آخرين، خداست، بر سر امور چانه مى‏زنى و پروردگارت را از ياد مى‏برى كه او دربر گيرنده‏ى هر آن چيزى است كه از قبلى‏ها مانده و بعدى‏ها را اسير خود ساخته.

 

البر:

نيكى، نيكوئى، نكوئى، نيكوكارى، نيك‏ورزى، نيك‏خواهى.

در اصل، منشأ تمامى نيكى‏ها خداوند است و به او باز مى‏گردد.

هركه اراده‏ى كسب نيكى دارد بايد به مركزيّت نيك‏ورزى عالَم بها دهد چرا كه، اِلَيه يَصعدُ الكَلِم الطَّيِّب و العَملُ الصّالِح، او خالق نيكى است و مقسّم نيكوكارى و هركه داوطلب نيكوكارى است بايد به باب اللّه برود و از او در تحقيق اين مهم يارى گيرد.

خداى باريتعالى صاحب خوبى‏ها و بانى نيكى‏ها و مسئول نيك‏انجامى است و قاضى در اين امور مى‏باشد.

هرچه در برابر اوست متّهم به ناپاكى بوده، تماميّت خوبى‏ها و محسّنات، در كانون عرش، جامعيّت پيدا كرده، هركه رأى در بدى دارد نياز به توجّه او دارد.

آدمى فى‏نفسه در همه‏ى فضائل لنگى دارد، چرا كه خالقش گفته: خلق الانسان ضعيفا، سستى ما باعث گير افتادنمان در رذائل اخلاقى مى‏شود.

 

اللّه:

تخصيصى از نام جلاله است.

كليدى در همه‏ى شئون ولايتى خداوند است.

اين نام قدسى، مشتقّ از دو قسمت مهم مى‏باشد، يكى ال و ديگرى اله، الف لام آغازينش گوياى اطلاق هميشگى و دائمى و سرمدى پرستش براى ذات اقدس كبريائى است كه رقبا را در همه‏ى ميادين رزمى از ميدان به در مى‏سازد، و اله، معبود است كه زمين پر از اله‏هاى دروغين مى‏باشد ولي مصداق بارز عبوديّت، تنها اوست.


رب:

مسئول تربيت عمومى، رئيس امور تربيتى جهان، مربّى خلقت، پرورش دهنده‌ همه استعدادها، آنكه حبّه را جاى داد و ذرّه را پروراند و دانه را گشود و نيستى مطلق را به هستى زيبا تبديل كرد، اين آفرينشگر بى‏همتا، هر چيزى را چيزى داد و قدرت‏نمائى به تاريخ سپرد.

از بهترين ادعيه، ممارست با همين صفت ربوبى است.

 

السّريع:

سرعت ‌دار است. همه چيز را با سرعت انجام مى‏دهد!

در پيشرفت علم، حركت به نهايت مى‏رسد و تسريع در امور، باعث ازدياد نيرو مى‏گردد.

اين آفريده‏ى پيچ‌درپيچ را اگر صاحبى قدَر نبود كه با توان بالا و غير قابل احصاء مديريت كند هرگز خلايق در مدار محكم و منظّمى استقرار نمى‏يافتند و شكوهى خيره‏كننده، عالم را فرا نمى‏گرفت.

در وقت سرعت‏گيرى‏هاي نامجاز، خود را نهيب بزن كه اين عنوان پروردگار است!

 

المجيب:

اجابت كننده ‏است.

مخاطب آيه: امّن يجيب المضطر، حق‏تعالى است.

اجابت دعاها در حيطه‏ى قدرت وليّى مى‏باشد كه اقتدارش مشارق و مغارب را احاطه نموده.

يا مجيب را در وقت فشار بگو، زمانى كه دادخواهى نمى‏يابى تا ناله‏ات را به او بسپرى، به راستى كه مثلث شومى است اين قفل خاكى: آمدن زوركى، ماندن خسرانى،  نداشتن دادرسى.

 

المحصى:

شمارشگر و حسابرس است.

آنكه همه چيز را به محاسبه دارد.

احصاء ذرّات عالَم با اوست.

تو مى‏گوئى: فمن يعلم مثقال ذرّه خيراً يره و چگونه ممكن است در حالى كه زندگى، انباشته از ذرّات است! آرى اگر خداوند، صاحب ميزان است، به خوبى مى‏داند و مى‏تواند، حساب و كتابها را برسد.

 

المستعان:

اعانه كننده و مُعينَ الخَلقِ اَجمعين است.

استعانت جوئيد از مستعانى كه همه‏ى خلايق اوّلين و آخرين، محتاج اعانت اويند.

يا مُعينَ مَن لا مُعينَ لَه: اى يار بى‏كسان، مرا درياب كه بي‌كس و كار شده‌ام!

 

المقنى:

مقنى، نگهبان و مالك است و از مالكيّت خود به بهترين وجهى پاسدارى مى‏كند.

محافظت از دارائى شرط بهره‏گيرى از تماميّت اموال است.

چرا در اين فقره: هوَ اَغنى و اَقنى، ثروتمند را در كنار نگه‏دارنده آورده؟ چونكه مال بدون حفاظ، از آنِ ديگران است.

 

المنتقم:

انتقام‏گيرنده است.

در تمام اضلاع زندگى، آه است و فرياد و ناله، و وظيفه‏ى صاحب‏البيت، فريادرسى و ناله‏جوئى است.

آه در بساط نمانده از بس كه زور ديدم و زورگو يافتم و زورگوئى مشاهده كردم، كيست كه اشكم بزدايد و آهم بگيرد و فريادم پاسخ دهد؟

 

المنعِم:

نعمت‏آور و ولى‏نعمت است.

هرچه دارى از اوست، اَلعَبدُ و فى ما يَدَه كانَ لِمُولاه، بنده و هرچه در دست اوست از آفريدگار است.

آنگاه كه حاجت دارى و از عريضه دادن به اين و آن، خسته شده‏اى، از اعماق جانت بگو: يا مُنعِم، زِد لى فى اَنعامِك.

 

المولى،

مولاىَ يا مولاى، انتَ المولى و انا العبد و هَل يَرحمُ العبدَ اِلَّا المَولى، اى والى، به ولايتت اجيرم، به تولاّيت، اسيرم، به توليتت، عارضم، اي ولىّ من، اِطعام كن بنده‏ات را.

 

الهادى:

هدايت‌كننده است.

آنكه از چاه‏هاى عميق، آفتاب دلالت را بيرون مى‏آورد.

اى هادى، راه‏ها به يُمن راهنمائيت روشن است.

انت الهادى و انا المُضلّ، و هل يرحمُ المُضلّ اِلّا الهادى، تو چراغى، من كورم، مددى يا هادى.

 

الواجد:

دارا، دارنده‏ى همه‏ى شرايط براى هر منصب.

واجدالشّرايط، كسى است كه تمامى شرايط لازم را دارد.

اى به وجودت همه جود و سخا.

اى واجد، به وجودت وجودم.

وجدانم، سفارتت.

عدمُ الوجدان لا يَدُلُّ عَلى عدمِ الوجود، اگر به تشعشعات ابدى، ره نيافتى، دليل نمى‏شود كه خبرى در پشت پرده‏ى آفرينش نيست.

 

الوكيل:

وكيل منى، توكّلت على الحىّ الذّى لايموت.

وكيل به چه كار مى‏آيد؟ با وكالت تو، از چنگال نفوس، رهيدم.

اى وكيل على الْاطلاق، وكالتم بپذير كه علمى ندارم تا به آن ببالم، عقلى ندارم كه بر آن بنازم، عملى ندارم كه با آن بسازم، تو را دارم، چه غم دارم.

 

المنزل:

اي خدا، محلّ نزولى. ما بر تو وارد شده‏ايم.

ميزبان مائى، معناى اِنّى مهاجرٌ اِلى رَبّى هستى.

از عدم آمده‏ام، مسافرم، سرگردانم، بى هويّتم، به تو وارد شدم، عزيزا، تازه واردم، نوكيسه‏ام، ساده‏ام، خام و ناپخته‏ام، كمكم كن.

 

ذوالطّول:

زير سايه‏ات، آرميده‏ام.

ظلّ‏اللّه، هر كسى است كه مشرّف به شرافت ربوبى است.

همه در سايه‏ات، آرامند.

اى كه خلايق مرهون تواَند، ما را به موجوديّتت، كه برابر با همه‏ى موجودى جهان است، پيدا و ناپيدا، ميهمان گردان.

 

ذوالعرش:

صاحب عرش، عرش كجاست؟ عرش، مخالف فرش است، آن سقف هستى و اين سطح آفرينش است.

اى صاحب بلندترين ستون بى‏ستون عالَم! مرا كه چون مورى هستم بپذير و از خطايم درگذر، كه خزيده به مرحمت تواَم.

 

الفاضل:

فاضلى كه از زيادى فضلش، فضيلت آفريده شده است.

صاحب فضائلى كه شرف آدمى در گرو افاضل احكام اوست.

انت الفاضل و انا المفضول و هل يرحم المفضول الّا الفاضل، تو معدن فضائلى و من جوياى فضيلت.

الحمد للّه الّذى فضّل المفضول على الفاضل! على فرمود: خدا را سپاس كه فضله‏ها را بر افاضل ترجيح داد! كه كوهى معنا دارد و اكنون جاى طرح آن نيست.

 

ذوالمعارج:

صاحب معارج است.

معارج، محلّ عروج است و در عروج، شاهكار توحيد مشاهده مى‏شود.

الصّلاه معراج المؤمن، در نماز به معراج مى‏روى.

عروج تو، خروج از قيود است.

اگر بالا روى، اسير اين پائين نمى‏شوى.

سعى در گريز از مركز مادّه كن كه جان بينى و آنچه ناديدنيست آن بينى.

 

ربّ المغرب و المشرق:

خداى مغرب و اله مشرق است.

دو مرز نامتناهى، دو پرانتز براى ارزيابى قواى لاهوتى.

در هنگام سختى، بگو: ربُّ المَغرب، اَخرِجنى مِن ظُلُماتى و يا ربُّ المَشرق، اَدخِلنى فى مَشارقِ اَنوارك.

 

السميع:

شنوا، هر صاحب گوشى مى‏شنود، امّا مجارى سمعى من كجا و ميادين شنوائى خدا كجا.

تو در دل نجوا كن، خدايت مى‏فهمد، تو در گوش ديگرى راز بگو، خداوند بر آن آگاه مى‏گردد.

 

الشّديد: شدائد، شدّت

شديد، سخت، مى‏دانى كه اگر بر تو شدّت دهد، نابودى.

اگر بر قضايت سخت بگيرد، نالانى.

اگر در عقابت عدالت دهد، بى‏تابى.

اگر حالت را بفشرد، نادم خواهى شد.

 

التّواب:

توبه، بازگشت است.

توّاب، صيغه‏ى مبالغه‏ى توبه‏پذيرى است.

اتوب، بازگشت به اصالت‏ها و قداست‏هاست.

اگر توبه نبود، خلايق در اعماق آتش مى‏سوختند.

با انعقاد اين قانون لايزالى ابواب مرحمتى و مكرمتى الهى به روى بندگان مفتوح گرديد.

باز آى هر آنچه هستى باز آى ، صد بار اگر توبه شكستى باز آى.

 

المعين:

ياور است. اعانت، از او براى او و مخصوص اوست.

ما به لحاظ ضعف عمومى كه در خلقت داريم، نياز به حمايت‏هاى همه‏جانبه داريم، كه از خلق گرفتار بر نمى‏آيد و فقط در آستان قاهر مقتدر پيدا مى‏شود.

بدون مدد و استعانت او، قادر به انجام تكاليف روزمرّه هم نخواهيم بود.

در هنگام مشاهده‏ى درهاى بسته بگو: يا مُعينَ الضَّعَفاء اَعنّى.

 

النّعيم:

نعيم، صاحب نعمت است.

نعمت، ضدّ ضعف مى‏باشد.

در نعمات، آدمى مسرور است و مشعوف و در نقمات، انسان محزون است و مكروب.

هركه خواهان عنايات ربوبى است، به درگاه حق‏تعالى گدائى كند كه: اَنتمُ الفُقَراء اِلَى اللّه و اللّه هُوَ الغَنِىُّ الحَميد.

 

المبدى‏ء: بدء

اختراع كننده است.

آنچه قبلا نبوده، پديد آورده است.

معجزه، عصاى توليتش است و اعجاز، شعار ملائكش.

مى‏سازد آنچه را كه سابقه ندارد.

بنا مى‏كند چيزى را كه در مخيّله‏ى بشر نيامده.

به دريا بنگرم دريا تو بينم، به صحرا بنگرم، صحرا تو بينم، به هر جا بنگرم، كوه و در و دشت، نشان از روى رعناى تو بينم.

 

البارى‏ء:

بارء الخلائق الاجمعين، آغازگر همه چيز است و جامعه‏ى جهانى را ابداء كرد.

آنچه كه از كسى صادر نشود و در حوزه‏ى فكرى كسى نيايد.

در آفرينش سماوى، به كشف نيامده و در خلقت زمينى به پيش‏بينى نيامده و ابداعى در تصوّرات است.

 

الباعث:

باعث، عامل بعثت است و باعث هر خير و فرجى مى‏باشد.

بعثت، رويدادى نو و حركتى فراگير و عاملى دامنه‏دار است.

بعث الْانبياء: رسولان را ارسال كرد و مبعوث نمود، نمايندگانى را كه اعلان احكام ازلى كنند و پيدايشى عجيب در پهنه‏ى گيتى نمايند.

 

الجامع:

جمع كننده و اجتماع دهنده و صاحب جمعه است.

جميع خلق را جمع‏آورى كرده و به كنترل درآورده.

جامع شهر، در تهنيتش قرار گرفته.

جامع‏الكلم: كلامى كه او بيان كرده، مجتمع معقولات و منقولات است.

كلام‏الملك العلام حسن الختام: فصل الخطاب است.

 

الجليل: جلّ جلاله، جلّت اسمائه

صاحب منزلت است.

مجلّل است خطابش.

جلالت دارد قاعده‏اش.

او ويژگى خاصّى دارد كه آئينش بر همه‏ى اديان، پيشى گرفته و پادشاهيش اجلّ است و قابل رقابت نبوده و قياس‏بردار نمى‏باشد.

 

الشّفيع:

شفاعت كننده است.

شافع يوم‏الجزاء است.

من ذا الذي يشفع عنده الا باذنه، شفاعت بي‌اذن او ممكن نيست.

دوّمى براى هر كسى.

دو از يك هر چيز.

تو با خودى و با اوئى، و نشود كه بى او بوَد.

هرگز تنها شدن نتوان، كه وحدت از آن اوست.

نمى‏توانى با خود خلوت كنى كه در ديدت و شنودت و عروقت موجود است.

 

الظّاهر:

ظاهر است و عيان.

قابل استتار نيست.

هرجا روى با توست.

هرجا باشى بر فراز توست و در همه حال تحت اوئى.

او على و تو دنى مى‏باشى.

حجاب‌بردار نمى‏باشد.

گريزناپذير است.

 

القادر:

قادر به هر كارست.

قدير در طالع است.

مقدّرى كه نقشه مى‏ريزد و انجام مى‏گيرد.

مقدورات در اراده‏اش قرار دارد.

تقديرات را به فرمان كُن، عينيّت مى‏دهد.

قدر قدرت است كه ابرقدرت مى‏سازد و خراب مى‏كند.

قدرت‏نمائى در رعد و برق دارد.

نيروى خود را در ريشتر زلزله به رُخ تاريخ مى‏كشد.

مخاطب واقعى در سئوالات مردم است.

 

المتين:

استوار و محكم و پابرجاست.

حبل المتين، آئينش.

متانت دارد آوازه‏اش.

خواسته‏اش بر كرسى است.

برنامه‏اش با اعتلاست.

دينش دائمى است.

هر كه به او متّصل شد، مى‏ماند و هركه از او منفك گرديد، زائل مى‏گردد.

 

جابر:

جبران كننده است.

هرچه كردى به انتظارى نمودى كه در ادامه و پايان راه به دستت بيايد.

در موضوع براى خدا كار كردن، سخن بسى ثقيل و سنگين است، چراكه خدايت به بزرگى خود پاسخ نيكى را دهد نه به كمّ و كيف امور.

يا جابر كلّ كسير، اي كه رشته‌هاي از هم گسسته را پيوند مجدد مي‌دهي و جبران مافات مي‌نمائي.

 

كاسر:

خورشيد با اين عظمتش روزى به ابهّتش خاتمه داده مى‏شود چه رسد به كوچكتر از آن و  حربه شكستن هر موجودي در يد آفرينشگرى است كه روزى آن را آورده.

هر چيزى در اين عالم شكننده است.

دوام و بقاء در ذات اقدس الهى است.

 

فاطر:

فطرت را پديد آورده.

فطرت، نهانگاه ذات است.

فطرت، باطن هر چيزى و محتواى ذاتى تمام اشياء است و او آنرا آفريده است.

نقطه اصلى هر چيز در پروژه لاهوتى قرار دارد و اين يعنى علم آفريدگار همه چيز را مى‏داند.

يادت باشد كه به هر چه جهل دارى، علم محض ربوبى است.

 

ستّار:

پوشاننده است.

پرده‏دارى مى‏كند.

آبرو مى‏دهد.

بيش از حد رفو مى‏نمايد.

خيلى خيلى پنهانكار مى‏باشد.

و اين صفت يزدانى را اگرچه مى‏توان تقليد كرد، اما مرزى فرامحيطى دارد كه در عقل نمى‏گنجد.

 

انيس:

انس‏آور است و مونس‏پرور.

مأنوس مى‏كند هركه را بخواهد با هرچه كه اراده كند.

اين اراده گاهى در حوزه اعجاز صورت مى‏گيرد، معجزه يعنى به گرگ مى‏گويد بره گوسفند را شير دهد، به فرعون فرمان مى‏دهد دشمن شماره يك خود، موسى را بزرگ كند.

 

مسئول:

به سائلان توجه دارد.

رعيّت را طبق مصالح عمومى مى‏پروراند.

در قبال فرامينش مسئوليت دارد.

اگر مى‏گويد ظلم نكن براى خود اين آيه را مى‏آورد: انّ اللّه ليس بظلّام للعبيد.

اگر حكم به بخشش مى‏دهد نامهاى ملوكانه‏اش عفوّ و اكرم و توّاب و ارحم است.

 

داعى:

دعوت مى‏كند عامّه را به زيبائى و قشنگى.

دعوت او جنبه فوقانى و جبروتى دارد.

دعاوى ايزدى بر هر موجودى از هر قسم و شكلى اشراف دارد.

به مورچه دستورالعمل مى‏دهد و براى فيل و نهنگ كتاب معيشت مى‏نويسد.

 

وافى:

وفا مى‏كند به آنچه كه قول داده است.

عمل مى‏نمايد به تعهّداتش.

وفاى به عهد توصيه اوست.

مصداق معروف است كه مرد است و قولش و خدايتان اولى به وفادارى است.

كسى زير بار حرف خود نمى‏رود كه ضرر كند.

ربّ شما غنىّ بالذّات است، يعنى بى‌نياز مطلق.

 

مقدِّم:

تقديم مى‏دارد.

مقدّم مى‏كند آنچه را كه اراده نمايد.

كسى نتواند در كارى بر او پيشى گيرد.

همگان در تأخير اويند.

قدمت آن والى هستى‏بخش اقدم از تاريخ است و مورّخ و تقويم‏نگار نمى‏تواند در اخبار و اسرار به او برسد چه رسد به آنكه از او بگذرد.

 

مبشّر:

بشارت دهنده است.

بشير به تمامى اضلاع خلقت مي‌باشد.

آفرينش نياز به مثلث تربيتى دارد، هادى، بشير، نذير، هدايت خلق در دو اصل ديگر  است يعني رهنمون مى‏سازد بانى حيات، اهلش را به تبشير و تنذير و اين دو ارگان، نقش گاز و ترمز را در حركت طبيعى و مادى دارند.

 

منذر:

مى‏ترساند.

احتياط كه محل سفارش همه است مقطع حفاظتى از موجوديت مى‏باشد.

اگر ترس نباشد سنگ روى سنگ بند نمى‏شود.

هراس است كه امنيت را به وجود مى‏آورد.

بخش عمده‌اي از ماموريت فرستادگان الهي نيز در اين حوزه بوده است.

اگرچه اين دو صفت الهي در ظاهر با يكديگر متعارضند امّا به واقع يك سرى ناامنى‏ها باعث پيدايش امنيت‏ها مى‏شود.

اگر خوف از چيزى نبود محلّى براى احتياط سفارش شده نخواهد بود.

 

ميسّر:

يُسر دادن و روان كردن هر كار كه به روال بهتر باشد.

انّ مع العسر يسرا، بعد از هر نوبت سختى يك راحتى است.

يا ميسّر يسّر، از ادعيه سجّاديه است كه اى يارى بخش، اثقال عمرم را آسان گردان.

 

مدبّر:

تدبير و نقشه‏ريزى داشتن است.

تدابير، اسلوب مديريتى عالم را يادآور مى‏شود.

يا مدبّر دبّر: اى صاحب رأى اصلح، تدبيرم كن كه نياز به برنامه‏هاى اصلاحى و اكمالى دارم تا زندگى را بهتر بيابم.

 

دليل:

راهنماست.

يا دليل من لا دليل له: اى عصاكش كورى كه دستگيره‏اى ندارد!

دليلا، در عناوين اعتبارى و ولائى دعاى فرج، گوياى آن است كه امامت حقّه، ما را از حيرت دل و سرگردانى روح نجات مى‏دهد.

 

دافع:

دفع كننده است.

ادفع بالّتى هى احسن، دافعه و دفاعيّات را بر مبانى نيكوئي تنظيم نمائيد.

مدافع حريم ما پروردگار ماست.

هركه ما را سنگ جفا زند، خدايمان پاسخ آن فشارها دهد.

 

مانع:

منع كننده است.

اگر منع او نبود بر سر بشر اثقالى مى‏آمد كه اكنون از وجودش خبرى نبود.

يا مانع البلايا، خطرات در اطوار مختلف به سوى آدميزاد مى‏آيد و موانع سماوى، چترى بر زندگى انسان است و زرهى بر ديواره‏هاى حيات.

 

مسهّل:

سهل، راحت شدن است، به سهولت از خطوط قرمز زندگى حركت كردن.

اگر جاده تقويم، كج و ناهموار و نااستوار باشد، چگونه مى‏توانيم از بحرانهاى موجود عبور كنيم؟

آدمى با فشار و ناراحتى به اين جهان مى‏آيد و با سختى‏ها و ناهنجاريها ادامه حيات مى‏دهد و فقط به امدادهاى الهى تكيه دارد.

سبحان:

كليد تسبيحات است.

نداى وجدانى هر شيئى كه از ناحيه قدسى ترويج مى‏گردد.

صبح، زندگى با تسبيح الهى طنين مى‏يابد.

در يك كلمه معنايش آن است كه اين فرمانرواى كائنات نه در خور فهم توست و نه درگير قضاوتت، بل فراتر از تشخيص است، سبحان الله عما يصفون.

 

رضوان: 

نام منطقه‏اى خوش‏آب و هوا و ييلاقى در بهشت است.

اما نه آن فرضيه‏اى كه در مغز توست و برداشتى كه از اين كلمات دارى، كه تمامى تماثيل و مصاديق و اشارات قرآنى، قطره از اقيانوس است و الفبائى در فهم مسافر نورسيده خاك.

رضوان اللّه، كارت عبور آزاد از مناطق موحشه و مولمه است كه، ما منكم الّا واردها، را ترميم مى‏نمايد.

 

سلطان : 

سلطه‏دار مشارق و مغارب است.

سلطنتش بى‏حدّ و حصر است.

به هر قدرتى فائق مى‏باشد.

تسلط بر سماوات و ارضين دارد.

او مسلّط بر همگان است.

اگر ولايت او بر هستى نباشد نظم و انضباط از كهكشانها گرفته مى‏شود.

لا تنفذون الّا بسلطان، به هر چيزى سلطه مى‏يابى اگر قدرت او در كنارت باشد.

 

برهان: 

به برهانش نطقها ثمر مى‏دهد و براهين بااحتجاجش شكوفا مى‏گردد.

بدون دليلش نمى‏توان از بندهاى ايذائى زمان گريخت.

دور از اعتباراتش نمى‏شود از تله‏هاى ابهامى و اخفائى مكان خلاص گرديد.

 

كمال:

تكميل رستگارى در اطاعت از اوست.

كامل‏ترين پروژه‏ى عينى درسهاى رهائى‏بخش قرآنى است.

كمال شى‏ء اوج فوايد آنست كه در مدخل هر چيزى تعبيه گرديده است.

از نقطه عطف هستى آمده‏اى تا به مرحله اتّصال به مبدأ برسى و در اين ميانه، خطراتى است كه سالك را راحت نمى‏گذارد و مانع‏تراشى‏هاى بى‏حد مى‏كند.

 

معطى:

اعطا كننده است.

عطا مى‏كند تا جلا دهد.

به عطاياى مالك هستى نياز دارى تا ساعات سعد را بيابى.

خوشبختى را در جويبار هداياى رحمانى پيدا خواهى كرد.

اگر نبود عطيّه‏اش هرآينه از محضرش دور مى‏گشتى و دچار وسواس دل مى‏شدى و راه را از چاه تميز نمى‏دادى و در وادى حيرت جان مى‏دادى.

 

مقيم:

اقامت دهنده است و ثابت كننده.

تو مقيم كدامين ديارى؟

او اقامت دهد هركه را كه خواهد.

ما همه ميهمانان اوئيم و در اين ايام چند روز كه در پيچ و خم سفر قرار داريم محتاج اجازه اقامت اوئيم.

مجوّز اقامت را او صادر مى‏كند و جواز جابه‏جائى‏ها را فرمان مى‏دهد.

چونكه از اوئيم و به سوى او مى‏رويم، پس در هر امرى به اذن او نيازمنديم.

 

مخلّص:

خلاص كننده است و خلاصى دهنده.

همه درگيريم!

اگر او رهايمان نكند تا ابد در غل و زنجير قضائيم.

اى نجات‌دهنده گرفتاران، اين كبوتران خونين‌بال و شكسته‌پر را از سلولهاى جبر و اكراه، رهائى ده.

ذكر مناجات امام كاظم در سياهچالهاى هارونى است: اى رهائى دهنده دانه از ميان خاك و سنگ، رهائيم ده كه مغلول و مفلوكم.

 

البصير: ابصر، مبصر

بينا و آگاه است.

نه تنها ظاهر را مي‌بيند بلكه مبصر بر ناديده‌هاست، افكار را مي‌بيند و احساس را مشاهده مي‌كند و همه چيز را تحت نظارت و كنترل دارد.

انّه بكلّ شيء بصير، همه چيز را مي‌بيند و مي‌داند از جزء و كل، از داخل و خارج، از ظاهر و باطن و از سطح و محتوا.

افق ديدش از گذشته ازلي تا آينده ابديست و ماموريتش لحظات را در مقياسي به ابعاد مثقال ذرّة، بدون وقفه و بدون پلك زدن، فيلمبرداري مي‌كنند.

به وقت تنهائي و بي‌كسي بگو، يا ابصر النّاظرين.

 

فعّال:

پركار است، كارگريست كه هميشه مشغول مي‌باشد!

كارگران زحمت‌كش بدانند كه وصل به اويند.

كارفرمايان و مسئولين، حرمت كارگران و حقوق ايشان را محترم بدانند كه در غير اينصورت قهر خداوند را به دنبال خواهد داشت.

كلّ يوم هو في شان، هر روز خلق جديدي مي‌آفريند.

فعّال لما يريد، هرچه كه اراده كند، به هر نحوي كه بخواهد انجام مي‌دهد.

 

مقلّب: ‌قلب، انقلاب

مقلّب القلوب و الابصار، در هر شرايطي‌ حالتي را ايجاد مي‌كند و در سراي بعدي، دل و ديده همگان از شدت عظمت او حيران و مبهوت است.

انقلاب را از او بخواهيد، از كسي كه اگر اراده به سرنگوني ابرقدرتي كند مي‌تواند حتي بدون خون‌ريزي كار خود را انجام دهد كه ناگهان خبرگزاريها اعلان كردند كه امپراطوري جماهيري سوسياليستي شوروي كه در نظر داشت تا سال 2000 دو سوم ممالك جهاني را تحت سلطه گيرد، فرو ريخت!

انقلاب كننده‌ايست كه در يك چرخش قدرت، كتك خورده‌هاي ديروز را شلّاق به دست، راهي كاخ ديكتاتور مي‌كند و جاي حاكم و محكوم را تعويض مي‌نمايد.

جاي صد افسوس است كه حكام مستبد چنين اقتدار سماوي را فراموش مي‌كنند و خود را طعمه قهر الهي مي‌نمايند!

الف) هر انقلابي براي رفع ظلم و ستم نيكوست ولي انقلاب ديني، فقط تحت رهبري نمايندگان رسمي خداوند، مشروع و معقول است و هر داعيه‌اي جز اين،  خلاف شرع و عقل است، و سنت ائمه و آزمايشگاه تاريخ پشتوانه‌ي اين فتواست.

ب) خداوند در جائي مي‌فرمايد لا يغيّر بقوم الاّ ما بانفسهم، يعني علت دوام استبداد را، بي‌توجهي رعيت مي‌داند كه با سكوت خود، حكم ابقاء ديكتاتور را صادر مي‌كنند.

ج) و از طرف ديگر، دعوي تعزّ من تشاء و تذلّ من تشاء‌، دارد كه برخلاف قبلي بوده و ميدان تصميم‌گيري را در حوزه‌ي اقتدار خويش انحصاري مي‌داند و همگان را خلع اراده مي‌كند.

اين دو تناقض ظاهري و موارد مشابه بسياري، معمائي است كه  مغزهاي متفكر و جامعه‌شناسان خبره را مبهوت كرده است.

تكميل اين بحث خارج از چارچوبهاي اين مقال است ولي لازم است اشاره كنم كه:

بر طبق فقره (ب) بشر بايد براي رسيدن به آزادي و رفع ظلم تلاش كند، و با استناد به كلام (ج) اذن الهي را فراموش نكنيد كه خداوند سبب ساز و سبب سوز است.

آري هر تلاشي كه در تاريخ ثبت شده، به نتيجه‌گيري دلخواه نرسيده و هر حادثه‌اي هم، معلول برنامه‌ريزي عقول بشري و پيگيريهاي بازوان انساني نبوده است.

با اين نتيجه گيري و مد نظر قرار دادن اينكه خداوند با اسباب ظاهري امور دنيائي را اداره مي‌كند و با ملحق ساختن مورد (الف) به اين بحث، مشخص مي‌شود كه در زمان غيبت معصوم، هر نوع انقلابي براي رفع ظلم و ستم و استبداد، مقدس است اگر دين و حكومت در آن، جداي از هم باشند.

تنها زماني ديانت و دولت، قابل التقاط هستند كه فرمانده آسماني، متولي امور باشد.